![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
خوب از همه تون واسه جواب دادن به سوالی که در پست قبلی پرسیده بودم ممنونم. یه جمع بندی در مورد جواب اون سوالات داشتم که متاسفانه به خاطر یه اشتباه پاک شد و من هم دیگه دوباره نویسی نکردم. قبل از اینکه سراغ مطلب جدید برم باید بگم که بالاخره روی دوم سکه رو توی اینترنت هم دیدم. منظورم اینه که فکر می کردم دوستی های اینترنتی به خاطر خاص بودنشون دوستی های سرشار از صداقت. یک رنگی. وفا و صفا هستند اما به نظر می آد که یکی از دوست هام این دفعه خلاف این رو برام ثابت کردند. ایشون مدت زیادی آپ نکردند و در حالیکه در تمام این مدت من نگران شون بودم و ازشون خواسته بودم زمانیکه برمی گردند من رو هم بی خبر نگذارند با کمال تعجب امروز صبح رفتم توی وبلاگ شون و دیدم که آپ کردن و از کنار پیام های من هم با بی اعتنایی گذشتند. البته خیالی نیست ما هم دوست نداریم کسی فکر کنه که ما آویزونش هستیم. (بگذریم)
دیروز یه پیرمرد دوست داشتنی که زمانی یکی از پهلوان های شهر کابل بوده مهمان ما بود. وقتی عکس های زمان جوانی ایشون رو با امروزش مقایسه کنی به آسونی می فهمی که پیرمرد دیگه صلابت روزهای گذشته رو نداره هر چند که از نظر بدنی هنوز هم پرقدرت و شکست ناپذیر جلوه می کنه. خودش می گه هنوز هم هیچ کس نمی تونه پشتش رو به خاک برسونه الا دو نفر. یکی زمونه و یکی هم فرزندش. پیرمرد از اون دست آدمهایی است که هرکس که ایشون رو می شناسه بهش احترام می ذاره یعنی شخصیتش یه جورایی باعث می شه که دوست داشتنی و قابل احترام باشه. دیروز که به خونه ما اومده بود بعد از چند دقیقه صحبت بر سر موضوعات مختلف بهش گفتم: عمو جان چرا گرفته به نظر می رسی اشک در چشمانش حلقه زد و گفت که امروز با پسرم جر و بحث داشتم و پسرم تهدیدم کرده که از خونه بیرونم می کنه. به قول خود پیرمرد این که پسرش این طوری تهدیدش می کنه آزار دهنده نیست اما آزاردهنده اینه که مطمئنه که این اتفاق برای فرزندش هم خواهد افتاد و روزی نوه اش به همین ترتیب فرزندش را تهدید خواهد کرد. و بعد شروع کرد به نصیحت کردن من که مواظب باش هیچ وقت دل پدر و مادرت رو نشکنی. پدر و مادرت اگه تبدیل به بدترین آدم دنیا هم بشن هیچ وقت بدی فرزندشون رو نمی خوان و ... اما قبل از اینکه ایشون به نصیحت ها شون بپردازند من درس جدید رو یاد گرفتم. می دونستم که پدر و مادر حتی در سخت ترین شرایط هم اول به آسایش فرزندان شون فکر می کنند اما نمی دوستم که حتی اگه دلشون رو بشکنی و یا حتی اگه به وجود آورنده اون سخت ترین شرایط شما باشی باز هم آسایش تو اولین چیزی خواهد بود که پدر و مادر به اون فکر خواهند کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:6 توسط ماه مهربون |
|
|
خوب مهمونی تموم شد و کسانی که دیر رسیدند هم دل من رو شکستند
الف. آیا شما شخص مورد علاقه کسی هستید؟ اگر جواب مثبته چقدر مطمئن هستید؟ گزینه ها برای این سوال عبارتند از: ۱. کاملاْ مطمئن هستم ۲. تقریباْ مطمئن هستم ۳. خیلی مطمئن نیستم ۴. نمی دونم شاید نباشم ب. و اگر جواب منفی است چقدر مطمئن هستید که شخص مورد علاقه هیچ کسی نیستید؟ گزینه ها برای این سوال هم عبارتند از: ۱. کاملاْ مطمئن هستم. ۲. تقریباْ مطمئن هستم ۳. خیلی مطمئن نیستم ۴. نمی دونم شاید باشم. راهنمایی: می تونید اسم خودتون و آدرس وبلاگ تون رو ننویسید. ولی خدایی جواب درست رو بنویسید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:18 توسط ماه مهربون |
|
|
آشنایی بیشتر با ماه مهربون امروز که برابره با پانزدهمین روز از مرداد ماه 1387 وارد دنیای 24 سالگی شدم. نمی دونم این دنیا چقدر با دنیای 23 سالگی تشابه و یا تفاوت خواهد داشت اما دنیایی که وارد شدم. امیدوارم که حداقل تا 50 سالگی و حداکثر تا 60 سالگی زنده باشم (نمی دونم شاید وقتی شصت سالم شد نظرم عوض شد اسم: ماه- فامیل: مهربون- تاریخ تولد 15 / مرداد/1363 - محل تولد: کرمان،ایران (بنا به فشارهای دولت ایران پدرم مجبور شد توی شناسنامه بنویسه کابل، افغانستان)- شغل: دستیار شخصی و هم آهنگ کننده امور دفتر GRM، تحصیلات: نیمه کاره سال دوم دبیرستان رشته علوم تجربی – بهترین معلم ها در دوران مدرسه: آقای خراسانی گر بر سرای سعادت کس است .............. زگفتار سعدیش حرفی بس است - خواننده های مورد علاقه: محسن چاوشی، سیاوش قمیشی، شادمهر عقیلی، هایده (بانوی تکرار ناشدنی در عرصه موسیقی ایران)، شکیلا و حمیرا – فیلم های مورد علاقه (بعد از انقلاب): آزانس شیشه ای، ارتفاع پست، به نام پدر، و تایتانیک – فیلم های مورد علاقه قبل از انقلاب: ممل آمریکایی، سلطان قلب ها، و در امتداد شب- بازیگران مورد علاقه: شادروان خسرو شکیبایی، پرویز پرستویی، فریبرز عرب نیا، محمدرضا شریفی نیا، براد پیت، آنجلینا جولی و جکی چان - کارگردان مورد علاقه: جکی چان و ابراهیم حاتمی کیا – تفریح مورد علاقه: گوش کردن به موسیقی - رنگ های مورد علاقه: مشکی و آبی، اگه قرار باشه جایی غیر از افغانستان زندگی کنم: ژاپن (به نظر شخصی من بهترین مردم دنیا ژاپنی ها هستند) - نوع شخصیت در ایران: شیطون (مردم آزاری گوشه ای از کارهام بود اینم یه چک لیست (check list)(نتونستم یه معادل فارسی واسه کلمه چک لیست پیدا کنم) واسه خودم. این یه اطلاعات کلی در مورد متولدین مرداد هست و کلماتی که در درون پرانتزها نوشته شده اند نشون می ده که با شخصیت من جور می آد یا نمیاد: پر محبّت(بله)، متنفّر از دروغ (بله) ، واقعاْ قدرتمند (نخیر) ، ثابت قدم (سعی می کنم) ، عاشق شهرت (بله) ، بسيار مغرور (متاسفانه بله اینم یه تعداد عکس (عکس اول: یکی از باغچه های محل کارم، عکس دوم: دفتر من توی ساختمانی قرار داره که پشت سر درخت ها دیده می شه و عکس سوم: کامپیوتری که ازش برای آپ کردن و نوشتن نظرات در وبلاگ های شما عزیزان استفاده می کنم) http://i38.tinypic.com/2s1uqt1.jpg http://i33.tinypic.com/33nc6qs.jpg http://i37.tinypic.com/2rfr2og.jpg
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 8:22 توسط ماه مهربون |
|
|
خوب قرار نبود که به این زودی دوباره آپ کنم ولی موضوعی که امروز صبح دیدم باعث شد که دوباره دست به کیبورد بشم و بنویسم:
عادت ندارم که خیلی از جامعه انتقاد کنم و اتفاقاْ عادت هم ندارم که هی به مردها غر بزنم که حقوق زنان رعایت نمی شه یا حقوق زنان رو رعایت کنند و ... البته خودم سعی می کنم تا حد امکان سر به سر زنان نگذارم (منظورم اینه که حقوق شون رو به رسمیت بشناسم البته تا جاییکه به حقوق من کاری نداشته باشن سوال: این روزا تا یه مرد تو افغانستان (نمی دونم توی جاهای دیگه دنیا هم همینطوره یا نه؟) به قتل می رسه همه می گن: حتماْ مقدار زیادی پول همراهش بوده و به خاطر پول کشتنش و اگه یه زن به قتل برسه همه می گن: حتماْ دچار فساد اخلاقی بوده و خانواده اش کشتنش. یعنی: این روزا فساد اخلاقی به این حد زیاد شده؟ یا ما آدم ها این روزا بدبین شدیم؟ اون آقا چطوری با اینکه از مسئله اطلاعی نداشت می گه حتماْ فساد اخلاقی داشته؟ مسائلی که به مطلب مربوط نمی شن: ۱. ۱۵ مرداد یادتون نره ۲. حضور بدون کادو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:6 توسط ماه مهربون |
|
|
خوب قرار نبود که برگردم ولی پیام های خیلی زیبا و به خصوص چند تا شون که اینجا نوشته شدند و یه عامل دیگه باعث شدند که برگردم و اولین دروغم رو در وبلاگ نویسی بگم (گفته بودم دیگه وبلاگ نویسی نمی کنم ولی برگشتم). این پیام ها رو بخونید: یه دوست خوب را از دست دادی اما دوستان خوب دیگری داری که.. می خواهی همه چی را با هم از دست بدی یعنی؟ آره؟؟؟؟ من باورم نمی شه حالا این یکی: بابستن وبلاگ یک بخشی از خاطراتت رو یک آتش رو زیر خاکستری پنهان می کنی من می ترسم ازاین چون حتما روزی زبانه می کشه.سعی کن در این آتش باشی تا پخته شوی.همه لحظه های زندگی ما مثل شعله های آتشند که گاهی مارا ذوب می کنند همه پیام هایی که به مناسبت اون حادثه تلخ نوشته شده بودند قشنگ و زیبا بودند و یه جورایی سعی می کردند که از تلخی حادثه کم کنند ولی دو تا پیامی رو که یه بخش از هر کدوم رو اون بالا نوشتم باعث شد که چند روزی با خودم فکر کنم و وبلاگ رو نبندم (که حالا خوشحال که نبستمش) هنوز داشتم به اون دو تا پیام فکر می کردم که یه شوک بهم وارد شد یک بخش از یک پیام دیگه رو که این زیر نوشته شده بخونید: ولي اينکه گفتي ديگه قرار نيست وبلاگ نويسي کني بايد بگم هيچ مشکلي نيست وبلاگ نويسي نکن. منم وبلاگم رو ميبندم! جدي دارم ميگم تمام کسانی که هم لینکی هام هستند به اضافه دو یا سه تا وبلاگ دیگه که بهشون سر می زنم از جمله وبلاگ هایی هستند که از میون این همه وبلاگ انتخاب کردم تا مرتب بهشون سر بزنم ولی بین این چند تا هم لینکی ام (البته یکی شون به وبلاگ من لینک نداده ولی من چون اون وبلاگ رو دوست دارم بهش لینک دادم) شش تا وبلاگ وجود دارند (اسامی شون رو نمی گم تا کسی ناراحت نشه) که حتی بیشتر از وبلاگ خودم دوستشون دارم و اصلاً نمی خوام که بسته بشند و اون پیامی رو که به عنوان عامل ازش یاد کردم از طرف نویسنده یکی از این شش تا وبلاگ بود. نویسنده این وبلاگ خواهر اینترنتی ام محسوب می شه. و امروز می خوام در مورد ایشون بنویسم البته تا به حال در مورد ارتباطاتم با افراد ننوشتم و اگه خواهر گلم فکر کرد که خوب درنیومده بهم بگه تا فوراً این مطلب رو حذف کنم. خواهر گلم! اولین روزی رو که با همدیگه آشنا شدیم یادت می آد. آره صحبت سر همون شعر سهراب سپهری بود (خانه دوست کجاست؟). یه شوخی کردم و یه کنایه به شعر سهراب سپهری گفتم (عجب پر روئی هستم من). بعد تو اومدی و نظرت رو گفتی حسابی از سهراب پشتیبانی کرده بودی و اتفاقاً قاطی صحبت هات یه چیزی هم در مورد افغانی ها گفته بودی که باعث سوتفاهم با یه عزیز دیگه شد. وقتی خواستم به وبلاگت برگردم و جواب رو برات بنویسم از یه تکیه کلام رضا مارمولک (شخصیت اول فیلم مارمولک) استفاده کردم و نوشتم "عزیز دل برادر". شاید اون موقع هرگز به این فکر نکرده بودم که یه روزی مثل خواهر واقعی ام دوست داشته باشم. ولی بعدها که بیشتر به وبلاگت سر زدم بیشتر احساس کردم که مثل خواهرم می مونی. هرگز بهت نگفتم ولی اون چند وقتی که نمی نوشتی خیلی روزهای سختی بودند. تقریباً هر روز به وبلاگت سر می زدم تا سورپریز بشم و ببینم که آپ کردی اما نکرده بودی. ولی حتی اون موقع هم به اندازه یک خواهر اینترنتی دوستت داشتم و تا اینکه روزی نوشتی غمت غمگینم کرد: اون روز بود که فهمیدم ارتباطات اینترنتی هم می تونند که فراتر از دنیای اینترنت برن. اون روز بود که فهمیدم به اندازه خواهر واقعی ام دوستت دارم. نمی خوام وبلاگت رو ببندی. چون فکر می کنم دنیای مجازی اینترنت خیلی زیباتر از دنیای حقیقی ما آدم هاست. اینجا کسی نیازی نداره تا دروغ بگه. آدما خودشون هستند هر چند گه گاه مثل خودم زیر بعضی اسامی مستعار پنهان می شیم ولی خودمون هستیم. اینجا هیچ کس خبرنگار، کاسب کار بازار، سیاستمدار و غیره نیست اینجا همه خودشون هستند و همونطور که گفتم اینجا کسی نیازی نداره تا عقایدش رو پنهان کنه. اینجا کسی نیازی نداره تا به خاطر یه سری از مسائل به چاپلوسی بپردازه و واسه همینه که نمی خوام وبلاگت رو ببندی می خوام حداقل هفته ای یک بار بیای و توی این دنیا بچرخی اینجا صفا کنی چون هیچ جا مثل اینجا نمی شه. همون جور که خودت بهم گفته بودی می دونستم که تاریخ تولدت چهارم مرداده بنابراین روز پنج شنبه سوم مرداد سری به وبلاگت زدم ولی نبودی (منظورم اینه که آپ نکرده بودی) با خودم عهد کردم روز شنبه که اومدم اولین کارم این باشه که به تو تولدت رو تبریک بگم ولی وقتی اومدم توی وبلاگت شوکه شدم چرا حتی یه جشن تولد کوچیک هم توی وبلاگت نگرفتی
پی نوشت ها: 1. از تمام کسانی که در دوران دوری ام از وبلاگم به وبلاگم سر زدند و پیام گذاشتند واقعاً تشکر می کنم به خصوص سرکار خانم مهین گرجی، سرکار خانم نگین شیراز، سرکار خانم بانوی مشرق زمین و سرکار خانم منیژه باختری (حساب خواهرام یه حساب جداگانه است) 2. مطلب بعدی رو روز پانزدهم مرداد پست می کنم (در مورد خودم می نویسم) چون 15 مرداد روز تولدمه و از همه شما دوستان دعوت می کنم تا در این جشن اشتراک کنید (مکان وبلاگ خودم زمان 15 مرداد 1387) راستی این اولین جشن تولدی که می خوام واسه خودم بگیرم پس لطف کنید و حتماً تشریف بیارید چون باعث می شه که خوشحال بشم 3. یه نفر این روزا از من رنجیده (خودش می دونه که کیه؟) واسه ایشون دو تا کارت دعوت می فرستم (یکی همینی که این بالا نوشتم و یکی هم به وبلاگش می فرستم) اون شخص هم یه کم از خودگذشتگی نشون بده و حتماً بیاد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:42 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|