تبليغاتX
دلتنگی هایی از خیابان های کابل
اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ...

در یکی از روزهای تعطیل و در یک بعد از ظهر سرد زمستانی پسرک شش یا هفت ساله ای در حالیکه کفش به پا نداشت و لباس های مندرسی بر تن داشت مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود و به اجناس درون مغازه چشم دوخته بود. زن جوانی که در حال عبور از خیابان بود چشمش به پسرک افتاد و به خوبی توانست اشتیاق داشتن لباس های نو را در چشمان کم فروغ پسرک بخواند. زن جوان دست پسرک را گرفت و با خود به درون مغازه برد. زن برای پسر بچه یک جفت کفش نو و یک دست لباس گرم خرید. بعد از آنکه هر دو به خیابان بازگشتند زن به پسرک گفت:

حالا می توانی به خانه بازگردی و یک روز تعطیل فوق العاده داشته باشی.

پسرک به دقت به زن نگریست و گفت: ببخشید خانوم، آیا شما خدا هستید؟

زن لبخندی زد و جواب داد: نه پسرم، من فقط فرزندی از فرزندان او هستم.

پسرک جواب داد: می دانستم که باید ارتباطی بین شما وجود داشته باشد.

 

به قول شاعر اگه تو کمی سخاوت داشتی و من کمی قناعت دنیا دیگه این شکلی نبود.

 

سوال:

وقتی که با دیگران مهربان نیستیم آیا از یاد برده ایم که ارتباطی بین ما و خدا وجود داره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:15  توسط ماه مهربون | 

یک سال پیش در چنین روزی اولین مطلب رو توی وبلاگم پست کردم و تا چندین روز خیلی از این کارم خوشحال بودم. هر روز به وبلاگم سر می زدم و نگاهی به قسمت نظرات وبلاگ می انداختم اما خبری از نظر نبود که نبود. بعد از یه مدتی یاد گرفتم که دنیای مجازی اینترنت هم مثل دنیای واقعی می مونه و بدون دوستیابی و سرزدن به دیگران نمیشه منتظر بود که دیگران بهت سربزنند. و همین شد که وبلاگ گردی رو شروع کردم از این وبلاگ به اون وبلاگ و ...

 

اوایل فقط به این خاطر به وبلاگ های دیگران سر می زدم که دیگران هم به وبلاگ من بیان اما بعد از یه مدتی حس کردم بعضی از وبلاگ ها رو خیلی دوست دارم و حتی اگه اون آدم ها به من سر نزنند احساساتم یه جورایی مجبورم می کنه تا بهشون سر بزنم. البته اینها وبلاگ هایی بودند که من دوست داشتم و شاید دیگران نظرشون متفاوت باشه و اصلاً هم این وبلاگ ها رو دوست نداشته باشند واسه همین نمی خوام اسم وبلاگ ها رو بنویسم ولی بهترین مطالبی رو که توی این وبلاگ ها خوندم اگه بخوام بنویسم میشه یه چیزایی توی این مایه ها: (به ترتیب زیبایی شون نیستند)

 

  1. نامه چارلی چاپلین به دخترش
  2. یه شعر که یه دختر خانوم ناز افغانی به نام گل بابا گفته بودند
  3. یه مطلب در مورد یه پسر بچه که به بستنی فروشی رفت و به مستخدم بستنی فروشی انعام داد
  4. یه مطلب در مورد روز جهانی زن (هشتم مارچ) در افغانستان
  5. یه مطلب که تحت عنوان "شلیک" نوشته شده بود

6.   یه سوال که توسط یه نویسنده به نام "من" مطرح شده بود و می گفت: "وین دایر می گه:«اين شماييد     که به مردم مي آموزيد چگونه با شما رفتار کنند»

                با اینکه باید این حرف را رویش توقف کرد و گاهی تاییدش کرد اما فکر می کنم بعضی ها فقط یه               الگوی رفتاری با دیگران دارند و به ما هیچ ارتباطی ندارد. چقدر با این جمله موافقید؟"

 

  1. یه مطلب که در مورد نحوه شکل پذیری یه الگو نوشته شده بود.
  2. یه مطلب دیگه از نویسنده ای تحت نام "من" که می گه: "«چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه ارادۀ دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن  و نه متانت دوست داشته نشدن، با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند» من چند نفر از این آدما رو می شناسم. شما رو نمی دونم"
  3. یه شعر از یه خانوم به نام لینا روزبه حیدری در مورد مهاجرت مهاجرین افغانی به ایران و عکس العمل ایرانی ها  
  4. یه داستان که توی یه وبلاگ خوندم در رابطه با مرگ و این فرضیه که بعد از مرگ اگه قادر باشیم با اعضای فامیل و دوست های مان صحبت کنیم چه چیزهایی بهشون می گیم
  5. یه شعر که در جواب به شعر "کوچه" از فریدون مشیری سروده شده بود ( اونی که با این عنوان شروع می شه: لب دیواره خونم - لب سرداب جنونم - زیر پایم، دل افتاده به خونم و ....)

 

تلخ ترین خاطره ام از وبلاگ نویسی:

تلخ ترین خاطره ای که از وبلاگ نویسی داشتم مشاجره و جر و بحث با یکی از افراد به قول خودش دنیای امروزی (و به نظر من یه هزار سال پیش) در مورد جهاد و سران جهادی افغانستان بود.

 

شیرین ترین خاطره ام از وبلاگ نویسی:

در مورد خاطرات شیرین وبلاگ نویسی باید بگم که خاطرات شیرین زیاد دارم یعنی آشنا شدن با هر یک از وبلاگ نویسان چه افغانی و چه ایرانی خاطرات شیرینم محسوب می شدند اما سه خاطره زیبا و شیرینی که دارم عبارتند از:

 

  1. زمانی که خبر بازداشت بودن برادرم رو از روی دلتنگی در وبلاگم نوشتم دوستانم سعی کردند تسکینم بدهند و اگر چه پیام های تسکین آمیزشون برادر من رو از بازداشتگاه آزاد نکرد اما باعث شد که احساس کنم بعضی مواقع چقدر این دنیا زیبا و دوست داشتنی می شه
  2. از روی مسخره بازی به یکی از اشعار سهراب سپهری (در رابطه به اینکه خانه دوست کجاست؟) یه متلک گفتم که اول باعث سوء تفاهم بین دو تا از دوستانم شد اما بعدها باعث شد که بیشتر با این دوستانم آشنا بشم (هر چند فعلاً یکی از این دوستان به طور موقت دیگه آپ نمی کنه و این موضوع کم و بیش آزارم می ده اما من هر از چندگاهی به وبلاگ آپ نشده اش سر می زنم و بهش خبر می دم که هنوز فراموشش نکردم)
  3. این یکی رو مسکوت می ذاریم (امیدوارم که ناراحت نشده باشید اما ترحیج می دم فعلاً قاطی رازهای زندگی ام باشه)

 

مطلبی رو که خودم نوشته باشم و خیلی دوست داشته باشم:

مطلبی رو که تحت عنوان "درس هایی برای یاد گرفتن در خارج از مدرسه" و یه مطلب دیگه که در قسمت معرفی وبلاگ نوشتم در مورد "آرزوی درخت بودن" از تمامی مطالب دیگری که توی وبلاگم نوشتم بیشتر دوست دارم. (نمی دونم شاید هم واسه بقیه جالب نباشه اما خودم خیلی دوست شون دارم)

 

 و وبلاگ های مورد علاقه ام:

دو تا وبلاگ رو خیلی دوست دارم (نه اینکه وبلاگ بقیه دوستان رو دوست نداشته باشم اما این دو تا وبلاگ حسابشون فرق می کنه)

  1. وبلاگی که عنوان وبلاگش اینه "تنهایی عادت من است" و یه خانوم تحت پروفایل "من" در این وبلاگ می نویسند که خیلی برام جالبه
  2. وبلاگی تحت عنوان "نگین شیراز" که یه خانوم از سرزمین حافظ و سعدی توی این وبلاگ به زیبایی هر چه تمام تر مسائل روز رو مطرح می کنند. (به صورت طنز)

 

از دو تا وبلاگی که بالا نوشتم هیچ کدومشون به وبلاگ من سر نمی زنند ولی من به طور منظم به وبلاگ هاشون سر می زنم و از مطالب شون لذت می برم چون فکر می کنم این دو نفر می دونند وبلاگ نویسی یعنی چی؟. لینک هر دو تا وبلاگ هم توی وبلاگم موجوده و بهتون پیشنهاد می کنم یه سر بهشون بزنید. وبلاگ نگین شیراز رو حتماً یه سر بهش بزنید.  

 

پی نوشت:

 

اگر چه لیستی رو که درمورد بهترین مطالبی که در وبلاگ ها خوندم به ترتیب نیست اما بدون شک زیباترین مطلبی که خوندم همون نامه چارلی چاپلین به دخترش بود (اگر چه بعضی ها می گن که این نامه کار یه نویسنده ایرانی هست و هیچ نسخه انگلیسی از این نامه وجود نداره. راستش خودم هم نتونستم نسخه انگلیسی این نامه رو پیدا کنم)

 

همه دوستان اینترنتی ام رو دوست دارم و اگه اسمی از مطالب شون نبردم منظورم این نبوده که خوب نمی نویسند ولی خوب هر چیزی یه محدودیتی داره و من همین مقدار اشاره به وبلاگ ها و مطالب وبلاگ ها رو کافی می دونم.

 

به جون خودم خیلی خوشحال می شم اگه انتقاد یا پیشنهادی در مورد وبلاگم  دارین با من در میون بذارید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:49  توسط ماه مهربون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
بیا با هم دوست باشیم (شادی خانوم)
جمع خودموني (باز هم سارا خانوم)
گل بابا (يك وبلاگ دوست داشتني)
الیکا (يه وبلاگ متفاوت ديگه)
سیبستان
عشق هدیه من به دنیاست (شقایق های افغان)
چكامه هاي عريان (زندگي رو از اين دريچه ببين تا لذت ببري)
باران (اين وبلاگ رو هم خيلي دوست دارم)
رهگذار عمر (در هر شرايطي به اين وبلاگ سر بزن)
انيشتين هرگز مرا نخواهد بخشيد (خانم معلم)
امان از دلتنگي ها (خيلي حيفه كه ديگه نمي نويسه)
دلنوشته هاي X بانو (جذاب و خوندني)
شكلات داغ (ساده و دوست داشتني)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM