تبليغاتX
دلتنگی هایی از خیابان های کابل
اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ...
چند وقت پیش بود که آقای کرزی اعلام کردند که طالبان افغانی برادران ما هستند و می توانند به پروسه صلح بپیوندند و بعد دو روز بعد:

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووم

وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان رفت روی هوا و کارمندان دولتی که ماهیانه نهایتاْ یک صد و پنجاه هزار تومان حقوق می گرفتند در این حادثه فجیع کشته شدند. و بعد در استان قندهار هم به صورت ۱۵ تن از دخترانی که به مدرسه می رفتند اسید پاشیده شد تا بقیه دخترها فکر رفتن به مدرسه رو از سر بیرون کنند و دیروز آقای کرزی باز هم از ملاعمر (رهبر طالبان) و چند تن دیگر از ملاهای طالبان که سران اصلی طالبان محسوب می شوند خواستند که به پروسه صلح بپیوندند و این وسط من از آقای کرزی یه خواهش دارم و اونم اینه که:

آقای کرزی لطفاْ از برادران امروزی تان بخواهید که خواهران و برادران دیروزی تان را به قتل نرسانند و راه پیشرفت شان را هم سد نکنند. (خون هایی را که ریخته اند. خون هایی را که به جگر افغان ها کرده اند و بدنامی را که برای اسلام و افغانستان به جای گذاشتند هم پیشکش شما و برادران امروزی تان)

 

پی نوشت:

۱. اینجا حقوق کارمندان دولتی از ۵۰ هزار تومان تا ۱۵۰ هزار تومان است. و بنزین لیتری ۱۰۰۰ تومان حالا خودتون قیمت بقیه چیزها رو حدس بزنید و ببینید ارزش کشته شدن رو داره یا نه؟

۲. وقتی آمریکا تازه به اینجا اومده بود به قول خودش اومده بود طالبان رو از بین ببره. صلح و ثبات و امنیت رو به افغانستان بیاره. جنایتکاران جنگی رو دستگیر کنه و ... حالا طالبان برگشتند. اوضاع امنیتی نسبت به زمان طالبان هزاربرابر بدتر شده. تعدادی از جنایتکاران جنگی به پارلمان راه پیدا کردند. تعدادی شون وزیر شدند و یه تعداد دیگه شون هم برادران مون شدند

۳. حالا به نظرت خنده داره یا گریه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:17  توسط ماه مهربون | 

روزی رو به یاد می آرم که از دادگاه برگشته بود. بر اساس حکم دادگاه چک چهارصد و پنجاه هزار تومانی که از طرف گرفته شده بود و باید در ظرف 45 روز پرداخت می شد به 10 قسط 45 هزارتومانی تقسیم شده بود. عصبانی بود. مثل یه گلوله آتیش می موند. خودش رو به روی صندلی مغازه اش انداخت و چشم هایش رو بست. این اولین چکی نبود که به این سرنوشت دچار می شد. تقریباً نیمی از سرمایه اش با این قانون احمقانه "قانون مجازات حقوقی" بر باد رفته بود و این چهار صد وپنجاه هزارتومان هم یکی دیگر از ده ها چکی بود که به این سرنوشت دچار شده بود. چند دقیقه ای بیشتر نگذشت که بدهکار هم در مغازه اومد و گفت فلانی به جان بچه ام می دم ولی الآن ندارم که بدم. همون طوری که دادگاه گفت طی ده تا قسط 45 تومان بهت برش می گردونم. از روی صندلی بلند شد و به طرف بدهکار حرکت کرد بهش که رسید با کف هر دو تا دستش به زمین کوبید و گفت:

 

بابا. آهان آ. ولم کن برو (نفهمیدم این کارش یعنی چی؟ هنوز هم نمی دونم!!!)  

 

و بدهکار بدون اینکه حتی یک کلمه بگه به طرف در مغازه حرکت کرد. نزدیک در که رسید طلبکار به بدهکار گفت" فلانی، یک شاهی اش رو هم بهت نمی بخشم. چطوری می خوای اون دنیا جواب بدی" بدهکار بهش نگاه کرد و با پوزخندی جوابش رو داد. اون بدهکار هم مثل خیلی از بدهکارهای دیگه، هیچ وقت پول رو برنگردوند (حتی یک قسط هم از اقساط رو پرداخت نکرد) و یک سال بعد طلبکار داستان ما هم ورشکست شد. قرض زیادی بالا آورد. (تقریباً 25 میلیون تومان).

 

خسته از مسافت تهران – اصفهان که حرکت کرده بودیم توی صندلی عقب ماشین خوابیده بودم. چشم هایم روی همدیگه بود به دروازه ورودی جاده اصفهان – کرمان که رسیدیم. یه گوشه وایستاد و دست هاش رو بالا آورد. به طرف آسمان نگاهی کرد و خواست دعا کنه. هر وقت که از خونه خارج می شد و یا هر وقت که به جاده می زد همین کار رو می کرد. و من هم هیچ وقت ازش نپرسیدم که این چه جور دعایی هست که فقط وقتی عزم رفتن می کنی این دعا رو می کنی؟ ولی این دفعه چون فکر می کرد خواب هستم با خداش بلند صحبت کرد. دعایی کرد که تا مغز استخوانم سوخت:

 

خدایا تو نگه دارم باش که مدیونم. فقط فرصت بده که بدهکاری هایم رو بدم. من همیشه تسلیم تو هستم ولی بذار بدهکاری هایم رو بدم و بعد هر چی تو بگی.

 

و یک سال و نیم بعد تمام بدهی هاش رو پرداخت. بعضی وقتا می شد که توی یک ماه 50 تا ماشین رو از کرمان به تهران می رسوند و یا از تهران به کرمان می آورد. (فکرش رو بکن که این آدم با چه سرعتی باید توی جاده حرکت کنه که بتونه به طور متوسط روزانه 1.8 ماشین رو به تهران برسونه. بیشتر وقتا توی 24 ساعت از کرمان به تهران می رفت و دوباره بر می گشت. این آدم اصلاً خستگی توی کارش نبود. شده بود یه روبوت)

 

وقتی که آخرین چک بدهکاری هاش رو پاس کرد هم همراش بودم. وقتی طلبکارش بهش زنگ زد و گفت: فلانی چک پاس شد از طرف به خاطر تاخیر درپرداخت چک حلالیت خواست و گوشی رو قطع کرد. همون جلوی در بانک بازهم دستانش رو به سمت آسمان برد و دعایی کرد. نمی دونم چه دعایی کرد ولی هر چی بود زمزمه ای بود بین خودش و خداش.

 

واقعاً چند درصد از ما آدم های امروزی اینطوری فکر می کنیم؟ به نظر من 1%.

چون خیلی از آدم ها رو دیدم که خوردن مال دیگران براشون خیلی راحت تر از خوردن مال خودشون بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 14:29  توسط ماه مهربون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.

نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
بیا با هم دوست باشیم (شادی خانوم)
جمع خودموني (باز هم سارا خانوم)
گل بابا (يك وبلاگ دوست داشتني)
الیکا (يه وبلاگ متفاوت ديگه)
سیبستان
عشق هدیه من به دنیاست (شقایق های افغان)
چكامه هاي عريان (زندگي رو از اين دريچه ببين تا لذت ببري)
باران (اين وبلاگ رو هم خيلي دوست دارم)
رهگذار عمر (در هر شرايطي به اين وبلاگ سر بزن)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM