![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
بعد نوشت به تاریخ ۳ آبان ۱۳۸۸
امروز بیست و پنجمین روز از اکتبر سال ۲۰۰۹ است و پروژه ای که به عنوان کارمند در آن کار می کنم ظرف ۶ روز آینده به پایان می رسه. کم کم با طرد شدن توسط دوستانی که دوست شان دارم من هم آماده رفتن شده ام. امروز عزیزی که همیشه حسرت این رو خوردم که چرا زودتر باهاش آشنا نشدم اومد و باهام خداحافظی کرد و چقدر شرمنده خودم شدم وقتی که جرات نکردم بهش بگم ممنون همه خوبی هایی هستم که به من کرد. ممنون همه درس هایی که به من داد. آقا/خانم شهزاد نمی دونی چقدر دلم می خواست می تونستی بیشتر بمونی. بیست هزارتومانی (یک هزار افغانی) که ازت گرفتم رو برای این نگرفتم که بخوام ازت سهم گرفته باشم. فقط خواستم آخرین یادگاری رو هم داشته باشم قول می دم تا زمانیکه زنده ام پیشم باشه. تنها کاری که به عنوان دایی/عمو می تونم واسه پسر دوست داشتنی ات انجام بدم اینه که امیدوارم خیلی زود خوب بشه. بازم ممنون به خاطر همه چیز. XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX سلام ! روز ۱۹ خرداد ماه این وبلاگ دو سالگی اش رو جشن می گیره. دیروز تصمیم گرفتم یک مطلب پست کنم که حداقل تا بلند مدت بوی ماندگی نگیره و از دیروز تا امروز فکر می کردم که چه مطلبی رو پست کنم که دارای این خصوصیات باشه که این مطلب یادم اومد. به عنوان اخرين خواهش من از شما باید بگم که: اگه خواستيد نظري بديد فقط در مورد مطلب نظر بديد و در مورد بودن و يا نبودن من چيزي ننويسيد اين هم آخرين پست: با تو به درد دل مي نشينم اي همسايه ! تا شايد آن حس انسان دوستي و عدالت را كه بنامش از قرآن آيه برميگيري و بخاطرش با دنيا به مجادله برمي خيزي بر من تلاوت كني و خود را در آن بيابي وقتي اشغالگري بيگانه كشورم را به غارت برد وقتي چمن زار سبز شهرم به خون پدرم و صدها مثل او به لاله زاري مبدل گشت وقتي به من گفتند كه خدا و رسولي نيست كه ما زاده طبيعت ايم وقتي قلم را بر دستم نهادند و ناخن هايم را دانه دانه كشيدند تا خاكم را به نامشان امضا كنم با آخرين رمق هاي مانده در تنم رها كردم خانه و شهرم را و با نفس هاي آخر تا خاك تو خزيدم، به تو پناه آوردم كه بيرقت به نام الله آراسته است و پیامت از مساوات و مهرباني و عدالت و تواضع و برادري و برابري لبريز به تو پناه آوردم تا شايد مردانگي مرا در برابر ظلم بستايي و با مردانگي خودت فرصت زندگي بدون ذلت را به من ببخشايي زبانت با زبانم آشناست و مذهبت با اعتقادم همآهنگ پنداشتم كه برادر مني پنداشتم كه در خاك خدا كه من و تو آنرا با مرز تقسيم كرده ايم به من قسمت كوچكي به سخاوت قلبت به اجاره خواهي داد و شريك دردهايم خواهي شد تا روزي كه كشورم آباد و آزاد گردد وانگه در افغانستاني بهتر مهمانت خواهم كرد بر دستانت بوسه خواهم فشاند و اي برادر از مهربانيت در اوج بيچارگيم از دست گيريت در روزهاي نااميدي ام با اشك و قلبي مملو از محبت سپاسگذاري خواهم نمود از فرط بي پناهي به كشورت پناه آوردم كودكي بودم كه پايم به خاكت آشنا گشت جوانيم را در كشورت گم كردم زبانم را به فراموشي سپردم "تشكر" هايم به "مرسي" و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت شاعرم حافظ گرديد و از قابلي و چتني و چاي سبز به زرشك پلو و طعم شور خيار و چاي معطر سياه در پياله هاي كمر باريك با قند خشتي در كنارش عادت نمودم در كشورت بهترين و بدترين لحظه هاي زندگي ام را به تجربه نشستم پسرم در خاك تو چشم گشود مادرم در بهشت رضاي تو با دلي نااميد مدفون گرديد خواهرم با پسري از تبار تو عقد و نكاح بست و حال پيريم را نيز در خاك تو به تماشا نشسته ام سالهاست كه چنار وجودم در گردباد حوادث خاك تو به بيد لرزاني مبدل گشته است سالهاست كه نامم را به فراموشي سپرده ام و لقب "مشدي" را به نامم گره زده اند سالهاست كه من ديگر آن كودكي نيستم كه با پاي برهنه و قلبي مملو از وحشت براي سرپناهي به تو پناه آورد ولي تو همان بي خبري هستي كه بودي ! ولي تو با انكه فروغ چشمهايم را با دوختن كفشهايت با آنكه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هايت با آنكه قامت استوارم را در بپا خواستن ديوارها و ساختمان ها و خانه هايت با آنكه صبر و تحمل ام را در شنيدن كنايه ها و كينه توزي هايت به تباهي نشستم هرگز براي لحظه اي جرقه زودگذر انسان دوستي را بر قلبت راه ندادي هنوز هم در فهرست تو "افغوني" ام و در كتاب تو بيگانه هنوز هم مهرباني در قلبت براي مهاجري كوله بدوش كه چيزي بجز نجات از مرگ از تو نمي خواست كه با دادن ساليان زندگي اش با همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نيافته اي و هنوز هم با نفرتي سي ساله احساساتم را به بازي مي گيري دروازه مكتب را به روي كودكم مي بندي بساطي را كه نان شكم هاي گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوي آب مي اندازي و دست هايم را با تهديد "رد مرز" نمودن مي بندي و اشك هايي را كه با خاك سرك هاي (خيابان هاي) تو بر چشمانم به گلي مبدل گشته و اميد را در نگاهم دفن مي كند با تمسخر مي نگري و مي گويي "شما به حرف نمي فهميد" هنوز هم از بي عدالتي ديگران سخن مي گويي: ولي هرگز در صف هاي دكان ها; در داخل اتوبوس هاي شلوغ حالت مشوش يك افغان را نمي بيني كه از ترس تو، اهانت هاي تو را تلخ تر از زهر فرو مي بلعد و غرور خود را پايمال احساسات تو مي كند تا مبادا پنجه بر سمت اش دراز كرده بگويي "به كشورت برگرد افغاني ... ولي درخت هاي سبز و بلند كرج، سرك هاي (خيابان هاي) پاكيزه تهران، پارك هاي خرم و زيباخانه هاي مجلل بالا شهر نان هاي گرم نانوايي، كفش هاي راحت چرمي، پتلون هاي (شلوارهاي) زيبا و رنگارنگ همه و همه ياد مرا رنج هاي مرا نشان انگشتان مرا عرق و سرشك ريخته از چشمان مرا با خود به يادگار خواهند داشت مي روم ولي حاصل دست هاي اين كارگر افغان براي هميشه در رگ و پوست كشورت جاويدان خواهد ماند مي روم چه مي داني شايد روزي تو به دروازه شهر من محتاج گردي وانگه من به تو درس مهرباني را خواهم آموخت وانگه تو دربدري مرا خواهي چشيد وانگه شايد يك بار براي لحظه اي كوتاه تر از يك نفس سرت را با پشيماني در مقابل عدالت وجدانت خم كني ! و فقط همان لحظه قيمت ده ها سال رنج مرا به آساني خواهي پرداخت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:45 توسط ماه مهربون |
|
|
سلام !
نمی دونم واقعاْ من سخت می گیرم یا زندگی سخت شده. این روزها چیزی که بیشتر از همه آزارم می ده زندگی کردن برای دیگرانه. زندگی کردن برای دست یافتن به ارزش هایی که جامعه قبول داره و براش مهم نیست که من هم قبولش دارم یا نه؟. برای ارزش هایی که من حتی نمی دونم دست یافتن به این ارزش ها چه ارزشی داره. ارزش هایی که وقتی به دست می آری شون صرفنظر از اینکه واقعاْ چه جور آدمی هستی همه می گن "آدم موفقیه" یا "آدم خوبیه" و وقتی هم که نمی تونی قضیه برعکس می شه ولی واقعیت اینه که: من آنم که من دانم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:49 توسط ماه مهربون |
|
|
اين جاده چيه؟ يه صدا جواب مي ده: جاده زندگي تو اين آدم ها چي كار مي كنند؟ دارن تابلوهاي مربوطه رو نصب مي كنند تا تو راحت تر توي اين جاده حركت كني و رسيدنت به پايان جاده تضمين بشه. من مي گم جدي؟ و صدا جواب مي ده: آره، مثلاً اون تابلو مي گه دور زدن آدم ها ممنوع ! اون يكي مي گه توقف ممنوع، يكي ديگه مي گه استفاده ابزاري از آدم ها ممنوع! و ... من مي گم يعني چي؟ صدا جواب مي ده مثلاً تابلوي دور زدن آدم ها ممنوع بهت مي گه كه نبايد آدم ها رو دور بزني و يا تابلوي استفاده ابزاري از آدم ها ممنوع ازت مي خواد كه با آدم ها مثل ابزار برخورد نكني و هر وقت هر جوري كه خواستي ازشون استفاده كني و بعد هم وقتي كه ديگه استفاده اي نداشتند دورشون بندازي. همينطوري كه بزرگ مي شم سعي مي كنم كه به دستورات اين تابلوها كه تعدادشون كم هم نيست عمل كنم ولي كار سختيه. خيلي سخت. گه گاه كه به اطرافم نگاه مي كنم و ديگران رو مي بينم كه بدون توجه به اين تابلوها هر جور كه مي خوان توي جاده زندگي شون حركت مي كنند حس مي كنم كه چقدر زندگي شون آسونتر شده. و حالا امروز من هم تصميم گرفتم كه مثل اونا باشم. هر كسي رو كه بتونم دور مي زنم چون اگه دور نزنم دورم مي زنه (قانون اول). هر وقت كه خواستم مي تونم روند عادي زندگي رو متوقف كنم و به عياشي و هر كار ديگه اي كه از دستم بر مي آد بپردازم (قانون دوم). مهربون باشم كه چي؟ كه هر چي خواستند بهم و يا پشت سرم بگن؟ كه هر وقت خواستند از من مثل يه ابزار كار استفاده كنند و هر وقت كه لازمم نداشتند دورم بندازند؟ بهتره سنگدل باشم اونقدر سنگدل كه زير سوال بردن آدم ها، شخصيت شون و گذشته شون برام لذت بخش ترين كار باشه تا نذارم حتي جرأت نزديك شدن به من رو پيدا كنند به اين ترتيب امكان استفاده ابزاري به صفر مي رسه. بايد هر جايي كه خواستم دست به افراط بزنم و هر جايي كه خواستم دست به تفريط بزنم. آره واقعاً !!! زندگي اينجوري حال مي ده. مگه نه؟ نکته: این روزها اینقدر تهمت ناروا بهم زدند که به این مطلب ختم شد. این روزها هر حرکتی که می کنم تا به یکی سود برسونم یکی دیگه که خوب منو می شناسه و می دونه اهل این حرف ها نیستم ناراحت می شه و تهمت ناروا می زنه. به هر حال اینجاست که سعدی رو دوست دارم چون می گه: هزاران آشنا که بیگانه از خدا باشد ................... فدای یک تن بیگانه که آشنا باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:42 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|