تبليغاتX
دلتنگی هایی از خیابان های کابل
اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ...
اینجا در سرزمین من از چوب به عنوان مهم ترین منبع سوختی برای ایجاد گرما در زمستان استفاده می شود (چون قیمت محصولات نفتی در افغانستان فوق العاده بالا است) دیروز در مغازه یکی از دوستانم که اتفاقاْ یک چوب فروشی در مجاورتش قرار دارد بودم که صدای التماس های زنی رو شنیدم که به چوب فروش التماس می کرد تا به اندازه ۴۰۰ تومان (بیست افغانی) به وی چوب بفروشد تا امشب را کودکانش از گزند سرما به دور باشند و برای فردا شب ان شاالله که چاره ای خواهد اندیشید اما چوب فروش هم حاضر نبود که فقط به اندازه ۴۰۰ تومان (بیست افغانی) چوب بفروشد و می گفت اصلاْ صرف نمی کند (واره نمی کند) تقریباْ دو دقیقه به این مناظره گوش دادم و به دکاندارانی که در اطراف زن و چوب فروش حلقه زده بودند نگاه کردم تمامی افرادی که دور این دو نفر حلقه زده بودند فقط سر تکان می دادند و تاسف خودشان را ابراز می کردند اما هیچ کس کاری نمی کرد. دست کردم توی جیبم و دیدم به مقدار کافی پول توی جیبم دارم به چوب فروش نزدیک شدم و گفتم ۲۸ کیلو (چهار سیر) چوب بهش بده تا من باهات حساب کنم. چوب فروش هم همین کار را کرد و بعد پول رو بهش دادم. مبلغی که دادم خیلی نبود. شاید در حدود یک چهارم مبلغی که توی جیبم داشتم زن بیچاره هم برقع به صورت داشت و نمی تونستم صورتش رو ببینم تا بدونم چقدر تونستم با این مبلغ ناچیز شادش کنم و بعد همه صحنه رو ترک کردند و من هم به مغازه دوستم برگشتم و دوباره بگو و بخند رو شروع کردیم (زن و اون اتفاق رو فراموش کردیم) حدود ۲ ساعت دیگه هم توی مغازه گرم دوستم بودم و اون زن و اون اتفاق رو کاملاْ فراموش کرده بودم. از دوستم خداحافظی کردم و به طرف خونه به راه افتادم. عجب هوای سردی بود. اون هوای سرد باعث شد که دوباره زن و اون اتفاق رو به خاطر بیارم و تا خونه با خودم در موردش فکر کنم.  

۱. آیا تمام کارهایی رو که انجام می دیم باید برامون بصرفه؟ (واره کنه؟) (منظورم اینه که هیچ وقت نباید کاری رو در راه خدا انجام بدیم؟)

۲. آیا کسانی که در اطراف زن حلقه زده بودند فکر می کنند که بدون انجام دادن کاری و فقط با تاسف خوردن مشکلات دیگران حل می شه؟ (اگر تمام کسانی که اونجا بودند به اندازه مبلغی که من دادم پول می دادند می شد برای تمام زمستان برای زن چوب بخریم)

۳. آیا نمی شد چوب بیشتری برای اون زن خریداری کنم؟ (مثلاْ نصف پولم رو؟)

۴. ۲۸ کیلو چوب تا چند شب می تونه کلبه اون زن رو گرم نگه داره؟

۵. آیا حتماْ باید در یک موقعیت بد قرار بگیریم تا کسانی رو که در موقعیت بد هستند به یاد بیاریم؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:13  توسط ماه مهربون | 

خوب دیروز داشتم آخرین آپ های خودم رو یه مرور می کردم که دیدم:

به به آپ های آخری همه شون ضد حال تشریف دارند (یه چیزی توی مایه های غم نامه). بنابراین تصمیم گرفتم چند تا نقل قول و یه خاطره نسبتاً خنده دار و در عین زمان یه نمه غمگین رو براتون تعریف کنم. اول خاطره رو تعریف می کنم و بعد نقل قول ها رو می ذارم تا نقل قول ها باعث بشه که اشتباهی رو که ماه مهربون انجام داد رو از یاد ببرید.

یه زمانی توی یه اداره به نام جایکا (Japan International Cooperation Agency (JICA)) کار می کردم. ما توی این اداره چند نفر بودیم که به عنوان اسیستانت یا دستیار کار می کردیم ولی در عین حال برای همدیگه نوشابه باز می کردیم و همدیگه رو با عنوان محصور کننده "مترجم فلانی" صدا می کردیم. مترجمین ترکیبی از دختران و پسران بودند و هر کدوم از خودشون یه دوست دختر/دوست پسر داشتند (به جز من و یه بنده خدای دیگه) که ما اصطلاحاً اسم این دوست دختر/دوست پسرها رو "نفری" گذاشته بودیم. به طور معمول وقتی "نفری" هر کدوم از افراد بهش زنگ می زد ایشون خیلی مودبانه از سرجایش بلند می شد و به بیرون از دفتر می رفت و Conversation شروع می شد ( این گفتگو ها هیچ وقت هم کمتر از 20 دقیقه نبود). اما یکی از دوستان که اسمش پیمان بود این کار رو انجام نمی داد و وقتی "نفری" بهش زنگ می زد از تمام مترجمین پسر می خواست که به یکی از اتاق های کناری که خالی بود بیان و بعد گوشی موبایلش رو روی آیفون قرار می داد و دسته جمعی می نشستیم و به صدای دخترک بیچاره گوش می کردیم. این کار این "مترجم پیمان" برای من خیلی عجیب بود اما مجبور بودم مثل بقیه رفتار کنم تا انگشت نمای دفتر نباشم. بالاخره بعد از چندباری که "مترجم پیمان" این کار رو انجام دادند طاقتم تموم شد و بهش گفتم: دوستش داری؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت: پسر جون یا خیلی ساده ای یا خیلی بچه ای. من که کلی بهم برخورده بود دیگه ادامه ندادم ولی کماکان به جلسات گفتگوی ایشون و "نفری" شون دعوت می شدم و بالاخره بعد از چند وقت میونه ایشون و "نفری" شون بهم خورد و یک روز که جناب "نفری" به ایشون زنگ زده بود. موبایلش رو به من داد و گفت: بهش بگو "پیمان دیگه توی این دفتر کار نمی کنه و موبایلش رو هم به من فروخته" و من هم عین چیزی رو که ازم خواسته بود انجام دادم و بعد اون دختر خانم که زیادی سطح IQ شون بالا بود پرسید: شما؟ و من هم عین بچه آدم خودم رو معرفی کردم و بعد از یه گفتگوی کوتاه دیگه موبایل رو قطع کردم. یه نیم ساعتی گذشت و یه دختر خانم جوان وارد دفتر شدند و پرسیدند آقای فلانی کی هستند؟ من که اسم خودم رو شنیده بودم سرم رو از توی کامپیوتر در آوردم و دیدم یه دختر خانم جوان با یه مانتو سیاه رنگ و روسری قرمز رنگ جلوی در دفتر وایستاده ولی من هر چی فکر کردم نتونستم دختر خانم رو بشناسم که یهو صدای "مترجم پیمان" رو شنیدم که گفت: "من که رفتم تو هم مواظب خودت باش!!!!! " و بعد به طرف در دفتر حرکت کرد و دختر خانم هم یه نگاه چپ چپ بهش کرد و به طرف من حرکت کرد و در حالی که به من نزدیک می شد گفت پس سیم کارت پیمان رو شما خریدید و پیمان هم دیگه توی این دفتر کار نمی کنه؟ من که تازه دوزاری ام افتاده بود گفتم آره می تونید از خودش بپرسید و به طرف "مترجم پیمان" اشاره کردم. ولی اون خانم محترم که به من رسیده بود بدون اینکه نگاهی به پیمان بکنه گفت: " آره خودم شاهد بودم " و تا اومدم دور کلاهم بگردم یه کشیده محکم خوابوند تو گوشم. تا وقتی که دختر خانم از دفتر خارج شدند سرم رو بالا نیاوردم و هیچ کدام از مترجمین و حتی خارجی ها هم حرفی نزدند. وقتی که داشت به طرف در می رفت دوباره آروم سر جایم نشستم و به این فکر می کردم که مترجمین رو بی خیال؟ چه جوابی به خارجی ها بدم؟ ولی تا در رو بست همه مترجمین پسر که فهمیده بودند جریان چیه؟ بمب خنده شون منفجر شد و بعد ژاپنی ها زدند زیر خنده (همه دیدند و خندیدند ولی کور ندیده خندید) و مترجمین دختر هم یا با تعجب نگاه می کردند و یا نگاه های همراه با شماتت. (انگاری آدم کشته باشم).

اینم نقل قول ها: (نامه های کودکان به خدا) (من یکی واقعاً تحت تاثیر قرار گرفتم) !!!!!!!

شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم. (نان)

 خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفته اند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟(جین)

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟ (لوسی)

 

خدای عزیز!

این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟ (آنیتا)

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟ (نورما)

 

خدای عزیز!

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟  ( ماه مهربون جواب می ده: احمق ها این کار رو می کنند تا زمینی رو که خدا به آدما داده این احمق ها با اسم کشور ازشون پس بگیرند) (جان)

 

خدای عزیز!

من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟ (نیل)

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم. (دارلا)

 

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود. (جویس)

 

خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره ات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه ای نزنی. (دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم))

 

خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی درباره اش پرس و جو کنی. (بروس)

 

خدای عزیز!

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادی ! ها! (دنی)

 

خدای عزیز!

من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش. (تام)

 

خدای عزیز!

فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد. (روث )

خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم. (الیوت)

 

خدای عزیز!

از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم. (راب)

 

خدای عزیز!

برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟ (مارشا)

 

خدای عزیز!

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم. (با عشق کریس)

 

خدای عزیز!

ما خوانده ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده. (با احترام دونا)

 

خدای عزیز!

آدمهای بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی میسازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو میکردم. (ادی)

 

خدای عزیز!

لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم. (دین)

 

خدای عزیز!

فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم. (چارلز)

 

خدای عزیز!

هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.

 

چرا ما مسلمان ها از بچه هامون نمی خواهیم که به خدا نامه بنویسند؟ (فکر می کنم این کار باعث می شه که در آینده بهتر و راحت تر با خداشون صحبت کنند) (این موضوع رو می شه به راحتی در نامه های نوشته شده دید)


بعد نوشت به تاریخ شانزدهم آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت:

آخرین به روز رسانی بنا به درخواست یکی از عزیزان حذف شد. از ابراز نظر تمامی دوستان درباره پست مذکور نهایت قدر دانی و تشکر به عمل می آید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:11  توسط ماه مهربون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.

نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
بیا با هم دوست باشیم (شادی خانوم)
جمع خودموني (باز هم سارا خانوم)
گل بابا (يك وبلاگ دوست داشتني)
الیکا (يه وبلاگ متفاوت ديگه)
سیبستان
عشق هدیه من به دنیاست (شقایق های افغان)
چكامه هاي عريان (زندگي رو از اين دريچه ببين تا لذت ببري)
باران (اين وبلاگ رو هم خيلي دوست دارم)
رهگذار عمر (در هر شرايطي به اين وبلاگ سر بزن)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM