تبليغاتX
دلتنگی هایی از خیابان های کابل
اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ...
خوب از همه تون واسه جواب دادن به سوالی که در پست قبلی پرسیده بودم ممنونم. یه جمع بندی در مورد جواب اون سوالات داشتم که متاسفانه به خاطر یه اشتباه پاک شد و من هم دیگه دوباره نویسی نکردم. قبل از اینکه سراغ مطلب جدید برم باید بگم که بالاخره روی دوم سکه رو توی اینترنت هم دیدم. منظورم اینه که فکر می کردم دوستی های اینترنتی به خاطر خاص بودنشون دوستی های سرشار از صداقت. یک رنگی. وفا و صفا هستند اما به نظر می آد که یکی از دوست هام این دفعه خلاف این رو برام ثابت کردند. ایشون مدت زیادی آپ نکردند و در حالیکه در تمام این مدت من نگران شون بودم و ازشون خواسته بودم زمانیکه برمی گردند من رو هم بی خبر نگذارند با کمال تعجب امروز صبح رفتم توی وبلاگ شون و دیدم که آپ کردن و از کنار پیام های من هم با بی اعتنایی گذشتند. البته خیالی نیست ما هم دوست نداریم کسی فکر کنه که ما آویزونش هستیم. (بگذریم)

دیروز یه پیرمرد دوست داشتنی که زمانی یکی از پهلوان های شهر کابل بوده مهمان ما بود. وقتی عکس های زمان جوانی ایشون رو با امروزش مقایسه کنی به آسونی می فهمی که پیرمرد دیگه صلابت روزهای گذشته رو نداره هر چند که از نظر بدنی هنوز هم پرقدرت و شکست ناپذیر جلوه می کنه. خودش می گه هنوز هم هیچ کس نمی تونه پشتش رو به خاک برسونه الا دو نفر. یکی زمونه و یکی هم فرزندش.

پیرمرد از اون دست آدمهایی است که هرکس که ایشون رو می شناسه بهش احترام می ذاره یعنی شخصیتش یه جورایی باعث می شه که دوست داشتنی و قابل احترام باشه. دیروز که به خونه ما اومده بود بعد از چند دقیقه صحبت بر سر موضوعات مختلف بهش گفتم: عمو جان چرا گرفته به نظر می رسی اشک در چشمانش حلقه زد و گفت که امروز با پسرم جر و بحث داشتم و پسرم تهدیدم کرده که از خونه بیرونم می کنه. به قول خود پیرمرد این که پسرش این طوری تهدیدش می کنه آزار دهنده نیست اما آزاردهنده اینه که مطمئنه که این اتفاق برای فرزندش هم خواهد افتاد و روزی نوه اش به همین ترتیب فرزندش را تهدید خواهد کرد. و بعد شروع کرد به نصیحت کردن من که مواظب باش هیچ وقت دل پدر و مادرت رو نشکنی. پدر و مادرت اگه تبدیل به بدترین آدم دنیا هم بشن هیچ وقت بدی فرزندشون رو نمی خوان و ... اما قبل از اینکه ایشون به نصیحت ها شون بپردازند من درس جدید رو یاد گرفتم.

می دونستم که پدر و مادر حتی در سخت ترین شرایط هم اول به آسایش فرزندان شون فکر می کنند اما نمی دوستم که حتی اگه دلشون رو بشکنی و یا حتی اگه به وجود آورنده اون سخت ترین شرایط شما باشی باز هم آسایش تو اولین چیزی خواهد بود که پدر و مادر به اون فکر خواهند کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:6  توسط ماه مهربون | 
خوب مهمونی تموم شد و کسانی که دیر رسیدند هم دل من رو شکستند  و هم خودشون به مهمونی نرسیدند. تمام کسانی هم که تشریف آورند امیدوارم که از مهمونی لذت برده باشند  و از تک تک تون به خاطر حضورتون و پیام هاتون تشکر می کنم (یکی از کادوهایی که گرفتم حسابی بهم حال داد). خوب امروز می خوام یه آپ خیلی کوچیک داشته باشم. چند تا سوال و امیدوارم که با دقت جواب بدید منظورم اینه که خودتون باشید و جواب درست رو بدید.

الف. آیا شما شخص مورد علاقه کسی هستید؟ اگر جواب مثبته چقدر مطمئن هستید؟ گزینه ها برای این سوال عبارتند از: ۱. کاملاْ مطمئن هستم ۲. تقریباْ مطمئن هستم ۳. خیلی مطمئن نیستم ۴. نمی دونم شاید نباشم

ب. و اگر جواب منفی است چقدر مطمئن هستید که شخص مورد علاقه هیچ کسی نیستید؟ گزینه ها برای این سوال هم عبارتند از: ۱. کاملاْ مطمئن هستم. ۲. تقریباْ مطمئن هستم ۳. خیلی مطمئن نیستم ۴. نمی دونم شاید باشم.  

راهنمایی:

می تونید اسم خودتون و آدرس وبلاگ تون رو ننویسید. ولی خدایی جواب درست رو بنویسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:18  توسط ماه مهربون | 

آشنایی بیشتر با ماه مهربون

 

امروز که برابره با پانزدهمین روز از مرداد ماه 1387 وارد دنیای 24 سالگی شدم. نمی دونم این دنیا چقدر با دنیای 23 سالگی تشابه و یا تفاوت خواهد داشت اما دنیایی که وارد شدم. امیدوارم که حداقل تا 50 سالگی و حداکثر تا 60 سالگی زنده باشم (نمی دونم شاید وقتی شصت سالم شد نظرم عوض شد) امیدوارم تا 50 الی 60 سالگی وبلاگم هم زنده باشه تا ببینم وقتی 23 و 24 ساله بودم چقدر با 23 و 24 ساله های دوران کهولتم فرق داشتم. امروز می خوام از خودم بگم. کاری که این روزها مد شده و اتفاقاً من هم خیلی دوستش دارم.

 

اسم: ماه- فامیل: مهربون- تاریخ تولد 15 / مرداد/1363 - محل تولد: کرمان،ایران (بنا به فشارهای دولت ایران پدرم مجبور شد توی شناسنامه بنویسه کابل، افغانستان)-  شغل: دستیار شخصی و هم آهنگ کننده امور دفتر GRM، تحصیلات: نیمه کاره سال دوم دبیرستان رشته علوم تجربی – بهترین معلم ها در دوران مدرسه: آقای خراسانی (دبیر ریاضی مدرسه راهنمایی مکتب الصادق) آقای جمشیدی(دبیراجتماعی مدرسه راهنمایی مکتب الصادق)، آقای ناصری (دبیر دینی مدرسه شهدای 35) آقای ثمره (دبیر فیزیک دبیرستان دکتر علی شریعتی) - بهترین مدرسه: دبیرستان نمونه مردمی دکتر علی شریعتی- بهترین استاد در خارج از مدرسه: سرکار خانم کاظمی (استاد زبان انگلیسی در موسسه زبان های خارجی پرتو دانش) ملیت: افغانی -  قوم: هزاره – تعداد افراد خانواده: 8 نفر (دو تا برادر بزرگتر از خودم، دو تا برادر کوچکتر از خودم، یه خواهر بزرگتر از خودم و بهترین پدر و مادری که می تونستم تصورش رو بکنم. دو تا خواهر اینترنتی هم دارم که هر دوتاشون کوچکتر از خودم هستند و به اندازه خواهر واقعی ام دوست شون دارم) وضعیت دینی: نه خیلی مقید-  وضعیت عشقی: فعلاً عاشق نیستم. دوبار عاشق شدم و هر دوبار شکست خوردم (اولی دست نیافتنی بود و دومی رو هم خدا ازم گرفت) - آرزوهای زیادی دارم (آرزو بر جوانان عیب نیست) که بعضی هاشون عبارتند از: آدم بودن، داشتن یه خونه و یه ماشین شخصی، داشتن یه خانواده خوشبخت، داشتن رضایت پدر و مادر و داشتن احترام اجتماعی -  وضعیت آرزوها: به بیشترشون دست پیدا کردم (معمولاً طوری آرزوهام رو تنظیم می کنم که قابل دستیابی باشند) - شاعر مورد علاقه: سعدی، خودش می گه:

گر بر سرای سعادت کس است .............. زگفتار سعدیش حرفی بس است  - خواننده های مورد علاقه: محسن چاوشی، سیاوش قمیشی، شادمهر عقیلی، هایده (بانوی تکرار ناشدنی در عرصه موسیقی ایران)، شکیلا و حمیرا – فیلم های مورد علاقه (بعد از انقلاب): آزانس شیشه ای، ارتفاع پست، به نام پدر، و تایتانیک – فیلم های مورد علاقه قبل از انقلاب: ممل آمریکایی، سلطان قلب ها، و در امتداد شب-  بازیگران مورد علاقه: شادروان خسرو شکیبایی، پرویز پرستویی، فریبرز عرب نیا، محمدرضا شریفی نیا، براد پیت، آنجلینا جولی و جکی چان - کارگردان مورد علاقه: جکی چان و ابراهیم حاتمی کیا – تفریح مورد علاقه: گوش کردن به موسیقی -  رنگ های مورد علاقه: مشکی و آبی، اگه قرار باشه جایی غیر از افغانستان زندگی کنم: ژاپن (به نظر شخصی من بهترین مردم دنیا ژاپنی ها هستند) - نوع شخصیت در ایران: شیطون (مردم آزاری گوشه ای از کارهام بود) -  نوع شخصیت در افغانستان: کاردوست = پول دوست -  نظر دوستانم در مورد من (در ایران): شر خر، احمق و زبون باز - نظر دوستانم در مورد من (در افغانستان): آب زیرکاه و مظلوم نما (خودم همچین فکری نمی کنم)- هنر مورد علاقه: نقاشی - هنری که خودم بلد باشم: هیچی -  وضعیت توانایی در برقراری ارتباطات اجتماعی: ضعیف، یعنی خیلی سخت واسه خودم دوست پیدا می کنم

 

اینم یه چک لیست (check list)(نتونستم یه معادل فارسی واسه کلمه چک لیست پیدا کنم) واسه خودم.  این یه اطلاعات کلی در مورد متولدین مرداد هست و کلماتی که در درون پرانتزها نوشته شده اند نشون می ده که با شخصیت من جور می آد یا نمیاد:

 

پر محبّت(بله)، متنفّر از دروغ (بله) ، واقعاْ قدرتمند (نخیر) ، ثابت قدم (سعی می کنم) ، عاشق شهرت (بله) ، بسيار مغرور (متاسفانه بله)، سر حال و بشّاش (بله) ، خودخواه و جاه طلب (سعی می کنم که نباشم ولی به نظر می رسه که غیر قابل کنتروله) ، بد پيله (بله) ، خود بزرگ بين (نخیر) ، مقتدر (نخیر) ، مؤدّب (سعی میکنم) ، فعّال و كوشا (بله) ، قوي و با اراده (سعی می کنم) ، اهل معنويّات (نه زیاد) ، خود نما (متاسفانه بله) ، عاشق تعريف و تمجيد (بستگی به موقعیت داره ) ، با جرأت و شهامت (فکر نمی کنم) ، رهبر و فرمانروا (نخیر) ، زود گول مي خورد (متاسفانه بله) ، پر انرژي (بله) ، بلند نظر (این یعنی چی؟) ، صدّيق و مهربان (سعی می کنم) ، سخاوتمند (نخیر) ، وفادار (سعی می کنم) ، شجاع (نه زیاد) ، علاقه مند به زندگي تجمّلي (بله) ،  لجوج (متاسفانه بله) ، حساس (متاسفانه بله) ، پر توقّع (باز هم متاسفانه بله) ، پر تحمّل (نخیر، یهو قاطی می کنم) ، دوستِ واقعي (سعی می کنم) ، يك پدر نمونه (هنوز نمی دونم) ، بي ريا (بله) ، رام شونده (نمی دونم) ، داراي خشمي طوفاني (شاید) ، مدافع و پشتيبان اطرافيان (سعی می کنم) ، علاقه مند به موسيقي (بله) ، بايد مورد ستايش قرار گيرد (خیلی احساس خوبی ندارم وقتی این اتفاق می افته) ،  حسود (بله، متاسفانه به مقدار زیاد) ، كار آمد (به باور همکاران بله) ، دست و دلباز و تا حدودي ولخرج (متاسفانه بله) ، با گذشت ولي خودخواه (سوالش به نظر تکراری می رسه) ، بدون كينه (خوشبختانه بله) ، فاقد بد ذاتي (خوشبختانه بله) ، خون گرم (سعی می کنم) ، ظريف كار (نخیر، ابداً) ، سريع الانتقال (یعنی چی؟) ، خوش سيما و شكيل (این دیگه از اون سوالات عجیب و غریبه) ، هميشه تميز (بله) ، يك دفعه و ناگهاني عصباني ميشود (متاسفانه بله) ، بسيار مؤدب (سعی می کنم)، و مورد احترام مردم (سعی میکنم)

اینم یه تعداد عکس (عکس اول: یکی از باغچه های محل کارم، عکس دوم: دفتر من توی ساختمانی قرار داره که پشت سر درخت ها دیده می شه و عکس سوم: کامپیوتری که ازش برای آپ کردن و نوشتن نظرات در وبلاگ های شما عزیزان استفاده می کنم)  

http://i38.tinypic.com/2s1uqt1.jpg

http://i33.tinypic.com/33nc6qs.jpg

http://i37.tinypic.com/2rfr2og.jpg

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 8:22  توسط ماه مهربون | 
خوب قرار نبود که به این زودی دوباره آپ کنم ولی موضوعی که امروز صبح دیدم باعث شد که دوباره دست به کیبورد بشم و بنویسم:

عادت ندارم که خیلی از جامعه انتقاد کنم و اتفاقاْ عادت هم ندارم که هی به مردها غر بزنم که حقوق زنان رعایت نمی شه یا حقوق زنان رو رعایت کنند و ... البته خودم سعی می کنم تا حد امکان سر به سر زنان نگذارم (منظورم اینه که حقوق شون رو به رسمیت بشناسم البته تا جاییکه به حقوق من کاری نداشته باشن ) خوب امروز صبح که از خونه اومدم بیرون و منتظر ماشینی بودم که ما رو به دفتر انتقال می ده یکی از کارمندان وزارت ازم پرسید: چیزی در مورد قتل دختری که دیروز در حوالی خانه مان اتفاق افتاده بود می دونم یا نه؟ گفتم نه کدوم قتل؟ گفت من هم خیلی اطلاعی ندارم فقط می دونم که حوالی ساعت ۴:۰۰ بعد از ظهر روبروی یه گل فروشی و به ضرب گلوله به قتل رسیده چند دقیقه بعد از یه همکار دیگه که تازه رسیده بود همون سوال رو پرسیدیم و ایشون (که مثلاْ تحصیل کرده هم هستند) گفتند: نمی دونم. ولی حتماْ دچار فساد اخلاقی بوده  و خانواده اش یا نامزدش کشتنش.

سوال:

این روزا تا یه مرد تو افغانستان (نمی دونم توی جاهای دیگه دنیا هم همینطوره یا نه؟) به قتل می رسه همه می گن: حتماْ مقدار زیادی پول همراهش بوده و به خاطر پول کشتنش و اگه یه زن به قتل برسه همه می گن: حتماْ دچار فساد اخلاقی بوده و خانواده اش کشتنش. یعنی:

این روزا فساد اخلاقی به این حد زیاد شده؟ یا ما آدم ها این روزا بدبین شدیم؟ اون آقا چطوری با اینکه از مسئله اطلاعی نداشت می گه حتماْ فساد اخلاقی داشته؟

 مسائلی که به مطلب مربوط نمی شن:

۱. ۱۵ مرداد یادتون نره . (به به تازه می پرسه ۱۵ مرداد چه خبره؟ خوب معلوم دیگه یه اتفاق خیلی خیلی مهم افتاده. نمی دونی؟ خوب تولدمه دیگه. چقدر تو ضدحالی. چطور نمی دونستی؟

۲. حضور بدون کادو در مراسم سبب ناخرسندی اینجانب خواهد گشت. پس برای اجتناب از شکستن دل اینجانب با کادو به مراسم تشریف بیارید. (حداقل کادویی که مورد تایید قرار می گیره یه چیزی شبیه به این خواهد بود)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:6  توسط ماه مهربون | 

 

 

خوب قرار نبود که برگردم ولی پیام های خیلی زیبا و به خصوص چند تا شون که اینجا نوشته شدند و یه عامل دیگه باعث شدند که برگردم و اولین دروغم رو در وبلاگ نویسی بگم (گفته بودم دیگه وبلاگ نویسی نمی کنم ولی برگشتم). این پیام ها رو بخونید:

 

یه دوست خوب را از دست دادی اما دوستان خوب دیگری داری که.. می خواهی همه چی را با هم از دست بدی یعنی؟ آره؟؟؟؟ من باورم نمی شه

 

حالا این یکی:

 

بابستن وبلاگ یک بخشی از خاطراتت رو یک آتش رو زیر خاکستری پنهان می کنی من می ترسم ازاین چون حتما روزی زبانه می کشه.سعی کن در این آتش باشی تا پخته شوی.همه لحظه های زندگی ما مثل شعله های آتشند که گاهی مارا ذوب می کنند

 

همه پیام هایی که به مناسبت اون حادثه تلخ نوشته شده بودند قشنگ و زیبا بودند و یه جورایی سعی می کردند که از تلخی حادثه کم کنند ولی دو تا پیامی رو که یه بخش از هر کدوم رو اون بالا نوشتم باعث شد که چند روزی با خودم فکر کنم و وبلاگ رو نبندم (که حالا خوشحال که نبستمش) هنوز داشتم به اون دو تا پیام فکر می کردم که یه شوک بهم وارد شد یک بخش از یک پیام دیگه رو که این زیر نوشته شده بخونید:

 

ولي اينکه گفتي ديگه قرار نيست وبلاگ نويسي کني بايد بگم هيچ مشکلي نيست وبلاگ نويسي نکن. منم وبلاگم رو ميبندم! جدي دارم ميگم

 

تمام کسانی که هم لینکی هام هستند به اضافه دو یا سه تا وبلاگ دیگه که بهشون سر می زنم از جمله وبلاگ هایی هستند که از میون این همه وبلاگ انتخاب کردم تا مرتب بهشون سر بزنم ولی بین این چند تا هم لینکی ام (البته یکی شون به وبلاگ من لینک نداده ولی من چون اون وبلاگ رو دوست دارم بهش لینک دادم) شش تا وبلاگ وجود دارند (اسامی شون رو نمی گم تا کسی ناراحت نشه) که حتی بیشتر از وبلاگ خودم دوستشون دارم و اصلاً نمی خوام که بسته بشند و اون پیامی رو که به عنوان عامل ازش یاد کردم از طرف نویسنده یکی از این شش تا وبلاگ بود. نویسنده این وبلاگ خواهر اینترنتی ام محسوب می شه. و امروز می خوام در مورد ایشون بنویسم البته تا به حال در مورد ارتباطاتم با افراد ننوشتم و اگه خواهر گلم فکر کرد که خوب درنیومده بهم بگه تا فوراً این مطلب رو حذف کنم.

 

خواهر گلم!

 

اولین روزی رو که با همدیگه آشنا شدیم یادت می آد. آره صحبت سر همون شعر سهراب سپهری بود (خانه دوست کجاست؟). یه شوخی کردم و یه کنایه به شعر سهراب سپهری گفتم (عجب پر روئی هستم من). بعد تو اومدی و نظرت رو گفتی حسابی از سهراب پشتیبانی کرده بودی و اتفاقاً قاطی صحبت هات یه چیزی هم در مورد افغانی ها گفته بودی که باعث سوتفاهم با یه عزیز دیگه شد. وقتی خواستم به وبلاگت برگردم و جواب رو برات بنویسم از یه تکیه کلام رضا مارمولک (شخصیت اول فیلم مارمولک) استفاده کردم و نوشتم "عزیز دل برادر". شاید اون موقع هرگز به این فکر نکرده بودم که یه روزی مثل خواهر واقعی ام دوست داشته باشم. ولی بعدها که بیشتر به وبلاگت سر زدم بیشتر احساس کردم که مثل خواهرم می مونی. هرگز بهت نگفتم ولی اون چند وقتی که نمی نوشتی خیلی روزهای سختی بودند. تقریباً هر روز به وبلاگت سر می زدم تا سورپریز بشم و ببینم که آپ کردی اما نکرده بودی. ولی حتی اون موقع هم به اندازه یک خواهر اینترنتی دوستت داشتم و تا اینکه روزی نوشتی غمت غمگینم کرد: اون روز بود که فهمیدم ارتباطات اینترنتی هم می تونند که فراتر از دنیای اینترنت برن.  اون روز بود که فهمیدم به اندازه خواهر واقعی ام دوستت دارم. نمی خوام وبلاگت رو ببندی. چون فکر می کنم دنیای مجازی اینترنت خیلی زیباتر از دنیای حقیقی ما آدم هاست. اینجا کسی نیازی نداره تا دروغ بگه. آدما خودشون هستند هر چند گه گاه مثل خودم زیر بعضی اسامی مستعار پنهان می شیم ولی خودمون هستیم. اینجا هیچ کس خبرنگار، کاسب کار بازار، سیاستمدار و غیره نیست اینجا همه خودشون هستند و همونطور که گفتم اینجا کسی نیازی نداره تا عقایدش رو پنهان کنه. اینجا کسی نیازی نداره تا به خاطر یه سری از مسائل به چاپلوسی بپردازه و واسه همینه که نمی خوام وبلاگت رو ببندی می خوام حداقل هفته ای یک بار بیای و توی این دنیا بچرخی اینجا صفا کنی چون هیچ جا مثل اینجا نمی شه. همون جور که خودت بهم گفته بودی می دونستم که تاریخ تولدت چهارم مرداده بنابراین روز پنج شنبه سوم مرداد سری به وبلاگت زدم ولی نبودی (منظورم اینه که آپ نکرده بودی) با خودم عهد کردم روز شنبه که اومدم اولین کارم این باشه که به تو تولدت رو تبریک بگم ولی وقتی اومدم توی وبلاگت شوکه شدم چرا حتی یه جشن تولد کوچیک هم توی وبلاگت نگرفتی. حالا که نگرفتی خیالی نیست خودم اینجا در موردت نوشتم تا دوستان اینترنتی ام بهت تبریک بگن.

 

تولدت مبارک. تولدت مبارک. تولدت مبارک.

 

پی نوشت ها:

1.       از تمام کسانی که در دوران دوری ام از وبلاگم به وبلاگم سر زدند و پیام گذاشتند واقعاً تشکر می کنم به خصوص سرکار خانم مهین گرجی، سرکار خانم نگین شیراز، سرکار خانم بانوی مشرق زمین و سرکار خانم منیژه باختری (حساب خواهرام یه حساب جداگانه است)

2.       مطلب بعدی رو روز پانزدهم مرداد پست می کنم (در مورد خودم می نویسم) چون 15 مرداد روز تولدمه و از همه شما دوستان دعوت می کنم تا در این جشن اشتراک کنید (مکان وبلاگ خودم زمان 15 مرداد 1387) راستی این اولین جشن تولدی که می خوام واسه خودم بگیرم پس لطف کنید و حتماً تشریف بیارید چون باعث می شه که خوشحال بشم

3.       یه نفر این روزا از من رنجیده (خودش می دونه که کیه؟) واسه ایشون دو تا کارت دعوت می فرستم (یکی همینی که این بالا نوشتم و یکی هم به وبلاگش می فرستم) اون شخص هم یه کم از خودگذشتگی نشون بده و حتماً بیاد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:42  توسط ماه مهربون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.

نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
بیا با هم دوست باشیم (شادی خانوم)
جمع خودموني (باز هم سارا خانوم)
گل بابا (يك وبلاگ دوست داشتني)
الیکا (يه وبلاگ متفاوت ديگه)
سیبستان
عشق هدیه من به دنیاست (شقایق های افغان)
چكامه هاي عريان (زندگي رو از اين دريچه ببين تا لذت ببري)
باران (اين وبلاگ رو هم خيلي دوست دارم)
رهگذار عمر (در هر شرايطي به اين وبلاگ سر بزن)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM