تبليغاتX
دلتنگی هایی از خیابان های کابل
اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ...

خوب بعد از یه غیبت نسبتاً طولانی مدت برگشتم. به خاطر قولی که داده بودم اما نمی تونم عملی کنم ازتون معذرت خواهی می کنم چون به دلایلی نمی تونم داستان دومی رو براتون بنویسم و حتی مجبور شدم اون داستان اولی رو هم حذف کنم که البته خودم چندان به انجام این کار رغبت نداشتم. بگذریم.

 

قبل از اینکه به افغانستان بیام وقتی بعضی شعارها رو در مورد حقوق زن می شنیدم با خودم می گفتم: این زنا دارن یه ابزار درست می کنند تا سوار ما مردها بشن که خوب البته با بازگشت به افغانستان و دیدن بعضی از واقعیت ها و یا شنیدن این واقعیت ها یه نمه از موضع خودم عقب نشینی کردم و به این نتیجه رسیدم که خوب البته گه گاه آقایون هم پاشون رو اون ورتر از گلیم شون می ذارن و بعضاْ حقوق خانم ها رو پایمال می کنند. ولی این حکایتی رو که می خوام براتون توضیح بدم واقعاً نمی دونم که حقوق اون دخترک پایمال شده؟ اگه پایمال شده توسط باباش پایمال شده؟ چون اگه ایشون موافقت نمی کرد واقعاً این اتفاق نمی تونست اتفاق بیافته و خوب البته باید شرایط پدر دختر رو هم در نظر بگیریم.  

 

دو روز پیش یکی از دختران فامیل به سلامتی به خونه بخت رفت. که خوب البته در این میان برای خانواده عروس این خونه بخت مثل این می موند که ... (مثل چی می مونه؟ بذار توضیح بدم شاید شما تونستید بگید شبیه چی می مونه؟ )

 

یک روز یک پیرمرد 95 ساله (چیه چشات در اومد؟) به خونه یک آخوند می ره تا از دختر 21 ساله ایشون برای یک آقای حدوداً 40 ساله که یک زن و دو تا دختر هم داره خواستگاری کنه (چون همسر اول این آقا پسر نزاییده این آقا تصمیم به تجدید فراش گرفتند). وقتی این پیرمرد 95 ساله از اون آخوند دخترش رو خواستگاری می کنه آخوند بیچاره که اون مرد ۴۰ ساله رو می شناخته می خواد فوری بگه نه و قال قضیه رو بکنه ولی یه چند ثانیه ای فکر می کنه و با خودش می گه: اگه فوری به این پیرمرد با این سن و سالش بگم نه شاید فکر کنه که بهش بی احترامی کردم بنابراین به پیرمرد می گه: شما برو من بعد از صحبت کردن با خانوده ام شما رو در جریان کار قرار می دم.

پیرمرد وقتی داشته به طرف خونه می رفته یه نقشه می کشه (پیرمرد عموی اون آقای چهل ساله است) تا از ازدواج برادرزاده اش با اون خانم اطمینان پیدا کنه. نقشه هم از این قرار بوده که:

 

سر راه برگشت به خونه یه بسته شکلات می خره و به خونه چند تن از اقوام می ره و به همه می گه که فلانی با عروسی دخترش با برادرزاده من موافقت کرده و به همین دلیل من این شکلات ها رو واسه شما آوردم تا شما رو هم در شادی خودم شریک کنم. خوب البته که خانواده عروس بیچاره از این ترفند خبر ندارند و وقتی که دو روز بعد به پیرمرد زنگ می زنند که خانواده ما راضی به این وصلت نیست پیرمرد شروع به داد و فریاد می کنه و بعد از یک یا دو ساعت با چند تن از ریش سفیدان قوم به خونه عروس خانم می ره. خلاصه اونجا هر چی آخوند بیچاره می گه که: بابا من اصلاً موافقت نکردم و فقط به شما گفتم که بعداً جوابتون رو می دم پیرمرده هر دو تا پاش رو می کنه توی یه لنگه کفش و می گه که: نخیر شما با خواسته ما موافقت کردید و گفتید که شرط و شرایطی دارید (مهریه و ...) و اگه می خواهید با آبروی من پیرمرد بازی کنه حساب یه چیز دیگه است و غیره. به هر حال آخوند بیچاره این موضوع رو قبول نمی کنه و خلاصه هر روز این پیرمرد می اومده جلوی در خونه آخوند بیچاره و داد و فریاد راه می انداخته که بعد از 100 سال زندگی آبرومند بالاخره تو موفق شدی آبروی من رو ببری و ...

 

آخوند بیچاره تقریباً 14 ماه رو با این وضعیت می گذرونه اما راضی نمی شه که دخترش رو تحویل یه همچین خانواده ای بده ولی بعد از چهارده ماه صبر آخونده هم به سر می آد و به سراغ دخترش می ره و از دخترش می خواد که از این مهلکه نجاتش بده ولی دختر بیچاره قبول نمی کنه و از پدرش می خواد که فقط چند ماه دیگه هم صبر کنه و می گه: آقا جون بالاخره خسته می شه و دست از این کارها بر می داره. آخوند بیچاره هشت ماه دیگه هم دندون روی جیگر می ذاره ولی این پیرمرد سمج بازهم خسته نمی شه و به این کارش ادامه می ده و این بار دیگه کاسه صبر آخوند هم لبریز می شه و این بار دیگه واقعاً به پیرمرد قول مساعد می ده و به خونه برمی گرده و جریان رو به خانواده اش هم می گه و به پای دخترش می افته و از دخترش خواهش می کنه که با این آقا ازدواج کنه. دخترک بیچاره هم که اوضاع رو اینجوری می بینه موافقت می کنه.

 

روز عروسی مادر دختر چنان زار گریه می کرد که انگار داره دخترش رو به جهنم می فرسته و آخوند بیچاره هم هر چقدر که سعی می کرد خودش رو عادی جلوه بده نمی شد و کاملاً می شد بغضی رو که توی سینه اش بود توی چشماش دید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 14:8  توسط ماه مهربون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.

نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
بیا با هم دوست باشیم (شادی خانوم)
جمع خودموني (باز هم سارا خانوم)
گل بابا (يك وبلاگ دوست داشتني)
الیکا (يه وبلاگ متفاوت ديگه)
سیبستان
عشق هدیه من به دنیاست (شقایق های افغان)
چكامه هاي عريان (زندگي رو از اين دريچه ببين تا لذت ببري)
باران (اين وبلاگ رو هم خيلي دوست دارم)
رهگذار عمر (در هر شرايطي به اين وبلاگ سر بزن)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM