![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
تمامی جملاتی که در داخل پرانتزها نوشته شده اند توضیحات اضافی هستند و در صورتیکه باعث می شه تا نتونید داستان رو به طور کامل بخونید می تونید از خوندن این اطلاعات اضافی صرف نظر کنید:
امروز صبح که از خونه به سمت دفتر راه افتادم باد سردی می وزید و خیابان هم بر اثر بارش باران دیشب نمناک بود اما برعکس زمانی که در ایران بودم اصلاً برام مهم نبود. فقط زیپ کاپشن را بالا کشیدم و در امتداد کوچه به راه افتادم وقتی در امتداد کوچه به سمت خیابان حرکت می کردم به این می اندیشیدم که باران از اون پدیده هایی است که خیلی دوست دارم اما ناگهان فلاش بک ذهنم به گذشته هایی که در ایران داشتم باعث شد تا به فکر فرو بروم: زمستان سال 1378 بود ما که بیشتر سال های اقامت مان در ایران جز معدود خانواده های افغانی مرفه در کشور ایران بودیم از سال 1377 به بعد دیگر جز آن خانواده های مرفه به حساب نمی آمدیم بر اثر وقایع اقتصادی که در سال 1376-1377 به وقوع پیوسته بود پدرم ورشکست شد و این ورشکستگی باعث تأثیرات شدید روحی شد و به خانه نشینی پرداخت. دیگر قصد نداشت به شغل قبلی خود و یا هیچ شغل دیگری بپردازد و به صراحت به من (در آن زمان کمی بزرگتر از 17 ساله بودم) و بردار بزرگترم اعلام کرد که از این به بعد بار اقتصادی خانواده به دوش شماست. من هیچ سرمایه ای نداشتم و تمام سرمایه برادر بزرگترم هم یک میلیون تومان بود که تنها می شد دو تا موتور سیکلت باهاش خرید. تصمیم گرفتیم تا از یکی از شهرهای مرزی موتورسیکلت قاچاق وارد کنیم چون شنیده بودیم سود خوبی داره. اینقدر جوان بودیم که فکر می کردیم به محض وارد شدن به شهر می تونیم دو تا موتور قاچاق بخریم (فکر می کردیم موتور قاچاق توی شهر ریختند). بعد از وارد شدن به شهر فهمیدیم که اون چیزایی که ما فکر می کردیم کاملاً به دور از واقعیت بوده. به هرموتور فروشی که می گفتیم موتور قاچاق داری؟ فوراً ما رو از مغازه اش بیرون می کرد و یا اگر دلال بود موتورش رو روشن می کرد و تا حد امکان از ما فاصله می گرفت. سه روز را در شهر سپری کرده بودیم و هنوز یک موتور هم نخریده بودیم. روز سوم نزدیک های شب بود که بالاخره یه نفر رو پیدا کردیم که حاضر بود دو تا موتور به ما بفروشه. از اونجا که قبلاً هم کار برادرم موتور فروشی بود می دونستیم دنبال چه جور چیزی می گردیم؟ بالاخره دو تا موتور خریدیم و تصمیم گرفتیم که به سمت شهر خودمون حرکت کنیم که فروشنده بهمون گفت: خودتون می دونید که واردات این موتورها ممنوعه بنابراین مواظب باشید ازش خواستیم بهمون بگه چه جوری می تونیم موتورها رو تا شهر خودمون برسونیم و اون گفت دو تا راه وجود داره:
با توجه به این که کل سرمایه ما پول همین دو تا موتور بود نمی تونستیم به اون شخص اعتماد کنیم بنابراین راه حل دوم رو انتخاب کردیم. بارون اومده بود، جاده نمناک بود و هوا هم خیلی سرد بود اما چاره دیگه ای نداشتیم به اندازه ای که فکر می کردیم کافیه لباس گرم پوشیدیم و سوار موتورها شدیم. درست قبل از حرکت برادرم یه نگاهی بهم انداخت و گفت: اگه می ترسی بی خیال شو من اول این موتور رو می برم و فردا دوباره برمیگردم و موتوری رو که قراره تو ببری می برم. گفتم: نه به ریسکش نمی ارزه ممکنه اگه امشب تو این کار رو انجام بدی اون وقت تا چند شب بعد چهار چشمی مواظب باشند. بذار با هم باشیم گفت: باشه حرکت کردیم سرمای هوا بدجوری اذیتم می کرد تا اونجایی که با خودم فکر کردم از هوای سرد متنفرم و بارونی هم که چند ساعت پیش باریده بود جاده رو حسابی لغزنده کرده بود و این موضوع باعث می شد تا با ترس فراوان به موتور گاز بدم وقتی به چند کیلومتری پاسگاه رسیدیم یه تابلو دیدیم که نوشته بود: آهسته برانید به ایست بازرسی نزدیک می شوید. برادرم ازم خواست تا کنار جاده نگه دارم. وایستادم بهم گفت از اینجا به بعد دیگه تا جایی که موتور گاز می خوره گاز بده (از اون اصطلاحاتی بود که بین خودمون استفاده می کردیم و منظورمون این بود که از حداکثر سرعت موتور استفاده کن) وقتی که من موتورم رو خاموش کردم تو هم خاموش کن گفتم باشه و دوباره حرکت کردیم نزدیک های پاسگاه که رسیدیم موتورش رو خاموش کرد و من هم موتورم رو خاموش کردم. به سمت پاسگاه می رفتیم وقتی که به 60 یا70 متری پاسگاه رسیدیم دیدیم یه سرباز جلوی درپاسگاه نشسته و داره پوتین هاش رو تمیز می کنه یک کم دیگه که نزدیک تر شدیم صدای لاستیک ها توجه سرباز رو جلب کرد و باعث شد که بایسته و به سمت جاده نگاه کنه، به کیلومتر موتورم نگاه کردم دیدم عقربه روی عدد 125 و داره سرعتمون کم و کمتر می شه ولی تا سربازه اومد دور کلاهش بچرخه رد شده بودیم هنوز صد متر از پاسگاه رد نشده بودیم که صدای آژیر یه ماشین پلیس پشت سرمون روشن شد با اینکه جاده بر اثر باران لغزنده شده بود و ابرهای موجود در آسمان باعث شده بودند که تاریکی هوا چند برابر بشه اما هیچ کدوم از این عوامل نمی تونست باعث بشه که از سرعت مون کم کنیم و یا چراغ های موتورها رو روشن کنیم. چون اگه سرعت مون رو کم می کردیم حتماً به ما می رسیدن و اگه چراغ های موتورها رو روشن می کردیم حتماً تا فاصله چندین کیلومتری چراغ خطر موتورها (چراغی قرمز رنگی که در پشت سر موتورسیکلت قرار داره) معلوم می شد و ممکن نبود دست از سرمون بردارن. همونطوری ادامه دادیم و ماشین پلیس هم تقریباً پنج دقیقه ای پشت سرمون حرکت می کرد ولی بعد از پنج دقیقه چون نمی تونست ما رو ببینه (شاید فکر کردن از ترس به جای جاده آسفالت از بیابون حرکت کردیم) بی خیال شد. تا نزدیک های صبح حرکت کردیم و به یه پمپ بنزین رسیدیم دیگه تا شهر بعدی خیلی راه نمونده بود. چندین ساعت رانندگی در سرمای شب باعث شده بود که فوق العاده احساس خواب آلودگی کنیم فکر کردیم که بهتره نیم ساعت یا چهل و پنج دقیقه رو توی همون پمپ بنزین بخوابیم و بعد قبل از اینکه هوا کاملاً روشن بشه خودمون رو به شهر بعدی برسونیم. به علت سرمای بسیار زیاد سرهامون رو با دستمال پیچیده بودیم و همین باعث می شد که صورت هامون به صورت کامل دیده نشه از طرفی چندین ساعت رانندگی و نخوابیدن در شب باعث شده بود که رنگ چشم هامون هم قرمز بشه و ظاهر وحشتناکی پیدا کنیم وقتی به مسئول پمپ بنزین گفتیم می خواهیم نیم ساعت در گوشه ای از پمپ بنزین بخوابیم مسئول پمپ بنزین نگاهی به قیافه هامون که شبیه اشرار شده بودیم انداخت و گفت نمیشه یه کم خواهش و تمنا کردیم بازم گفت نمیشه من که فکر می کردم همه چیز با پول حل می شه بهش گفتم خوب پولش رو می دیم که این دیگه باعث شد مسئول پمپ بنزین خیلی بترسه و گفت یا زود از اینجا برید یا زنگ می زنم پلیس بیاد و همین جمله اش باعث شد که هم خستگی رو فراموش کنیم و هم خواب از کله هامون بپره گفتیم نه بابا می ریم احتیاجی نیست به پلیس زنگ بزنی و بعد از اون دو ساعت دیگه هم رانندگی کردیم تا به شهر بعدی رسیدیم و توی یه مسافرخونه خوابیدیم. به هر حال به هر بدبختی بود خودمون رو به شهرمون رسوندیم و موتورها رو هم فروختیم. بعد از اون چند بار دیگه هم این کار رو انجام دادیم (اگه دیدم این داستان مورد توجه تون قرار گرفته بازم این تجاربم رو می نویسم) هر وقت که این کار رو در زمستان انجام می دادیم اولین چیزی که فکر می کردیم این بود که برودت هوای اون شب چقدر خواهد بود؟ آیا بارون می آد؟ اما تقریباً دو یا سه سالی می شه که برودت هوا و یا بارش باران دیگه اصلاً برام مهم نیست. و درست همین مسائل باعث میشد که امروز صبح به این فکر کنم که بعضی وقتا بعضی مسائل خیلی برامون مهم هستند اما معلوم نیست شاید چند روز دیگه همون مسئله اصلاً برامون مهم نباشه. پی نوشت: کمی خوش شانس باشید: منظور اون موتور فروش که می گفت اگه کمی خوش شانس باشید این بود که بعضی وقت ها اون پاسگاه تخته ای رو که پر از میخ بود «اصطلاحاً اسمش رو تخته میخ گذاشته بودیم» روی جاده می گذاشتند و وقتی کسی می خواست با سرعت از جلوی اون پاسگاه رد بشه حتماً تایر موتورش می ترکید و با توجه به اینکه در زمان رد شدن موتور از جلوی پاسگاه حداقل سرعت ما 90 یا 100 کیلومتر در ساعت بود اگه از روی اون تخته رد می شدیم حتماً کشته می شدیم. به قول یکی از دوستان که بعداً به ما پیوسته بود اگه با اون سرعت از روی اون تخته میخ ها رد می شدیم دیگه گوشت هامون رو با بیل هم نمی شد از روی جاده جدا کرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط ماه مهربون |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:40 توسط ماه مهربون |
|
|
خوب با عرض سلام خدمت یکایک دوستان. از اینکه لطف می کنید و به ما هم سر می زنید خیلی ممنون. البته امروز خیلی واسه آپ کردن سر حال نیستم اما یه چیزایی واسه نوشتن وجود داره که باید بنویسم.
۱. زمانیکه سال اول دبیرستان بودم بر اثر یه دلیل احمقانه با یکی از دانش آموزان سال سوم درگیر شدم و قرار شد که زنگ آخر با هم دیگه به زد و خورد بپردازیم و بعد از اینکه متوجه شدم اونا چهار نفر هستند یواشکی زنگ زدم به برادر بزرگترم و اون اومد و به پشتیبانی از من پرداخت. ۲. در طرح موتورگیری که در استان کرمان برگزار می شد موتورم رو توقیف کردند و خودم رو هم به پاسگاه نیروی انتظامی انتقال دادند. تمام طول مدتی که اونجا بودم خیالم راحت بود که وقتی برادر بزرگترم بیاد هم خودم و هم موتور رو آزاد می کنه. ۳. وقتیکه داشتیم توی کابل خونه می ساختیم هر وقت که با مشکل مالی مواجه می شدیم فوری زنگ می زدیم به برادر بزرگترم تا پول بفرسته. ۴. وقتی یه آقایی رو به اتهام (گفتم اتهام نه گفتم به جرم) قاچاق ۱۵۰ کیلوگرم موادمخدر دستگیر کردند این برادر بزرگترم بود که با استخدام وکیل و دیگر کارهای ضروری مقدمات آزاد شدن ایشون رو فراهم کرد و ... خیلی وقتا شده که برادر بزرگترم حامی خیلی از آدما بوده ولی امروز که اون به حمایت ما احتیاج داره ما نمی تونیم بهش کمک کنیم. می دونید چرا؟ چون اون توی ایرانه و ما تو افغانستان. چون سفارت ایران برای ویزا دادن به پدرم هی امروز و فردا می کنه. می دونی چقدر سخته توی بازداشتگاه باشی و بدونی که هیچ کس نیست تا مواظب خانواده ات باشه؟ خانواده ای که بزرگترین پسرش ۱۲ سالشه و مادرشون هم اصلاً تا به حال نمی دونه پاسگاه محله کجاست؟ تا چه برسه به اینکه بیاد تا تو رو آزاد کنه. می دونی چقدر سخته بدونی بیشتر از ۴۰ میلیون تومان بدهی داری و شریک بی عرضه ات هم نتونه این بدهی ها رو پرداخت کنه و خودت هم توی بازداشتگاه باشی. می دونی چقدر سخته تو رو به اتهامی دستگیر کنند که ازش متنفری؟ و می دونی سخت ترین قسمتش چیه؟ سخت ترین قسمتش اینه که یه قاضی که فکر می کنه به مسند حضرت علی (ع) تکیه زده بر اساس نژاد و مملکتت حکم رو صادر کنه نه بر اساس مدارک و شواهد موجود. دیگه نمی دونم چی بگم؟ خیلی حالم بده. خیلی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:9 توسط ماه مهربون |
|
|
سلام مجدد.
درست شدم مثل محسن چاوشی با این تفاوت که آقای چاوشی هفته ای یه آلبوم می ده بیرون و من دو سه روزی یه بار یه مطلب پست می کنم. این پست رو می ذارم تا بعضی ها بخونند و لذت ببرند البته اگه شما از امروز به بعد دیدید که من با کسی دهن به دهن شدم می تونید بگید واقعاْ که سر خود را بنادانی شکستی (فلاش بک به مطلب قبلی). خوب امیدوارم از این شعر لذت ببرید البته می دونم اون بعضی هایی که قرار مطلب رو بخونند از کجاهاش ایراد می گیرند. ولی خوب من این شعر رو دوست دارم و خیلی از خوندنش لذت می برم و توی دلم هزار بار می گم: گل بابای عزیزم ای کاش باز هم می نوشتی: وقتي كه روس ها ريختن تو افغانستان |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:2 توسط ماه مهربون |
|
|
یه وقتایی آدما یه کارهایی انجام می دن که بعداْ از انجام شون پشیمون می شن ولی دیگه اون پشیمونی فایده ای نداره. خوب تبادل نظر با افرادی مثل آقای محمد علی یا دوست گرامی شان تحت عنوان یک دوست کار اشتباهی بود که انجام دادم به قول سعدی:
چو کردی با کلوخ انداز پیکار ........ سر خود را بنادانی شکستی كه به نظر مي آد من سرخودم رو بناداني شكستم. در جواب آقای یک دوست هم که وقتی نگاهی به سبک دست نوشته هاش بندازید به خوبی میشه فهمید که مدت زمان درازی را در ایران سپری کرده اند اما دست به توهين به اين كشور و مهاجران افغاني را كه زماني در اين كشور بودند مي زنند باید بگم: یا وفا خود نبود در عالم ..................... یا کسی اندر این زمانه نکرد کس نیاموخت علم تیر از من ............. كه مرا عاقبت نشانه نكرد مي دوني آقاي يك دوست اون شعري رو كه استفاده كردي متعلق به يه شاعر ايرانيه و اتفاقاً اولين بار در افغانستان توسط مهاجرين افغاني كه از ايران بازگشته بودند در يك اعلاميه براي راهپيمايي استفاده شد: (من اگر برخيزم. تو اگر برخيزي. همه برمي خيزند. من اگر بنشينم. تو اگر بنشيني. چه كسي بر ميخيزد. و... ) تو كه اينگونه اشعار رو از اين افراد ياد مي گيري چطوري دست به توهين به اين افراد يا مهاجران افغاني مي زني كه زماني را در اين كشور به سر مي برده اند؟ نمك مي خوري و نمك دان را مي دزدي؟؟؟؟ و به عنوان آخرين جواب به آقاي محمد علي هم بايد بگم: دوران بقا چو باد صحرا بگذشت ............ تلخي و خوشي و زشت و زيبا بگذشت پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد....... در گردن او بماند و بر ما بگذشت آره جنگ هاي داخلي گذشت و تمامي جناياتي رو كه انجام داديد هم گذشت اما اميدوارم كه در روز قيامت در محضر خداوند هم قادر به پاسخگويي باشيد. و به عنوان آخرين جواب براي هر دو نفرشون (آقاي محمدعلي و آقاي دوست) بايد بگم اگر چه شما سعي كرديد به من توهين كنيد و با به زير سوال بردن گذشته و يا آينده ام به قول خودتان من را شكست بدهيد و يا آقاي محمد علي سعي كرد كه حتي به من فحاشي كنه ولي من فقط مي گم: مسكين خر اگر چه بي تميز است ...... چون بار همي برد عزيز است گاوان و خران بار بردار ....................... به (اگه سوادتون نمي رسه بخونيد بهتر) ز آدميان مردم آزار
پي نوشت: اگه اين آقاي محمدعلي و يا دوست شون به من فحش ندن مطمئناً يه معجزه رخ داده اگه آقاي محمدعلي و يا دوست شون به مردم ايران هم فحش ندن بازهم معجزه رخ داده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:51 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|