![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
دیروز روز تلخ و سیاهی بود. دیروز صبح بعد از اینکه به دفتر آمدیم طبق معمول همیشه با همکاران خوش و بشی کردیم و هر کدام مان پشت کامپیوترهای دفترمان نشستیم. چهره مرگ توی صورت هیچ کدام مان پیدا نبود. بعد تیم لیدر پروژه آمد و به هر کدام مان کاری سپرد و وظیفه رفتن به وزارت داخله به یکی از نزدیک ترین و بهترین همکاران مان سپرده شد. بعد از اینکه کامپیوترش را خاموش کرد به سمت وزارت داخله راه افتاد. حدوداً نیم ساعت بعد صدای انفجاری مهیب در تمامی بخش های وزارت زراعت قابل شنیدن بود. تصور همه بر این بود که مثل همیشه تیم های پاک کننده مین که در اطراف وزارت هستند یکی از مین ها را منفجر کرده اند بنابراین به کارمان ادامه دادیم. هنوز ده دقیقه از صدای انفجار نگذشته بود که یک ای- میل از طرف دفتر مرکزی دریافت کردیم مبنی بر اینکه به دلیل انفجار در خیابانی که وزارت داخله موقعیت داره وضعیت از حالت عادی به White city عوض شده (این وضعیت مربوط به وقتی می شه که وجود خطر برای سلامتی افراد دفتر محتمل باشه) بنابراین هیچ کدام مان حق نداشتیم تا از دفتر خارج بشیم. یهو شوری به دلم افتاد. سعی کردم به همکارمان زنگ بزنم اما موبایلش خاموش بود. هر چه سعی کردم نشد. فکر کردم جلوی در وزارت داخله موبایلش رو ازش گرفته اند بنابراین سعی کردم به راننده دفتر که ایشون رو با خودش برده بود زنگ بزنم اما موبایل اون هم خاموش بود. ده دقیقه تمام سعی کردم که حداقل یا به همکارمون و یا به راننده دفتر زنگ بزنم اما نشد که نشد. دیگه چاره ای نبود و باید به تیم لیدر زنگ می زدم. زنگ زدم و گفتم یادت می آد فلانی رو فرستادی وزارت داخله؟ گفت: آره گفتم یه انفجار نزدیکی های وزارت داخله اتفاق افتاده و هر چی سعی می کنم نمی تونم به فلانی زنگ بزنم تیم لیدر بدبخت هم مثل من سعی کرد جنبه مثبت قضیه رو در نظر بگیره و گفت: خوب حتماً مامورین امنیتی وزارت داخله موبایلش رو ازش گرفتند و بهتره که به راننده زنگ بزنی گفتم سعی کردم ولی موبایل اون هم خاموشه. گفت: امیدوارم اتفاق بدی براشون نیافتاده باشه. تو هم بهتره تا وضعیت White city وجود داره از دفتر خارج نشی (توی این جور موقعیت ها هیچ کس حتی تیم لیدر پروژه حق نداره از دفتر خارج بشه و در صورت خارج شدن دفتر هیچ مسئولیتی رو قبول نمی کنه) اما من دل توی دلم نبود. از وزارت خارج شدم و یه تاکسی گرفتم و سریع به نزدیکی های محل حادثه رفتم اما بهم اجازه ندادند که وارد خیابان وزارت داخله بشم هر چی التماس کردم نگذاشتند بنابراین دوباره به وزارت برگشتم. ساعت 12:30 شده بود و هنوز خبری از همکارمون نبود. اینقدر استرس داشتم که دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. دوباره به تیم لیدر زنگ زدم و گفتم هنوز هم خبری ازشون نیست باید یه کاری بکنیم گفت چند دقیقه صبر کن دوباره برات زنگ می زنم. بعد از چند دقیقه دوباره بهم زنگ زد و گفت: بگرد شماره تلفن خونه شون رو پیدا کن و بهشون بگو برن ببینند می تونند پیداش کنند یا نه؟ گفتم باشه. شماره رو پیدا کردم و می خواستم زنگ بزنم که یهو به دلم افتاد چه جوری به خانواده اش بگم که ممکنه تو انفجار اتفاقی براش افتاده باشه. به یکی دیگه از همکاران دفتر گفتم تو بهشون بگو. قبول نکرد به هر کسی می گفتم قبول نمی کرد تا اینکه بالاخره یک نفر قبول کرد که زنگ بزنه و خبرشون کنه. بعد از اینکه خبرشون کردیم حدود 1 ساعت بعد دوباره به شماره همون همکارمون که خبرشون کرده بودند زنگ زدند و گفتند: پدرتون رو درمی آریم شرایط شون رو درک می کردیم بنابراین فقط سعی کردیم آروم شون کنیم و بفهمیم که چه اتفاقی افتاده تا اینکه برادر بزرگترش بین هق هق گریه هاش گفت: مرده، می فهمی. اینا حتی اجازه نمی دن جنازه اش رو ببریم. احمقا و ... دنیا دور سرم چرخید. باورم نمی شد که همون همکار صمیمی و خندان مون که دو تا میز اون طرف تر از من می نشست دیگه نفس نمی کشه. حدود 26 ماه پیش زمانی که در یکی از پروژه های آژانس همکاری بین المللی ژاپن (جایکا) کار می کردیم به تیم ما اضافه شد. وقتی به تیم اضافه شد به دلیل اینکه همه همکاران احساس می کردند که قرار جای یکی از ما رو بگیره و به زودی یکی از ما اخراج می شه خیلی دوستش نداشتیم بعد از دو روز این موضوع رو فهمید و گفت که نیومده تا جای کسی رو بگیره و هنوز هم اگه ما فکر می کنیم اومده تا جای کسی رو بگیره اون می تونه استعفای خودش رو بنویسه. همه مون پشیمون شده بودیم و ازش معذرت خواستیم خیلی زود با همه مون دوست شد. حدود یک سال بعد یه روز صبح که داشتیم به شوخی همدیگه رو به کار نکردن و استفاده های غیر ضروری از اینترنت متهم می کردیم قرار شد همه راستش رو بگن که غیر از استفاده های دفتری چه استفاده هایی از اینترنت می کنند؟ تقریباً همه گفتند که چت می کنند ولی اون گفت که وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی می کنه. تا به اون روز همچین کلماتی رو نشنیده بودم سعی کردم یک کم بیشتر ازش اطلاعات بگیرم و اون هم شروع کرد به توضیح دادن و تشویقم کرد که یه وبلاگ درست کنم. بعد از اصرارها و تشویق های زیادش شروع کردم به وبلاگ نویسی و اون هم بهم سر می زد زیاد. سپتامبر 2007 بود که پروژه تکمیل شد و همه مون بیکار شدیم. هر کدام مون سعی می کردیم یه جایی کار پیدا کنیم بدون اینکه بقیه خبردار بشن (آخه می ترسیدیم که اون همکارمون هم برای اون کار درخواست بده و کارمون مشکل تر بشه) اما یه روز صبح توی ماه فوریه 2008 بهم زنگ زد و گفت یه جایی کار پیدا کرده و اتفاقاً ازمن هم خواست که واسه همون کار درخواست بدم. من امتناع کردم اما اون گفت: این یه رقابته. می خوام باهات رقابت کنم. هرکس که لایق تر باشه توی مصاحبه برنده می شه و صاحب اون کار می شه و کسی که نتونه معلوم میشه شانسی توی دفتر جایکا کار پیدا کرده بوده. قبول کردم و آدرس اون دفتر و نحوه فرستادن درخواست کار رو ازش پرسیدم و اون هم با صداقت تمام برام گفت. بعد از اینکه CV هامون رو درست کردیم بهش زنگ زدم و گفتم CV من آماده است و می خوام برم به اون دفتر و بهشون بدم وخوشحال می شم اگه همراهم بیاد قبول کرد و گفت من هم هنوز مال خودم رو ندادم با هم می ریم و می دیم گفتم باشه. وقتی که به اون دفتر رسیدیم دیدیم واسه 5 تا پوزیشن به کارمند احتیاج دارند خوشحال شدیم و درخواست های کاری مون رو بعد از آوردن کمی تغییرات بهشون دادیم و اتفاقاً هر دوتامون هم انتخاب شدیم و دوباره همکار شدیم. اما امروز نمی تونم باور کنم که صندلی که به اون تعلق داشت حالا خالیه و کسی رو صندلی نمی نشینه. دیگه هم دفتر و هم وبلاگ برام شدن مثل ابزاری که برای شکنجه استفاده می شن. می خوام چند روزی از دفتر مرخصی بگیرم و به وبلاگم هم برای یه مدتی نمی تونم سر بزنم. شایدم وبلاگم رو بستم. هر دفعه که به وبلاگم فکر می کنم خاطراتش به ذهنم هجوم می آره و دیوونه ام می کنه واسه همین دیگه برای ادامه دادن به وبلاگ نویسی شوقی ندارم.
پی نوشت ها:
۱. نيگا نکنين افغانستان ۲. از کلماتی چون. آوردن دموکراسی. جهاد. طالبان. منافع ملی کشور من (یا هر کشور دیگه). جنگ. شهادت و ... متنفرم. ۳. از همه کسانی که در این مدت بهم سر می زدند و دقایقی رو با وبلاگم سر می کردند ممنونم. هیچ وقت شما رو از یاد نمی برم. هیچ وقت.
پایان برای وبلاگم و وبلاگ نویسی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:41 توسط ماه مهربون |
|
|
خوب این مطلبی که امروز می خوام بنویسم یه نمه فضولیه ولی خوب از اونجایی که به غیر از اون خانوم و آقا یه کمی فقط یه کمی به اجتماع هم مربوط می شه تصمیم گرفتم که در موردش بنویسم. چند وقت پیش یه کار جدید توی یه دفتر جدید پیدا کردم. در مقایسه با دفتر قبلی (آژانس همکاری های بین المللی ژاپن) افراد خیلی جالبی توی این دفتر کار نمی کنند دفتر ما از اون دست دفاتریه که اگه کسی در کنکور دانشگاه ( چه خصوصی و چه دولتی) قبول بشه دفتر باید هزینه تحصیل اون کارمند رو تا روزی که توی این دفتر کار می کنه بپردازه این جناب عبدالحی فرید از اون دست ادم هایی هستند که زن و بچه دارند (اونم دو تا) و خیلی هم معتقد به اصولی که من خیلی قبول شون ندارم برای مثال همسر اول ایشون حق ندارند از خونه خارج بشن و تمامی خرید خونه رو خود این آقا انجام میدن (حتی وقتی که قرار باشه واسه اش لباس بخرند احتیاجی نیست که زن همراه آقای فرید باشه و آقای فرید خودشون واسه همسرشون لباس انتخاب می کنند و می خرند خانوم س از اون دست خانوم هایی هستند که بدون آرایش از خونه بیرون نمی اد. همیشه لباس های تنگ با رنگ های روشن می پوشن و مطلقه هستند (این دیگه از اون فاکتورهایی هست که برای جامعه افغانی و مردهایی مثل آقای فرید اصلاً مورد قبول نیست البته به نظر من هیچ کدوم از مواردی که بالا اشاره کردم موارد غیراخلاقی و بدی نیستند فقط من موندم چه جوری این فاکتورها تونسته نظر آدمی مثل آقای فرید رو جلب کنه). حالا به نظر شما چه جوری این اتفاق افتاده؟ یعنی آقای فرید فقط به دلیل اینکه هیچ کس نمی دونه خانوم س همسر آقای فرید هستند به خانوم س اجازه می دن هر طوری که دلشون خواست زندگی کنه ولی در مورد همسر اول شون چون همه می دونند که اون خانوم همسر آقای فرید هست موضوع فرق می کنه و ایشون از اساسی ترین نیازهاشون (برای مثال همون خرید لباس) محروم هستند؟ من موندم حیرون. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:6 توسط ماه مهربون |
|
|
سلام. مطلب جدید همچین یه نمه ناسیونالیستیه. ولی خوب چیزیه که آماده کردم و کاری هم نمیشه کرد مگه نه؟
دیشب داشتم یه فیلم غربی رو تماشا می کردم در این فیلم بعد از اینکه دختر هنرپیشه زن در درون هواپیما گم می شه و هنرپیشه علیرغم تلاش های فراوان نمی تونه دخترش رو توی هواپیما پیدا کنه به سراغ یکی از عرب های توی هواپیما می ره و به اون اتهام دزدی کردن دخترش رو می بنده (خوب این سکانس رو می بندیم و می ریم سراغه سکانس آخر) مرد عرب دختر هنرپیشه رو ندزدیده بوده و هنرپیشه بعد از نجات دادن دخترش تنها چیزی که در مقابل مرد عرب داشت "شرمندگی و خجالت" بود. در مورد این دو سکانس خاص هدف کارگردان این فیلم این بود که همیشه یک مرد عرب با داشتن یک ریش در درون یک هواپیما برای دزدیدن و یا سقوط دادن هواپیما وارد هواپیما نمیشه و به عنوان نتیجه سعی می کنه که ذهنیت مردم کشورش رو در مورد عرب ها تغییر بده و در عین زمان سعی می کنه دوستی دیگر کشورها رو هم جلب کنه. حالا بدون اینکه نامی از سریال ها و فیلم های ایرانی ببریم خودتون فکر کنید که آیا سریال ها و فیلم های ایرانی هم سعی می کنند که بین مردم ایران و مردم دیگر کشورها دوستی ایجاد کنند؟ بخصوص با افغانی ها؟. تا جاییکه من فیلم ها و سریال های ایرانی رو دیدم همیشه خارجی ها برای خرابکاری وارد ایران می شن که با درایت مسئولان ایرانی اتفاقاْ دستگیر میشن. و یا هم نحوه صحبت کردن شون یا فرهنگ شون در بعضی سریال ها مورد تمسخر قرار می گیره.
حالا خودتون قضاوت کنید که میان ماه کشورهای غربی تا ماه ایرونی چقدر تفاوت وجود داره؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:25 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|