<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلتنگی هایی از خیابان های کابل</title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/</link>
<description>اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 08:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بازپرداخت صورتحساب</title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>توی این مطلب هم مثل خیلی از مطالب دیگه یک سوال داریم و اگه جواب سوال رو نمی دونی کافیه از کلید موضوع که کمی پائین تر از سوال و به رنگ سبز نوشته شده استفاده کنی شاید بهت کمک کنه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس می کنم خیلی از گذشتگانم طلبکارم. اینقدر زیاد که توان پرداخت همه بدهی شون رو ندارند ولی مشکل اینجاست که نمی دونم برای نقد کردن این طلب ها باید به کی مراجعه کنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الف: خدا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ب: رهبران چند سال گذشته؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ج: حاکمان چند صد سال اخیر؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;د: همسایگان؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ه: خودم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;کلید موضوع:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;تا به حال کلمه &quot;افغانستان&quot; رو توی گوگل سرچ کردی؟&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرقی نمی کنه کدوم گزینه رو انتخاب کردی به هر حال جوابت اشتباهه چون هیچ کدوم از اینا (به شمول خودم) حاضر نیستند مسئولیت بازپرداخت رو بر عهده بگیرند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 08:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال؟</title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>اگه نخوایم ادای قهرمان ها رو در بیاریم گاهاْ برامون اتفاق افتاده که در مقابل یک آدم و یا یک مشکل احساس ضعف کرده باشیم (ممکنه بعضی ها بگن که هرگز در مقابل چیزی احساس ضعف نکردن ولی داداش من !!! ما هم اگه بوکسور نیستیم گاهی به تماشای ورزش بوکس نشستیم منظورم اینه که حداقل تا به امروز کسی رو ندیدم که یک بار توی زندگی خودش احساس ضعف نکرده باشه). معمولاْ در ۱۲۵٪ اوقات افراد توی اینطور مواقع سراغ خدایی می رن که ممکنه سال هاست فراموشش کرده باشند (در عین زمان امکان داره که فراموشش هم نکرده باشند). ولی به غیر از اون دیگه چه کاری رو انجام می دید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: تقریباْ ۱۰ ماهی می شه که من با یک مشکل بزرگ دست و پنجه نرم می کنم ولی حالا دیگه بریدم و واقعاْ نمی دونم باید چی کار کنم سه ماه اول مثل یک احمق سعی کردم به خودم بگم که مشکل دیر یا زود خود به خود حل می شه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; و مثل سگ به هر کسی که در اطرافم بود گیر می دادم (ممکنه خیلی ها همین الآن از من رنجیده باشند ولی فعلاْ نمی تونم براشون کاری انجام بدم)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; دو ماه هم دست به هر کاری که بلد بودم زدم و درصد بسیار کوچکی از مشکل رو حل کردم و چون فقط یک درصد خیلی کم از مشکل رو حل کردم با خودم فکر کردم که دیگه از دست من کاری بر نمیاد و خود خدا باید کاری بکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; ولی بعد از دو ماه فهمیدم که خدا اگه بخواد مشکل رو حل کنه از طریق خود من این مشکل رو حل می کنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; ولی حالا بعد از اینکه سه ماه تمام شب و روز بالا و پائین رفتم و مشکل هنوز حل نشده به این نتیجه رسیدم که نه از دست من و نه معاذالله از دست خدا کاری بر نمی آد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; حالا دیگه در مقابل این مشکل احساس ضعف می کنم و نمی دونم باید چی کار کنم گفتم شاید شما بتونید ایده ای بدید که بدرد من هم بخوره. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 10:02:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما آدما کجای کاریم؟ </title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;اتفاقی که چند هفته ای از اون می گذره رو براتون نقل می کنم: &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تازه به افغانستان اومده بودیم و به یکی از محلات شهر کابل پناه بردیم. همسایه های مان از اقشار مختلف و با باورهای مختلف بودند. یک عده از مهاجرت کشورهای ایران و پاکستان برگشته بودیم و بالطبع با فرهنگ های آمیخته با فرهنگ های ایرانی و پاکستانی و یک عده هم کسانی بودند که در طول جنگ های داخلی در کابل و یا دیگر مناطق افغانستان باقی مونده بودند و اونا هم فرهنگ خاص خودشون رو داشتند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از چند وقت زندگی در این محله تقریباً با تمام همسایه ها آشنا شده بودیم و همه رو می شناختیم که یه شب سر سفره شام نمی دونم از چه موضوعی صحبت می کردیم که مادرم گفت: خانواده &quot;ع&quot; که همسایه دیوار به دیوارمون بود می خواد واسه پسرش از ایران عروس بیاره (یه دختر از مهاجرین افغان رو که در ایران بود واسه پسرش در نظر گرفته). می گن دختر مورد نظر توی یکی از دانشگاه های ایران رشته مدیریت می خونه و دختر تحصیل کرده ایه. من فوراً به این موضوع فکر کردم که خانواده &quot;ع&quot; با اون طرز فکرشون چطور می خوان یه دختر افغان رو که در ایران مهاجر بوده رو به عنوان عروس انتخاب کنه. آخه معمولاً دخترانی که در ایران بوده اند بیشتر با حقوق خودشون آشنایی دارند و طبعاً دنبال آزادی های بیشتر و حقوق مساوی با مردان هستند اما خانواده &quot;ع&quot; از اون خانواده هایی بود که یکی از باورهاشون اینه: مرد بیرون دنبال نون، زن تو خونه خفه خون (به من ربطی نداره که این باور درسته یا غلط؟ موضوع اینه که باورهاشون با خانواده ای که می خواستند وصلت داشته باشند کاملاً فرق می کرد). به هر حال با خودم فکر کردم این موضوع به من ربطی نداره و دیگه به این موضوع فکر نکردم تا اینکه چند ماه بعد یه کارت دعوت به عروسی دریافت کردیم. بعد از اشتراک در عروسی شنیدم خانواده &quot;ع&quot; بالاخره موفق شدند و همون دختر رو به عنوان عروس به خونه شون آوردند. باز چند وقتی گذشت و همون چیزهایی رو که من حدس می زدم شروع کرد به اتفاق افتادن. یعنی اختلاف عقاید بین زن و شوهر و همچنین اختلاف عقاید و باورها بین عروس و مادر شوهر و پدرشوهر شروع شده بود. و از اونجاییکه این اختلاف باورها خیلی شدید بود در ظرف تنها چند ماه خودشون رو بروز دادند. گه گاه می تونستم صدای مشاجره های این خانواده رو از توی خونه مون هم بشنوم و پایان مشاجره ها هم اکثراً با ناله های عروس خانواده همراه بود و این ناله ها این پیام رو می رسوند که یا کتک خورده و یا در حال کتک خوردن هست. و عجیب این بود که بعد از اینکه ما صدای این مشاجرات و ضرب و شتم ها رو می شنیدیم و به در خونه شون می رفتیم تا وساطت کنیم، پدر خانواده و یا شوهر اون خانوم جلوی در می اومدند و با خونسردی تمام می گفتند که اتفاقی نیافتاده و این مشاجرات نمک زندگیه و اینکه &lt;FONT color=#00ff00&gt;دختره هنوز حال و هوای خونه باباش تو سرشه و ما باید بیاریمش توی راه&lt;/FONT&gt; و ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بالاخره بعد از اینکه چندباری ما و دیگر همسایه های سعی کردیم وساطت کنیم و موفق نشدیم، دیگه به این نتیجه رسیدیم که برای حل مشکل این خانواده نمی تونیم کاری انجام بدیم. از اونجایی که همسایه دیوار به دیوار بودیم با همدیگه رفت و آمد داشتیم و کم و بیش حساب توی دستمون اومده بود که درسته بعضی مواقع عروس خانواده حرف های بی حساب و کتاب می زنه اما بیشتر اوقات این خانواده &quot;ع&quot; بود که حرف های بی منطق و بی حساب و کتاب می زد و بعد مشاجره ها در می گرفت. تقریباً دوسال یا یه چیزی کمتر از دو سال از این موضوعات گذشت و اوضاع هر روز بدتر و بدتر می شد اما کاری از دست کسی برنمی اومد. تا اینکه چند هفته پیش یه شب نیمه های شب بود که طبق معمول سر و صداهای این خانواده ما رو از خواب بیدار کرد. از اونجایی که می دونستیم رفتن ما به خونه شون نتیجه ای نخواهد داشت و از همون پشت در خونه به ما می گن: &lt;FONT color=#00ff00&gt;همه چیز رو به راهه&lt;/FONT&gt; به خونه شون نرفتیم و به گوش کردن به مشاجرات شون اکتفا کردیم. اما به نظر می رسید که این بار موضوع فرق می کنه چون عروس خانواده شوهرش رو خطاب قرار می داد و می گفت: فلانی به جون خودم اگه این دفعه هم بخوای موضوع رو مثل هر دفعه به پايان برسوني و به دفاع از خانواده ات بپردازی &lt;FONT color=#00ff00&gt;یه کاری می کنم که پشیمانی تک تک اعضای این خانواده رو به همراه داشته باشه&lt;/FONT&gt;. اما پدرشوهر در ادامه حرف های عروسش گفت: حالا دیگه کار به جایی رسیده که ما رو تهدید می کنی؟ مثلاً چی کار می کنی ها؟ و از پسرش خواست تا عروس خانواده رو با طناب به درخت ببنده عروس خانواده فوراًً شروع به التماس کرد و گفت: آقاجون&lt;FONT color=#00ff00&gt; بخدا اگه این کار رو بکنید خودم رو آتیش می زنم&lt;/FONT&gt; اما مثل اینکه این تهدید دخترک اثر نکرد و عروس خانواده رو به درخت بستند و خودشون به داخل ساختمان رفتند چون تنها صدای نفرین ها و بعضاً تهدیدهای دخترک بود که از داخل حیاط می اومد و هیچ صدای دیگه ای وجود نداشت. تقریباً نیم ساعتی به همین منوال گذشت که مادرم طاقتش تموم شد و گفت می رم تا با آقای &quot;ع&quot; و عروسش صحبت کنم شاید آقای &quot;ع&quot; از خر شیطون پیاده بشه و دخترک بیچاره رو اینقدر آزار نده اما وقتی به در خونه شون رفتیم و خواستیم که باهاشون صحبت کنیم آقای &quot;ع&quot; طبق معمول گفتند که همه چیز رو به راهه و دلیلی برای نگرانی وجود نداره اما مادرم گفت: آخه چطور همه چیز رو به راهه ما همه مشاجرات تون رو شنیدیم و می دونیم که دخترک بیچاره رو به درخت بستید ولی آقای &quot;ع&quot; با عصبانیت گفت: اولاً ما همچین کاری نکردیم و همین الآن که شما در خونه ما هستید عروس مون تخت خوابیده و داره خواب هفت پادشاه رو می بینه و دوماً هم اگر یه روزی همچین کاری بکنیم این &lt;FONT color=#00ff00&gt;یه موضوع خانوادگیه و هیچ ربطی به شما نداره&lt;/FONT&gt;. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دست از پا درازتر به خونه برگشتیم. من که بعد از چند دقیقه به خواب رفتم اما صبح روز بعد مادرم گفت: من تا صبح نخوابیدم و به وضعیت این دخترک بیچاره فکر کردم و صدای دخترک رو هم تا صبح می شنیدم که گه گاه شوهرش و خانواده &quot;ع&quot; رو نفرین می کرد و بعضی مواقع هم خودش و خانواده خودش رو که &lt;FONT color=#00ff00&gt;چرا پیشنهاد ازدواج این خانواده رو قبول کردند&lt;/FONT&gt;. &lt;BR&gt;مادرم میگفت: حداقل اگر خانواده دخترک در اینجا می بودند من کمتر رنج می بردم و با خودم فکر می کردم که بالاخره خانواده دخترک یه کاری انجام می دن اما از بدشانسی دخترک، خانواده دختر هم در ایران زندگی می کردند و نمی تونستند کاری واسه دخترشون انجام بدن تازه از کجا معلوم که اصلاً از وضعیت دخترشون خبر داشته باشند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همین جمعه ای که گذشت به یه مهمونی دعوت شده بودیم و وقتی که حوالی ساعت 5 بعد از ظهر به خونه برگشتیم دیدیم یه آمبولانس جلوی درخونه مون پارک کرده. خیلی نگران شدیم و سریعتر به سمت خونه حرکت کردیم اما وقتی به نزدیکی های خونه رسیدیم متوجه شدم که آمبولانس جلوی در خونه ما پارک نکرده، بلکه چند قدمی پایین تر پارک کرده، یه کمی خیالم راحت تر شد اما به هر حال جلوتر رفتم تا ببینم جریان چیه؟ که با پیکر نیمه جان و سوخته عروس خانواده &quot;ع&quot; روبرو شدم. دخترک در حالی که روی برانکارد بود &lt;FONT color=#00ff00&gt;فقط ناله می کرد. فقط ناله.&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تقریباً مطمئن بودم که دخترک به خاطر شرایط نامساعدی که خانواده &quot;ع&quot; براش مهیا کرده بودند خودش رو آتش زده اما خانواده &quot;ع&quot; مدعی بودند که در اثر بی احتیاطی در استفاده از فانوس (اینجا چون بیشتر وقتا برق نداریم از فانوس برای روشنایی استفاده می کنیم) اول دامن عروس شون آتش گرفته و بعد تا اونا خواستند آتش رو خاموش کنند دیگه کار از کار گذشته بوده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیروز خبردار شدیم که دخترک بعد از گذشت چند روز به علت شدت سوختگی این دنیا رو ترک کرده و من موندم و دنیایی از سوالات: &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;آیا این آخرین راه بود و واقعاً راه دیگه ای وجود نداشت؟ &lt;BR&gt;آیا فعلاً تک تک اعضای خانواده &quot;ع&quot; از اتفاقی که افتاده ناراحت هستند؟ آیا واقعاً همون طوری که عروس شون گفته بود پشیمون هستند؟ &lt;BR&gt;توی این ماجرا کی مقصر بوده؟ زن؟ شوهر؟ خانواده شوهر؟ کی؟ &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 09:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوژه؟ </title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>سلام ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;۱. قسمت هایی که با رنگ سبز توی این مطلب نوشته شدند برای نظردهی نیستند فقط بهانه هایی برای آمدن و کمی هم توضیح در مورد تغییر در خود وبلاگ هستند پس اگه کسی وقت نداره احتیاجی نیست که این قسمت ها رو بخونه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;۲. می دونم که شما هم دیگه شاید از این رفت و آمدهای من. خواهش های من برای نبودن. اومدن های ناگهانی و غیره خسته شده باشید ولی امیدوارم که قرار نباشه دیگه اینطوری بذارم و برم یا این ادا و اطوارها رو در بیارم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;۳. اون وقت هایی که می نوشتم فکر می کردم یک روزی همه این نوشتن ها خاطره خواهند شد ولی حالا می دونم که گاهی ننوشتن ها هم خاطره می شن (هر وقت که به آرشیو وبلاگم نگاه کنم فاصله روزهای اردیبهشت تا آبان ۸۸ برایم یادآور روزهایی خواهد بود که نمی خوام بگم تلخ بود یا شیرین) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;۴. متاسفانه مجبورم لینک بعضی از دوستانی که قبلاْ باهاشون تبادل لینک داشتم رو بردارم چون اهدافم درباره وبلاگ نویسی تغییر کرده بنابراین وبلاگ های جدیدی رو لینک می کنم (البته لینک یک تعداد از قدیمی ها هم پابرجا خواهند بود) ولی اون عزیزانی که لینک وبلاگ شون رو برداشتم ازشون معذرت خواهی می کنم و اگه صلاح می دونند اون هم می تونند عمل متقابل انجام بدن. ( از این به بعد تبادل لینک هم نخواهیم داشت و اگر خواستید لینک بدید ولی ضمانتی وجود نداره که من هم لینک بدم و ممکنه به بعضی ها لینک بدم در حالیکه اونا منو لینک نکردند)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب خارج از مطالبی که بالا ذکر کردم مطلب امروز در مورد یک سخنرانیه که دیروز گوش می کردم ولی قبلش باید بگم که من مسلمان خوبی نیستم اما مسلمان بدی هم نیستم و در عین زمان وقتی کسی به من چیزی می گه سعی می کنم یک کم در موردش فکر کنم بنابراین اگه من اشتباه می کنم شما بگید که اشتباه می کنی. بریم سر اصل مطلب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد امام رضا بود و یکی از شبکه های خصوصی تلویزیونی دو تا از علمای دین رو دعوت کرده بود تا در مورد اون زمان و شرایط امام رضا صحبت بکنند از این دو تا عالم دینی یکی شون صحبت های قشنگی داشت و با استناد به منابع معتبری صحبت می کرد در حالیکه اون یکی گه گاه چیزهای عجیب و غریبی می گفت. در یکی از بخش ها صحبت بر سر جلسه ای شد که بیشتر از هزار نفر از دانشمندان اون زمان از ادیان مختلف توسط مامون دعوت شدند و از امام رضا هم دعوت شد تا به مباحثه با این دانشمندان بپردازه و بعد آخوند دومی یهو بر می داره می گه: &lt;FONT color=#ccff00&gt;امام رضا فقط به این دلیل از این مباحثه پیروز خارج شد که دانش اون حضرت اکتسابی نبود بلکه دانش الهی بود &lt;/FONT&gt;(این رو در ذهن نگه دارید تا دوباره در موردش حرف بزنیم) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوند از همون روز اول می تونست فرشته ای مثل جبرئیل (و یا امثالهم) رو برای رهنمایی انسان ها در نظر بگیره (نه اینکه مقام پیغمبری رو به انسان ها واگذار کنه) ولی همیشه پیغمبری رو به انسان ها واگذار کرد تا بقیه انسان ها بدونند که هر انسانی می تونه حداقل تا نزدیکی مرزهای پیامبر بودن برسه وگرنه پیروان همه ادیان به این باور هستند که خدای شان به مراتب تواناتر از خودشان است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا راستی راستی اگه دانش اون حضرت الهی بود و اکتسابی نبود دیگه نقش امام رضا این وسط چی بود؟ منظورم اینه که دیگه داشتن این دانش واسه امام رضا نمی تونست یک افتخار و یا هنر محسوب بشه چون برای به دست آوردن این دانش تلاشی نکرده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما چی فکر می کنی؟ اگه حق با منه آیا مرجعی وجود نداره که جلوی این جور آخوندها رو بگیره؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدرود</title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;بعد نوشت به تاریخ ۳ آبان ۱۳۸۸ &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروز بیست و پنجمین روز از اکتبر سال ۲۰۰۹ است و پروژه ای که به عنوان کارمند در آن کار می کنم ظرف ۶ روز آینده به پایان می رسه. کم کم با طرد شدن توسط دوستانی که دوست شان دارم من هم آماده رفتن شده ام. امروز عزیزی که همیشه حسرت این رو خوردم که چرا زودتر باهاش آشنا نشدم اومد و باهام خداحافظی کرد و چقدر شرمنده خودم شدم وقتی که جرات نکردم بهش بگم ممنون همه خوبی هایی هستم که به من کرد. ممنون همه درس هایی که به من داد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آقا/خانم شهزاد نمی دونی چقدر دلم می خواست می تونستی بیشتر بمونی. بیست هزارتومانی (یک هزار افغانی) که ازت گرفتم رو برای این نگرفتم که بخوام ازت سهم گرفته باشم. فقط خواستم آخرین یادگاری رو هم داشته باشم قول می دم تا زمانیکه زنده ام پیشم باشه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تنها کاری که به عنوان دایی/عمو می تونم واسه پسر دوست داشتنی ات انجام بدم اینه که امیدوارم خیلی زود خوب بشه. بازم ممنون به خاطر همه چیز.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز ۱۹ خرداد ماه این وبلاگ دو سالگی اش رو جشن می گیره. دیروز تصمیم گرفتم یک مطلب پست کنم که حداقل تا بلند مدت بوی ماندگی نگیره و از دیروز تا امروز فکر می کردم که چه مطلبی رو پست کنم که دارای این خصوصیات باشه که این مطلب یادم اومد. به عنوان اخرين خواهش من از شما باید بگم که: اگه خواستيد نظري بديد فقط در مورد مطلب نظر بديد و در مورد بودن و يا نبودن من چيزي ننويسيد اين هم آخرين پست: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تو به درد دل مي نشينم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اي همسايه ! تا شايد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن حس انسان دوستي و عدالت را كه بنامش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از قرآن آيه برميگيري و بخاطرش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با دنيا به مجادله برمي خيزي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر من تلاوت كني و خود را در آن بيابي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي اشغالگري بيگانه كشورم را به غارت برد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي چمن زار سبز شهرم به خون پدرم و صدها مثل او به لاله زاري مبدل گشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي به من گفتند كه خدا و رسولي نيست كه ما زاده طبيعت ايم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي قلم را بر دستم نهادند و ناخن هايم را دانه دانه كشيدند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;تا خاكم را به نامشان امضا كنم&lt;/FONT&gt; با آخرين رمق هاي مانده در تنم رها كردم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانه و شهرم را و با نفس هاي آخر تا خاك تو خزيدم، به تو پناه آوردم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه بيرقت به نام الله آراسته است و پیامت از مساوات و مهرباني و عدالت و تواضع و برادري و برابري لبريز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به تو پناه آوردم &lt;FONT color=#00ff00&gt;تا شايد مردانگي مرا در برابر ظلم بستايي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;و با مردانگي خودت فرصت زندگي بدون ذلت را به من ببخشايي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زبانت با زبانم آشناست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و مذهبت با اعتقادم همآهنگ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;پنداشتم&lt;/FONT&gt; كه برادر مني &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنداشتم كه در خاك خدا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;كه من و تو آنرا با مرز تقسيم كرده ايم به من قسمت كوچكي به سخاوت قلبت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;به اجاره خواهي داد&lt;/FONT&gt; و شريك دردهايم خواهي شد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا روزي كه كشورم آباد و آزاد گردد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وانگه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;در افغانستاني بهتر مهمانت خواهم كرد&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر دستانت بوسه خواهم فشاند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اي برادر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از مهربانيت در اوج بيچارگيم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دست گيريت در روزهاي نااميدي ام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با اشك و قلبي مملو از محبت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپاسگذاري خواهم نمود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از فرط بي پناهي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به كشورت پناه آوردم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كودكي بودم كه پايم به خاكت آشنا گشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوانيم را در كشورت گم كردم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زبانم را به فراموشي سپردم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;تشكر&quot; هايم به &quot;مرسي&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و &quot;نان چاشت&quot; ام به &quot;نهار&quot; مبدل گشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاعرم حافظ گرديد و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از قابلي و چتني و چاي سبز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به زرشك پلو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و طعم شور خيار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چاي معطر سياه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پياله هاي كمر باريك &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با قند خشتي در كنارش عادت نمودم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در كشورت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهترين و بدترين لحظه هاي زندگي ام را به تجربه نشستم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرم در خاك تو چشم گشود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادرم در بهشت رضاي تو با دلي نااميد مدفون گرديد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهرم با پسري از تبار تو عقد و نكاح بست و حال &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيريم را نيز در خاك تو به تماشا نشسته ام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالهاست كه چنار وجودم در گردباد حوادث خاك تو به بيد لرزاني مبدل گشته است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالهاست كه نامم را به فراموشي سپرده ام و لقب &quot;مشدي&quot; را به نامم گره زده اند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالهاست كه من ديگر آن كودكي نيستم كه با پاي برهنه و قلبي مملو از وحشت براي سرپناهي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به تو پناه آورد ولي &lt;FONT color=#00ff00&gt;تو همان بي خبري هستي كه بودي&lt;/FONT&gt; ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي تو با انكه فروغ چشمهايم را با دوختن كفشهايت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با آنكه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هايت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با آنكه قامت استوارم را در بپا خواستن ديوارها و ساختمان ها و خانه هايت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با آنكه صبر و تحمل ام را در شنيدن كنايه ها و كينه توزي هايت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به تباهي نشستم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;هرگز براي لحظه اي جرقه زودگذر &lt;STRONG&gt;انسان دوستي&lt;/STRONG&gt; را بر قلبت راه ندادي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز هم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در فهرست تو &quot;افغوني&quot; ام و در كتاب تو بيگانه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز هم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهرباني در قلبت براي مهاجري كوله بدوش كه &lt;FONT color=#00ff00&gt;چيزي بجز نجات از مرگ از تو نمي خواست&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه با دادن ساليان زندگي اش با همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نيافته اي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و هنوز هم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با نفرتي سي ساله احساساتم را به بازي مي گيري &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;دروازه مكتب را به روي كودكم مي بندي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بساطي را كه نان شكم هاي گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوي آب مي اندازي و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;دست هايم را&lt;/FONT&gt; با تهديد &quot;رد مرز&quot; نمودن &lt;FONT color=#00ff00&gt;مي بندي&lt;/FONT&gt; و اشك هايي را كه با خاك سرك هاي (خيابان هاي) تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر چشمانم به گلي مبدل گشته و اميد را در نگاهم دفن مي كند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تمسخر مي نگري و مي گويي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;شما به حرف نمي فهميد&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز هم از &lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;بي عدالتي ديگران سخن مي گويي&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي هرگز در صف هاي دكان ها; در داخل اتوبوس هاي شلوغ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالت مشوش يك افغان را نمي بيني &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه &lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;از ترس تو، اهانت هاي تو را تلخ تر از زهر فرو مي بلعد و غرور خود را پايمال احساسات تو مي كند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا مبادا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنجه بر سمت اش دراز كرده بگويي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;به كشورت برگرد افغاني ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي درخت هاي سبز و بلند كرج، سرك هاي (خيابان هاي) پاكيزه تهران، پارك هاي خرم و زيباخانه هاي مجلل بالا شهر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نان هاي گرم نانوايي، كفش هاي راحت چرمي، پتلون هاي (شلوارهاي) زيبا و رنگارنگ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه و همه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ياد مرا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رنج هاي مرا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشان انگشتان مرا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عرق و سرشك ريخته از چشمان مرا &lt;FONT color=#00ff00&gt;با خود به يادگار خواهند داشت&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي روم ولي حاصل دست هاي اين كارگر افغان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي هميشه در رگ و پوست كشورت جاويدان خواهد ماند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي روم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;چه مي داني &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;شايد روزي تو &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;به دروازه شهر من محتاج گردي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;وانگه من به تو درس مهرباني را خواهم آموخت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وانگه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو دربدري مرا خواهي چشيد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وانگه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;شايد يك بار براي لحظه اي كوتاه تر از يك نفس سرت را با پشيماني &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;در مقابل عدالت وجدانت خم كني&lt;/FONT&gt; !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و فقط همان لحظه   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قيمت ده ها سال رنج مرا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به آساني خواهي پرداخت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 06:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای پر از کثافت </title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>سلام ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم واقعاْ من سخت می گیرم یا زندگی سخت شده. این روزها چیزی که بیشتر از همه آزارم می ده زندگی کردن برای دیگرانه. زندگی کردن برای دست یافتن به ارزش هایی که جامعه قبول داره و براش مهم نیست که من هم قبولش دارم یا نه؟. برای &lt;FONT color=#00ff00&gt;ارزش هایی که من حتی نمی دونم دست یافتن به این ارزش ها چه ارزشی داره&lt;/FONT&gt;. ارزش هایی که وقتی به دست می آری شون صرفنظر از اینکه واقعاْ چه جور آدمی هستی همه می گن &quot;آدم موفقیه&quot; یا &quot;آدم خوبیه&quot; و وقتی هم که نمی تونی قضیه برعکس می شه ولی واقعیت اینه که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;من آنم که من دانم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 09:18:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید یه اعتراض</title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين جاده چيه؟ يه صدا جواب مي ده: جاده زندگي تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين آدم ها چي كار مي كنند؟ دارن تابلوهاي مربوطه رو نصب مي كنند تا تو راحت تر توي اين جاده حركت كني و رسيدنت به پايان جاده تضمين بشه.  من مي گم جدي؟ و صدا جواب مي ده: آره، مثلاً اون تابلو مي گه دور زدن آدم ها ممنوع ! اون يكي مي گه توقف ممنوع، يكي ديگه مي گه استفاده ابزاري از آدم ها ممنوع! و ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من مي گم يعني چي؟ صدا جواب مي ده مثلاً تابلوي دور زدن آدم ها ممنوع بهت مي گه كه نبايد آدم ها رو دور بزني و يا تابلوي استفاده ابزاري از آدم ها ممنوع ازت مي خواد كه با آدم ها مثل ابزار برخورد نكني و هر وقت هر جوري كه خواستي ازشون استفاده كني و بعد هم وقتي كه ديگه استفاده اي نداشتند دورشون بندازي. همينطوري كه بزرگ مي شم &lt;FONT color=#00ff00&gt;سعي مي كنم كه به دستورات اين تابلوها كه تعدادشون كم هم نيست عمل كنم ولي كار سختيه. خيلي سخت&lt;/FONT&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گه گاه كه به اطرافم نگاه مي كنم و ديگران رو مي بينم كه بدون توجه به اين تابلوها هر جور كه مي خوان توي جاده زندگي شون حركت مي كنند حس مي كنم كه &lt;FONT color=#00ff00&gt;چقدر زندگي شون آسونتر شده&lt;/FONT&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و حالا امروز من هم تصميم گرفتم كه مثل اونا باشم. هر كسي رو كه بتونم دور مي زنم چون &lt;FONT color=#00ff00&gt;اگه دور نزنم دورم مي زنه&lt;/FONT&gt; (قانون اول). هر وقت كه خواستم مي تونم روند عادي زندگي رو متوقف كنم و به عياشي و هر كار ديگه اي كه از دستم بر مي آد بپردازم (قانون دوم). &lt;FONT color=#00ff00&gt;مهربون باشم كه چي؟ كه هر چي خواستند بهم و يا پشت سرم بگن؟ &lt;/FONT&gt;كه هر وقت خواستند از من مثل يه ابزار كار استفاده كنند و هر وقت كه لازمم نداشتند دورم بندازند؟ بهتره سنگدل باشم اونقدر سنگدل كه زير سوال بردن آدم ها، شخصيت شون و گذشته شون برام لذت بخش ترين كار باشه تا نذارم حتي جرأت نزديك شدن به من رو پيدا كنند به اين ترتيب امكان استفاده ابزاري به صفر مي رسه. &lt;FONT color=#00ff00&gt;بايد &lt;/FONT&gt;هر جايي كه خواستم دست به افراط بزنم و هر جايي كه خواستم دست به تفريط بزنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آره واقعاً !!! زندگي اينجوري حال مي ده. مگه نه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نکته: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزها اینقدر تهمت ناروا بهم زدند که به این مطلب ختم شد. این روزها هر حرکتی که می کنم تا به یکی سود برسونم یکی دیگه که خوب منو می شناسه و می دونه اهل این حرف ها نیستم ناراحت می شه و تهمت ناروا می زنه. به هر حال اینجاست که سعدی رو دوست دارم چون می گه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;هزاران آشنا که بیگانه از خدا باشد ................... فدای یک تن بیگانه که آشنا باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 08:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو همه مبارک ( به خصوص اونایی که مشغله ماه مهربون باعث نشده که ماه مهربون رو از یاد ببرند) </title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سال هشتاد و هفت هم به پایان رسید یا شایدم بهتره که بگم به پایانش نزدیک شده. امسال اولین سالیه که از &lt;FONT color=#00ff66&gt;به پایان رسیدنش خوشحال هستم&lt;/FONT&gt; و بی صبرانه انتظار می کشم تا امسال به پایان برسه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم چی شد ولی اگه درست خاطرم باشه آخرین آپم در سال هشتادوشش یه آپ خیلی شاد برای خودم بود و آرزو کرده بودم که سال هشتاد و هفت هم سالی سرشار از سر بلندی، افتخار و خوشی برای همه مون باشه اما برای من یکی نبود و سال خیلی بدی رو گذروندم و من امیدی نیافتم جز اینکه&quot; &lt;FONT color=#00ff66&gt;&lt;STRONG&gt;تمام این حادثه ها با پایان یافتن سال ختم خواهند شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&quot;. واسه همین بی صبرانه منتظر به پایان رسیدن سال هستم. امسال هم درست مثل سال قبل با شعری که سروده شاعر مورد علاقه ام یا همون گل بابا هست به پیشواز سال نو می رم و پیشاپیش فرا رسیدن سال نو رو به همه تون تبریک می گم. به عنوان اولین آرزو برای سال نو امیدوارم پایانی ترین روزهای سال هشتاد و هفت براتون شادترین و خاطره انگیزترین روزهای سال هشتاد و هفت باشه و به عنوان دومین آرزو امیدوارم که سال نو برای همه مون سرشار از &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff66&gt;افتخار، سربلندی، شادی و سلامتی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; باشه. اینم شعر گل بابا:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff66 size=3&gt;شما هميشه خوبيد آقا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;کليد گلستانتان را به من ميدهيد آقا! &lt;BR&gt;ميخواهم جشن گل سرخ بگيرم &lt;BR&gt;و همه افغانستان را دعوت کنم &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff66 size=3&gt;ميخواهم کوچه های سرزمينم را با گلاب بشويم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;کليد گلستانتان را به من ميدهيد آقا!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ميخواهم به مهمانها شربت زعفرانی بدهم &lt;BR&gt;هر چه قدر که خواستند &lt;BR&gt;کمی شکر به من ميدهيد آقا!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#00ff66&gt;&lt;STRONG&gt;ميخواهم ميهمانی بدهم&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;نه؛ نه ؛ &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff66 size=3&gt;غرور مرا مريزيد &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff66 size=3&gt;نگوئيد کسی به سفره خالی مهمان دعوت نمي کند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;من ميخواهم دعوت کنم &lt;BR&gt;بقچه نانتان را به من ميدهی آقا!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff66 size=3&gt;ميخواهم سرود بخوانم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff66 size=3&gt;سرودی که سالهاست در گلوی دختران افغان يخ زده&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;کمی آب گرم به من ميدهيد آقا!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ميخواهم برقصم &lt;BR&gt;درست شنيديد ؛ برقصم &lt;BR&gt;بالای بلند ترين کوه افغانستان برقصم &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff66 size=3&gt;تا همه در سرزمين من &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#00ff66&gt;&lt;STRONG&gt;آمدن شادی را باور کنند &lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;شما برای من دست ميزنيد آقا!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;ميخواهم خانه بسازم &lt;BR&gt;خانه هائی که آب گرم داشته باشند &lt;BR&gt;و برای هر کودک افغانی يک اطاق خواب &lt;BR&gt;و برای هر زن افغانی يک ميز توالت &lt;BR&gt;با يک آينه قدی &lt;BR&gt;تا وقتی زنان افغان آرايش ميکنند &lt;BR&gt;و لباسهای رنگا رنگ مي پوشند &lt;BR&gt;جلوی آينه برقصند &lt;BR&gt;ميخواهم خانه بسازم &lt;BR&gt;سينما ؛ پارک ؛ شهر بازی بسازم &lt;BR&gt;کمی آجر و سيمان به من ميدهيد آقا!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شما هميشه خوبيد آقا &lt;BR&gt;کمک ميکنيد من خانه بسازم ؛&lt;BR&gt;برقصم ؛&lt;BR&gt;سرود بخوانم &lt;BR&gt;ميهمانی بدهم و &lt;FONT color=#00ff66 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جشن گل سرخ&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; بگيرم &lt;BR&gt;محبتتان را کامل کنيد &lt;BR&gt;به گل پسران افغان بگو ئيد:&lt;BR&gt;منتظريم &lt;BR&gt;به خانه برگرديد آقا! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد نوشت: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخرین به روز رسانی (آخرین مطلب ارسال شده) بنا به بعضی دلایل حذف شد از تمامی کسانی که لطف نموده و در مورد مطلب نظر داده بودند و یا برای نوشتن نظر به این وبلاگ آمده بودند نهایت تشکر و عذرخواهی به عمل می آید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 12:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرخصی</title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>بر عکس چیزی که برنامه ام بود (همون ارسال مطلب بعدی در ماه مارس یا همون فروردین خودمون درباره خاطرات و برداشت هایم در مورد روز زن و حقوق زن در افغانستان) نمی تونم یه مدتی بهتون سر بزنم ولی در طی چند ماه آینده حتماْ بهتون سر می زنم. راستی: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بالای یکی از کوه های کابل بودم. صداقت هم با من بود. &lt;FONT color=#00ff00&gt;تنش رنجور و خسته بود&lt;/FONT&gt; و با من زمزمه کرد: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردم کابل همه شون به نوعی دارن سعی میکنن من &lt;FONT color=#00ff00&gt;(صداقت) &lt;FONT color=#ffffff&gt;رو از بین ببرند تا ترقی کنند&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;و من آخرین نفس هام رو می کشم اما به شما اطمینان می دم که اگه روزی من نباشم سعادت هم از این شهر رخت بر خواهد بست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و باید بهتون بگم که صداقت تا به حال به من دروغ نگفته و مطمئنم که اگر صداقت از این شهر بره سعادت هم از این شهر می ره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱. نظر خواهی رو می بندم چون موردی واسه نظر دادن وجود نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد ........... اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. کاش صاعقه ای بیاید و بسوزد همه را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴. واسه همه تون سه فاکتور عمده و مهم در زندگی یعنی شادی. موفقیت و سلامتی رو آرزو می کنم و امیدوارم که شما هم منو دعا کنید تا بشم همون آدم دو یا سه ماه پیش. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 10:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از همدردی به عنوان احساس تا همدردی به عنوان وظیفه</title>
<link>http://khaterati.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>اول از همه پیش از آنکه مطلب را شروع کنیم باید به این نکته اشاره کنم که اصلاْ قصدم تفرقه افکنی در میان جامعه افغانی نبوده و نیست و به همین دلیل بود که عنوانی را که در بالا گذاشتم برای مطلبم انتخاب کردم. و می دانم که ابراز همدردی با مردم مسلمان فلسطین نه گناه است. نه اشتباه است. نه نیاز به کسب اجازه از این و آن دارد و نه هیچ چیز دیگر. فقط می خواهم در کنار این مسئله موضوعات دیگری هم که از یاد برده شده اند و یا با تعمد از یاد می بریم شان نیز مورد بازبینی قرار بگیرند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته: کلماتی که در میان پرانتزها (میان قوس ها) قرار گرفته اند یا توضیحات اضافی هستند و یا کلماتی که ما افغان ها به جای کلمات فارسی ایرانی استفاده می کنیم ( از این به بعد سعی خواهم کرد که به زبان دری بنویسم)  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهار امسال بود که عده ای به نام کوچی (عشایر) به مناطق هزاره نشین (یکی از اقوام افغانستان) حمله کردند و چه خانه ها را که به آتش نکشیدند؟ کدامین زمین کشاورزی (زراعتی) بود که تخریب نشد؟ کدامین حیوان اهلی قوم هزاره بود که به غارت برده نشد؟ هزاران تن نیز که اصلی ترین منبع امرار معاش شان کشاورزی (منبع عایداتی شان زراعت) بود مجبور شدند زمین های شان را درست در میانه فصل کشت و کار رها کرده و بگریزند و اندک کسانی که پای گریز هم نداشتند یا به شدت مورد ضرب وشتم (لت و کوب) قرار گرفتند و به اسارت برده شدند و یا در حین ضرب و شتم (لت و کوب) کشته شدند. اما از میان ۱۴ شبکه تلویزیونی افغانستان تنها یک شبکه به پوشش خبری این حادثه پرداخت و از میان هزاران نفری که خود را نماینده مردم افغانستان و سران جهادی می دانند فقط یک نفر این عمل را محکوم کرد و آقای کرزی هم مثل همیشه چشمانش را بست و در گوش هایش هم چوب پنبه را فرو کرد تا چیزی نشنود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما امروز که در غزه مسلمانان به شهادت می رسند از &lt;FONT color=#00ff00&gt;همان&lt;/FONT&gt; ۱۴ شبکه تلویزیونی ۱۳ شبکه به پوشش خبری حداقل ۸ الی ۱۰ ساعته دست زده اند و &lt;FONT color=#00ff33&gt;همان&lt;/FONT&gt; احزاب سیاسی و سران جهادی هم با حضور در میان رسانه های جمعی به محکوم کردن این حملات دست می زنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همدردی وظیفه است یا احساس؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد نوشت به تاریخ ۲۵ دی ماه ۱۳۸۷ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها دنیای ماحول من (اطرافم) خیلی (بدجوری) بوی تعفن می دهد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 09:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaterati&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>khaterati</dc:creator>
<guid>http://khaterati.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
