![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
در یکی از روزهای تعطیل و در یک بعد از ظهر سرد زمستانی پسرک شش یا هفت ساله ای در حالیکه کفش به پا نداشت و لباس های مندرسی بر تن داشت مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود و به اجناس درون مغازه چشم دوخته بود. زن جوانی که در حال عبور از خیابان بود چشمش به پسرک افتاد و به خوبی توانست اشتیاق داشتن لباس های نو را در چشمان کم فروغ پسرک بخواند. زن جوان دست پسرک را گرفت و با خود به درون مغازه برد. زن برای پسر بچه یک جفت کفش نو و یک دست لباس گرم خرید. بعد از آنکه هر دو به خیابان بازگشتند زن به پسرک گفت: حالا می توانی به خانه بازگردی و یک روز تعطیل فوق العاده داشته باشی. پسرک به دقت به زن نگریست و گفت: ببخشید خانوم، آیا شما خدا هستید؟ زن لبخندی زد و جواب داد: نه پسرم، من فقط فرزندی از فرزندان او هستم. پسرک جواب داد: می دانستم که باید ارتباطی بین شما وجود داشته باشد. به قول شاعر اگه تو کمی سخاوت داشتی و من کمی قناعت دنیا دیگه این شکلی نبود. سوال: وقتی که با دیگران مهربان نیستیم آیا از یاد برده ایم که ارتباطی بین ما و خدا وجود داره؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:15 توسط ماه مهربون |
|
|
یک سال پیش در چنین روزی اولین مطلب رو توی وبلاگم پست کردم و تا چندین روز خیلی از این کارم خوشحال بودم. هر روز به وبلاگم سر می زدم و نگاهی به قسمت نظرات وبلاگ می انداختم اما خبری از نظر نبود که نبود. بعد از یه مدتی یاد گرفتم که دنیای مجازی اینترنت هم مثل دنیای واقعی می مونه و بدون دوستیابی و سرزدن به دیگران نمیشه منتظر بود که دیگران بهت سربزنند. و همین شد که وبلاگ گردی رو شروع کردم از این وبلاگ به اون وبلاگ و ... اوایل فقط به این خاطر به وبلاگ های دیگران سر می زدم که دیگران هم به وبلاگ من بیان اما بعد از یه مدتی حس کردم بعضی از وبلاگ ها رو خیلی دوست دارم و حتی اگه اون آدم ها به من سر نزنند احساساتم یه جورایی مجبورم می کنه تا بهشون سر بزنم. البته اینها وبلاگ هایی بودند که من دوست داشتم و شاید دیگران نظرشون متفاوت باشه و اصلاً هم این وبلاگ ها رو دوست نداشته باشند واسه همین نمی خوام اسم وبلاگ ها رو بنویسم ولی بهترین مطالبی رو که توی این وبلاگ ها خوندم اگه بخوام بنویسم میشه یه چیزایی توی این مایه ها: (به ترتیب زیبایی شون نیستند)
6. یه سوال که توسط یه نویسنده به نام "من" مطرح شده بود و می گفت: "وین دایر می گه:«اين شماييد که به مردم مي آموزيد چگونه با شما رفتار کنند» با اینکه باید این حرف را رویش توقف کرد و گاهی تاییدش کرد اما فکر می کنم بعضی ها فقط یه الگوی رفتاری با دیگران دارند و به ما هیچ ارتباطی ندارد. چقدر با این جمله موافقید؟"
تلخ ترین خاطره ام از وبلاگ نویسی: تلخ ترین خاطره ای که از وبلاگ نویسی داشتم مشاجره و جر و بحث با یکی از افراد به قول خودش دنیای امروزی (و به نظر من یه هزار سال پیش) در مورد جهاد و سران جهادی افغانستان بود. شیرین ترین خاطره ام از وبلاگ نویسی: در مورد خاطرات شیرین وبلاگ نویسی باید بگم که خاطرات شیرین زیاد دارم یعنی آشنا شدن با هر یک از وبلاگ نویسان چه افغانی و چه ایرانی خاطرات شیرینم محسوب می شدند اما سه خاطره زیبا و شیرینی که دارم عبارتند از:
مطلبی رو که خودم نوشته باشم و خیلی دوست داشته باشم: مطلبی رو که تحت عنوان "درس هایی برای یاد گرفتن در خارج از مدرسه" و یه مطلب دیگه که در قسمت معرفی وبلاگ نوشتم در مورد "آرزوی درخت بودن" از تمامی مطالب دیگری که توی وبلاگم نوشتم بیشتر دوست دارم. (نمی دونم شاید هم واسه بقیه جالب نباشه اما خودم خیلی دوست شون دارم) و وبلاگ های مورد علاقه ام: دو تا وبلاگ رو خیلی دوست دارم (نه اینکه وبلاگ بقیه دوستان رو دوست نداشته باشم اما این دو تا وبلاگ حسابشون فرق می کنه)
از دو تا وبلاگی که بالا نوشتم هیچ کدومشون به وبلاگ من سر نمی زنند ولی من به طور منظم به وبلاگ هاشون سر می زنم و از مطالب شون لذت می برم چون فکر می کنم این دو نفر می دونند وبلاگ نویسی یعنی چی؟. لینک هر دو تا وبلاگ هم توی وبلاگم موجوده و بهتون پیشنهاد می کنم یه سر بهشون بزنید. وبلاگ نگین شیراز رو حتماً یه سر بهش بزنید. پی نوشت: اگر چه لیستی رو که درمورد بهترین مطالبی که در وبلاگ ها خوندم به ترتیب نیست اما بدون شک زیباترین مطلبی که خوندم همون نامه چارلی چاپلین به دخترش بود (اگر چه بعضی ها می گن که این نامه کار یه نویسنده ایرانی هست و هیچ نسخه انگلیسی از این نامه وجود نداره. راستش خودم هم نتونستم نسخه انگلیسی این نامه رو پیدا کنم) همه دوستان اینترنتی ام رو دوست دارم و اگه اسمی از مطالب شون نبردم منظورم این نبوده که خوب نمی نویسند ولی خوب هر چیزی یه محدودیتی داره و من همین مقدار اشاره به وبلاگ ها و مطالب وبلاگ ها رو کافی می دونم. به جون خودم خیلی خوشحال می شم اگه انتقاد یا پیشنهادی در مورد وبلاگم دارین با من در میون بذارید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:49 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|