![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
دوباره دیدمش !
همان دختر ریزه میزه با صورتی گرد و چشمانی ریز. گونه هایی که در وقت خندیدن دو تا سوراخ روشون ایجاد می شه و باعث زیبایی وافرش می شه. با بینی نسبتاْ کوتاه. و ترکیب این آمیزه ها که باعث میشه دارای چهره ای به ظاهر معصوم بشه. اما این بار قلبم نلرزید. شاید توی قلبم مرده بود و شاید هم قلبم مرده بود. بعضی وقتا به سرنوشت خودم لعنت می فرستم که چرا باهاش آشنا شدم و بعضی وقتا هم خوشحالم که باهاش آشنا شدم چون آشنایی باهاش باعث شد که درس های زیادی ازش یاد بگیرم. درس هایی که اگر چه به قیمت گزافی خریدم اما امیدوارم که در آینده به کارم بیایند. من ازش یاد گرفتم: اگه کسی به تو اعتماد نمی کنه تو هم نباید بهش اعتماد کنی اگه کسی یه بار بتونه بهت دروغ بگه بارها می تونه این کار رو انجام بده اگه کسی یه بار راضی به شکستن غرورت بشه بارها می تونه راضی به انجام این کار بشه اگه تو خوشی هات رو با کسی تقسیم می کنی اما اون این کار رو نمی کنه بهتره تا حد ممکن ازش فاصله بگیری.
پی نوشت: هر چند از خوندن این جور متن ها لذت می برم اما دوست ندارم این جور متن ها رو بنویسم ولی نمی دونم یهو چی شد. چیز دیگه ای رو واسه آپ این دفعه آماده کرده بودم ولی خوب این یکی همینجوری اومد دیگه و کاری هم نمی شد کرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:55 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|