![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
خوب بعد از یه غیبت نسبتاً طولانی مدت برگشتم. به خاطر قولی که داده بودم اما نمی تونم عملی کنم ازتون معذرت خواهی می کنم
قبل از اینکه به افغانستان بیام وقتی بعضی شعارها رو در مورد حقوق زن می شنیدم با خودم می گفتم: این زنا دارن یه ابزار درست می کنند تا سوار ما مردها بشن
دو روز پیش یکی از دختران فامیل به سلامتی به خونه بخت رفت. که خوب البته در این میان برای خانواده عروس این خونه بخت مثل این می موند که ... (مثل چی می مونه؟
یک روز یک پیرمرد 95 ساله (چیه چشات در اومد؟ پیرمرد وقتی داشته به طرف خونه می رفته یه نقشه می کشه (پیرمرد عموی اون آقای چهل ساله است) تا از ازدواج برادرزاده اش با اون خانم اطمینان پیدا کنه. نقشه هم از این قرار بوده که:
سر راه برگشت به خونه یه بسته شکلات می خره و به خونه چند تن از اقوام می ره و به همه می گه که فلانی با عروسی دخترش با برادرزاده من موافقت کرده
آخوند بیچاره تقریباً 14 ماه رو با این وضعیت می گذرونه
روز عروسی مادر دختر چنان زار گریه می کرد که انگار داره دخترش رو به جهنم می فرسته و آخوند بیچاره هم هر چقدر که سعی می کرد خودش رو عادی جلوه بده نمی شد و کاملاً می شد بغضی رو که توی سینه اش بود توی چشماش دید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 14:8 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|