تبليغاتX
دلتنگی هایی از خیابان های کابل
اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ...

تمامی جملاتی که در داخل پرانتزها نوشته شده اند توضیحات اضافی هستند و در صورتیکه باعث می شه تا نتونید داستان رو به طور کامل بخونید می تونید از خوندن این اطلاعات اضافی صرف نظر کنید:

 

 

 

امروز صبح که از خونه به سمت دفتر راه افتادم باد سردی می وزید و خیابان هم بر اثر بارش باران دیشب نمناک بود اما برعکس زمانی که در ایران بودم اصلاً برام مهم نبود. فقط زیپ کاپشن را بالا کشیدم و در امتداد کوچه به راه افتادم وقتی در امتداد کوچه به سمت خیابان حرکت می کردم به این می اندیشیدم که باران از اون پدیده هایی است که خیلی دوست دارم اما ناگهان فلاش بک ذهنم به گذشته هایی که در ایران داشتم باعث شد تا به فکر فرو بروم:

 

زمستان سال 1378 بود ما که بیشتر سال های اقامت مان در ایران جز معدود خانواده های افغانی مرفه در کشور ایران بودیم از سال 1377 به بعد دیگر جز آن خانواده های مرفه به حساب نمی آمدیم بر اثر وقایع اقتصادی که در سال 1376-1377 به وقوع پیوسته بود پدرم ورشکست شد و این ورشکستگی باعث تأثیرات شدید روحی شد و به خانه نشینی پرداخت. دیگر قصد نداشت به شغل قبلی خود و یا هیچ شغل دیگری بپردازد و به صراحت به من (در آن زمان کمی بزرگتر از 17 ساله بودم) و بردار بزرگترم اعلام کرد که از این به بعد بار اقتصادی خانواده به دوش شماست.

 

من هیچ سرمایه ای نداشتم و تمام سرمایه برادر بزرگترم هم یک میلیون تومان بود که تنها می شد دو تا موتور سیکلت باهاش خرید. تصمیم گرفتیم تا از یکی از شهرهای مرزی موتورسیکلت قاچاق وارد کنیم چون شنیده بودیم سود خوبی داره. اینقدر جوان بودیم که فکر می کردیم به محض وارد شدن به شهر می تونیم دو تا موتور قاچاق بخریم (فکر می کردیم موتور قاچاق توی شهر ریختند). بعد از وارد شدن به شهر فهمیدیم که اون چیزایی که ما فکر می کردیم کاملاً به دور از واقعیت بوده. به هرموتور فروشی که می گفتیم موتور قاچاق داری؟ فوراً ما رو از مغازه اش بیرون می کرد و یا اگر دلال بود موتورش رو روشن می کرد و تا حد امکان از ما فاصله می گرفت. سه روز را در شهر سپری کرده بودیم و هنوز یک موتور هم نخریده بودیم. روز سوم نزدیک های شب بود که بالاخره یه نفر رو پیدا کردیم که حاضر بود دو تا موتور به ما بفروشه. از اونجا که قبلاً هم کار برادرم موتور فروشی بود می دونستیم دنبال چه جور چیزی می گردیم؟ بالاخره دو تا موتور خریدیم و تصمیم گرفتیم که به سمت شهر خودمون حرکت کنیم که فروشنده بهمون گفت: خودتون می دونید که واردات این موتورها ممنوعه بنابراین مواظب باشید ازش خواستیم بهمون بگه چه جوری می تونیم موتورها رو تا شهر خودمون برسونیم و اون گفت دو تا راه وجود داره:

  1. به یه نفر که کارش همینه (عبور دادن موتورهای قاچاق از پاسگاه های بین شهری) مبلغ پنجاه هزارتومان (اون موقع پول زیادی بود) برای هر موتور می پردازید و اون موتورها رو توی شهرتون به شما می رسونه البته اگه موتورها توسط پاسگاه های بین مرزی توقیف بشه این شخص هیچ مسئولیتی رو به عهده نمی گیره و خسارتی پرداخت نمی کنه و در ضمن جریمه رو هم شما باید بپردازید.  
  2. شب که شد سوار موتورها می شین و چراغ های جلوی موتور رو خاموش می کنید (کسانی که در جاده رانندگی کرده اند می دونند که این کار چقدر خطرناکه) و به سرعت حرکت می کنید وقتی به فاصله 800 الی 900 متری پاسگاه رسیدید انجین موتور رو خاموش می کنید ( تا ایجاد سر و صدا نکنه) و از جلوی پاسگاه رد می شید و به محض رد شدن دوباره انجین موتور رو روشن می کنید و با سرعت از پاسگاه دور می شید اگه این کار رو به خوبی انجام بدید و یک کمی هم خوش شانس باشید (معنی خوش شانس بودن رو در اون زمان نفهمیدم) با توجه به سرعتی که این موتورها دارند (اون موتورها می تونستند تا 180 کیلومتر در ساعت سرعت بگیرند که در اون زمان کمتر ماشینی در ایران می تونست اینقدر سرعت بگیره) پاسگاه نمی تونه شما رو دستگیر کنه.

 

با توجه به این که کل سرمایه ما پول همین دو تا موتور بود نمی تونستیم به اون شخص اعتماد کنیم بنابراین راه حل دوم رو انتخاب کردیم.

 

بارون اومده بود، جاده نمناک بود و هوا هم خیلی سرد بود اما چاره دیگه ای نداشتیم به اندازه ای که فکر می کردیم کافیه لباس گرم پوشیدیم و سوار موتورها شدیم. درست قبل از حرکت برادرم یه نگاهی بهم انداخت و گفت: اگه می ترسی بی خیال شو من اول این موتور رو می برم و فردا دوباره برمیگردم و موتوری رو که قراره تو ببری می برم. گفتم: نه به ریسکش نمی ارزه ممکنه اگه امشب تو این کار رو انجام بدی اون وقت تا چند شب بعد چهار چشمی مواظب باشند. بذار با هم باشیم گفت: باشه

 

حرکت کردیم سرمای هوا بدجوری اذیتم می کرد تا اونجایی که با خودم فکر کردم از هوای سرد متنفرم و بارونی هم که چند ساعت پیش باریده بود جاده رو حسابی لغزنده کرده بود و این موضوع باعث می شد تا با ترس فراوان به موتور گاز بدم وقتی به چند کیلومتری پاسگاه رسیدیم یه تابلو دیدیم که نوشته بود: آهسته برانید به ایست بازرسی نزدیک می شوید. برادرم ازم خواست تا کنار جاده نگه دارم. وایستادم بهم گفت از اینجا به بعد دیگه تا جایی که موتور گاز می خوره گاز بده (از اون اصطلاحاتی بود که بین خودمون استفاده می کردیم و منظورمون این بود که از حداکثر سرعت موتور استفاده کن) وقتی که من موتورم رو خاموش کردم تو هم خاموش کن گفتم باشه و دوباره حرکت کردیم نزدیک های پاسگاه که رسیدیم موتورش رو خاموش کرد و من هم موتورم رو خاموش کردم. به سمت پاسگاه می رفتیم وقتی که به 60 یا70 متری پاسگاه رسیدیم دیدیم یه سرباز جلوی درپاسگاه نشسته و داره پوتین هاش رو تمیز می کنه یک کم دیگه که نزدیک تر شدیم صدای لاستیک ها توجه سرباز رو جلب کرد و باعث شد که بایسته و به سمت جاده نگاه کنه، به کیلومتر موتورم نگاه کردم دیدم عقربه روی عدد 125 و داره سرعتمون کم و کمتر می شه ولی تا سربازه اومد دور کلاهش بچرخه رد شده بودیم هنوز صد متر از پاسگاه رد نشده بودیم که صدای آژیر یه ماشین پلیس پشت سرمون روشن شد با اینکه جاده بر اثر باران لغزنده شده بود و ابرهای موجود در آسمان باعث شده بودند که تاریکی هوا چند برابر بشه اما هیچ کدوم از این عوامل نمی تونست باعث بشه که از سرعت مون کم کنیم و یا چراغ های موتورها رو روشن کنیم. چون اگه سرعت مون رو کم می کردیم حتماً به ما می رسیدن و اگه چراغ های موتورها رو روشن می کردیم حتماً تا فاصله چندین کیلومتری چراغ خطر موتورها (چراغی قرمز رنگی که در پشت سر موتورسیکلت قرار داره) معلوم می شد و ممکن نبود دست از سرمون بردارن. همونطوری ادامه دادیم و ماشین پلیس هم تقریباً پنج دقیقه ای پشت سرمون حرکت می کرد ولی بعد از پنج دقیقه چون نمی تونست ما رو ببینه (شاید فکر کردن از ترس به جای جاده آسفالت از بیابون حرکت کردیم) بی خیال شد.

 

تا نزدیک های صبح حرکت کردیم و به یه پمپ بنزین رسیدیم دیگه تا شهر بعدی خیلی راه نمونده بود. چندین ساعت رانندگی در سرمای شب باعث شده بود که فوق العاده احساس خواب آلودگی کنیم فکر کردیم که بهتره نیم ساعت یا چهل و پنج دقیقه رو توی همون پمپ بنزین بخوابیم و بعد قبل از اینکه هوا کاملاً روشن بشه خودمون رو به شهر بعدی برسونیم.

 

به علت سرمای بسیار زیاد سرهامون رو با دستمال پیچیده بودیم و همین باعث می شد که صورت هامون به صورت کامل دیده نشه از طرفی چندین ساعت رانندگی و نخوابیدن در شب باعث شده بود که رنگ چشم هامون هم قرمز بشه و ظاهر وحشتناکی پیدا کنیم وقتی به مسئول پمپ بنزین گفتیم می خواهیم نیم ساعت در گوشه ای از پمپ بنزین بخوابیم مسئول پمپ بنزین نگاهی به قیافه هامون که شبیه اشرار شده بودیم انداخت و گفت نمیشه یه کم خواهش و تمنا کردیم بازم گفت نمیشه من که فکر می کردم همه چیز با پول حل می شه بهش گفتم خوب پولش رو می دیم که این دیگه باعث شد مسئول پمپ بنزین خیلی بترسه و گفت یا زود از اینجا برید یا زنگ می زنم پلیس بیاد و همین جمله اش باعث شد که هم خستگی رو فراموش کنیم و هم خواب از کله هامون بپره گفتیم نه بابا می ریم احتیاجی نیست به پلیس زنگ بزنی و بعد از اون دو ساعت دیگه هم رانندگی کردیم تا به شهر بعدی رسیدیم و توی یه مسافرخونه خوابیدیم.

 

به هر حال به هر بدبختی بود خودمون رو به شهرمون رسوندیم و موتورها رو هم فروختیم. بعد از اون چند بار دیگه هم این کار رو انجام دادیم (اگه دیدم این داستان مورد توجه تون قرار گرفته بازم این تجاربم رو می نویسم) هر وقت که این کار رو در زمستان انجام می دادیم اولین چیزی که فکر می کردیم این بود که برودت هوای اون شب چقدر خواهد بود؟ آیا بارون می آد؟

 

اما تقریباً دو یا سه سالی می شه که برودت هوا و یا بارش باران دیگه اصلاً برام مهم نیست. و درست همین مسائل باعث میشد که امروز صبح به این فکر کنم که بعضی وقتا بعضی مسائل خیلی برامون مهم هستند اما معلوم نیست شاید چند روز دیگه همون مسئله اصلاً برامون مهم نباشه.

 

پی نوشت:

 

کمی خوش شانس باشید: منظور اون موتور فروش که می گفت اگه کمی خوش شانس باشید این بود که بعضی وقت ها اون پاسگاه تخته ای رو که پر از میخ بود «اصطلاحاً اسمش رو تخته میخ گذاشته بودیم» روی جاده می گذاشتند و وقتی کسی می خواست با سرعت از جلوی اون پاسگاه رد بشه حتماً تایر موتورش می ترکید و با توجه به اینکه در زمان رد شدن موتور از جلوی پاسگاه حداقل سرعت ما 90 یا 100 کیلومتر در ساعت بود اگه از روی اون تخته  رد می شدیم حتماً کشته می شدیم. به قول یکی از دوستان که بعداً به ما پیوسته بود اگه با اون سرعت از روی اون تخته میخ ها رد می شدیم دیگه گوشت هامون رو با بیل هم نمی شد از روی جاده جدا کرد.  

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:59  توسط ماه مهربون | 

بنام خدا



نظامي زن انگليسي كه پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق، فرزندش را در آغوش مي فشارد.

  آهاي سرباز، آهاي مادر!...
  گريه كن، تو حق داري گريه كني. شايد ماهها و سالهاست كه فرزندت را نديده اي.
  فرزند دلبندت را. كودك معصومي كه تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي كرده.
  گريه كن سرباز، گريه كن تا سبك شوي...
  گريه كن، بخاطر گوهر مادري كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به اين لباسها.
  اين لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
  گريه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
  گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...

  اما....... من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
  تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشی. حق داري برايش دلتنگ شوي...                    سئوالي از تو دارم ؟؟               اين كودك را مي شناسي؟


  مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميكند؟
  مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
  اين پدر يكي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
  چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
  فكر كردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟                 اين دختر را چطور؟


  حتماً او را ديده اي...
  در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...
  الان به نظرت لكه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
  يا لكه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
  صورت ظريف او را با اسلحه اي كه در كنارش به دست گرفته اي چه كار؟
  ببين چه گريه اي ميكند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
  اين رنگين تر است يا خون فرزندت كه اينچنين در آغوشش كشيده اي؟
 حال اين دخترك را خوب ببين. نتيجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
  اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...                                                                 اين پدر را ميشناسي؟


  دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد كنار بقيه جنازه ها.
  يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران كرديد.
  تو و همقطارانت.                         اين را چطور؟



  اين اما مال افغانستان است.
  شاهكار قديمي تر شما.
  اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
  اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كودكان افغان.........

  گريه كن سرباز
  گريه كن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
  شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
  گريه كن براي انسانيتي كه در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
  گريه كن براي عاطفه اي كه در وجودت مرده...
  گريه كن براي شرف و آزادگي كه از دست داده ايد...

  گريه كن سرباز...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:40  توسط ماه مهربون | 
خوب با عرض سلام خدمت یکایک دوستان. از اینکه لطف می کنید و به ما هم سر می زنید خیلی ممنون. البته امروز خیلی واسه آپ کردن سر حال نیستم اما یه چیزایی واسه نوشتن وجود داره که باید بنویسم.

۱. زمانیکه سال اول دبیرستان بودم بر اثر یه دلیل احمقانه با یکی از دانش آموزان سال سوم درگیر شدم و قرار شد که زنگ آخر با هم دیگه به زد و خورد بپردازیم و بعد از اینکه متوجه شدم اونا چهار نفر هستند یواشکی زنگ زدم به برادر بزرگترم و اون اومد و به پشتیبانی از من پرداخت.

۲. در طرح موتورگیری که در استان کرمان برگزار می شد موتورم رو توقیف کردند و خودم رو هم به پاسگاه نیروی انتظامی انتقال دادند. تمام طول مدتی که اونجا بودم خیالم راحت بود که وقتی برادر بزرگترم بیاد هم خودم و هم موتور رو آزاد می کنه.

۳. وقتیکه داشتیم توی کابل خونه می ساختیم هر وقت که با مشکل مالی مواجه می شدیم فوری زنگ می زدیم به برادر بزرگترم تا پول بفرسته.

۴. وقتی یه آقایی رو به اتهام (گفتم اتهام نه گفتم به جرم) قاچاق ۱۵۰ کیلوگرم موادمخدر دستگیر کردند این برادر بزرگترم بود که با استخدام وکیل و دیگر کارهای ضروری مقدمات آزاد شدن ایشون رو فراهم کرد و ...

خیلی وقتا شده که برادر بزرگترم حامی خیلی از آدما بوده ولی امروز که اون به حمایت ما احتیاج داره ما نمی تونیم بهش کمک کنیم. می دونید چرا؟ چون اون توی ایرانه و ما تو افغانستان. چون سفارت ایران برای ویزا دادن به پدرم هی امروز و فردا می کنه.

می دونی چقدر سخته توی بازداشتگاه باشی و بدونی که هیچ کس نیست تا مواظب خانواده ات باشه؟ خانواده ای که بزرگترین پسرش ۱۲ سالشه و مادرشون هم اصلاً تا به حال نمی دونه پاسگاه محله کجاست؟ تا چه برسه به اینکه بیاد تا تو رو آزاد کنه. می دونی چقدر سخته بدونی بیشتر از ۴۰ میلیون تومان بدهی داری و شریک بی عرضه ات هم نتونه این بدهی ها رو پرداخت کنه و خودت هم توی بازداشتگاه باشی.

می دونی چقدر سخته تو رو به اتهامی دستگیر کنند که ازش متنفری؟

و می دونی سخت ترین قسمتش چیه؟

سخت ترین قسمتش اینه که یه قاضی که فکر می کنه به مسند حضرت علی (ع) تکیه زده بر اساس نژاد و مملکتت حکم رو صادر کنه نه بر اساس مدارک و شواهد موجود.

دیگه نمی دونم چی بگم؟

خیلی حالم بده. خیلی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط ماه مهربون | 
سلام مجدد.

درست شدم مثل محسن چاوشی با این تفاوت که آقای چاوشی هفته ای یه آلبوم می ده بیرون و من دو سه روزی یه بار یه مطلب پست می کنم. این پست رو می ذارم تا بعضی ها بخونند و لذت ببرند البته اگه شما از امروز به بعد دیدید که من با کسی دهن به دهن شدم می تونید بگید واقعاْ که سر خود را بنادانی شکستی (فلاش بک به مطلب قبلی). خوب امیدوارم از این شعر لذت ببرید البته می دونم اون بعضی هایی که قرار مطلب رو بخونند از کجاهاش ایراد می گیرند. ولی خوب من این شعر رو دوست دارم و خیلی از خوندنش لذت می برم و توی دلم هزار بار می گم: گل بابای عزیزم ای کاش باز هم می نوشتی:

وقتي كه روس ها ريختن تو افغانستان
پدرم شبش
هول هولکی اومد تو خونه
وبا عجله گفت :
هي زن !
مي دوني چي شده ؟!
ما با يه ابر قدرت وارد جنگ شديم !
و باز با عجله ؛
عينهو هميشه
اون گناه بزرگي رو كرد و رفت
كه 9 ماه بعد وقتي من به دنيا اومدم
پدرم هفت ماه تمام بود كه همه گنا هانش بخشيده شده بود !

و هی پشت سر هم
گناهان عمو ها
گناهان دائی ها
گناهان عمو ها و دائی ها
و گناهان خيلی از افغانيا بخشيده شد
نيگا نکنين افغانستان
کشور جنگ و گرسنگي و در بدريه
افغانستان ؛ دروازه بهشته !!
سالهاست كه تو كشور ما
مردا و زنا
كوچيك و بزرگ
مسلمونو كافرو كمونيست
دسته دسته دارن ميرن تو بهشت !

×××

بهشت كجاست ؟
اينکه اهل کجا باشی و بابات چيکاره باشه
مرد باشی يا زن
سير باشی يا گرسنه
خلاصه ؛ چی باشی و کی باشي و اهل کجا باشی
معنی بهشت برات فرق ميکنه
بهشت آمريكائيا و اروپائيا
با بهشت افريقائيا و ما افغانيا
خيلي فرق داره !
خيلي !!

بهشت براي ما افغانيا
يه جائيه كه يه تيكه نون باشه
با يه ليوان آب و ...
همين !
بهشت يه جائيه كه توش دارو باشه
خونه هاش سقف داشته باشن و ؛
مبل و فرش و موكت نمي خواد
يه زير انداز کنف داشته باشه
تابستو نا ؛ كولر و پنكه نمي خواد جانم
فقط زمستو نا ؛ بخاري داشته باشه
بهشت ما افغانيا جائيه كه ؛
وقتي بچه ها رو ميفرستي تو كو چه بازي كنن
يهو نرن رو مين !
ما به همچين جائي ميگيم بهشت !
بهشت ما با بهشت شما
خيلی فرق داره
خيلی

×××

هي گفتم مين
ياد خيلي ها افتادم
ياد قادر
ياد مسعود
ياد ناظم
ياد سكينه
ياد ...
وقتي اسم مين مياد
ما افغانيا ياد همه مي افتيم
ياد همه

.........................

آسته آسته ؛
تازه راه رفتنو ياد مي گرفتم كه
يه پاي پدر بزرگم رفت رو مين
بيچاره پدر بزرگم با يه پاي نحيف و لاغر
من و همه گناهان عموهامو تا آخر عمر
رو كول خود اين ور و اون ور مي كشيد
تازه هميشه ي خدا هم شكر مي كرد كه
يه پاش سالمه
حقم داشت
آخه تو افغانستان يه پای سالم داشته باشی خودش خيليه
خيلي !!

×××

روزگار ما هر روز تيره تر و تيره تر ميشه
و ما هميشه منتظريم
منتظر فاجعه ي بدتر
كشور ما كاملا نابود شده
ومن اهميتي نميدم کی مسئول اينکاره
مسئله اينه که ما نابود شديم!
همين !
توی افغانستان
زندگي و مرگ بغل هم خوابيدن
و ما به جاي اونائيكه قبل از ما مردن ؛ زنده ايم
تنها دلخوشيه ما اينه که:
يه لقمه بيشتر از مرده های ديروزنصيبمون شده
توی افغانستان
اگه از گرسنگی نميری يه نعمتيه و
سال به سال اگه بتونی آبتنی کنی
يه آرزو ی قديميه
به قول تهرانيا
خيلی بد اورديم
خيلی

بيشتر از قطره های باران
تو سرمون بمب ريخته
بمب ليزري
بمب خوشه اي
بمب ناپال
کاتيوشا
انواع توپ
خمپاره
وبچه هامون
صدای همه نوع بمبی رو از دور و نزديک مي شناسن
درست عين بچه هاي شما
كه اسباب بازي هاشونو مي شناسن !

***
من يه دوست پسر دارم
اسمش ناصره
درسته زنای افغان
يا تو خونه زندونين
يا زير چادر مخفی ميشن
اما به خدا
اونا هم ميتونن عاشق بشن
درسته مردای افغان
يا تو جبهه مي جنگن
يا تو خونه زخمی اند
اما اونا هم ميتونن عاشق بشن
بخدا عشقای اينجوری خيلی مزه ميده
خيلی !

***
آدم يکی رو دوست داشته باشه
اما نتو نه ببو سدش
يا نتو نه راست تو چشاش نيگا کنه
نتونه بهش بگه : دوست دارم
يا نتونه دستشو بزاره تو دستاش
يا وقتی که دلش تنگه
سرشو بزاره رو شونه هاش
عشوه کنه ؛ ناز کنه
آدم يکی رو دوست داشته باشه
اما نتو نه اسمشو به زبون بياره
شما چی ميدونين من چي ميگم
اينو فقط دخترای افغان ميدونن
آرزو تو دلم مونده قبل از اينکه بميرم
روز تولد ناصرو بهش تبريک بگم
به شرطی که بخاطر همين منو نکشن !
هر وقت به ياد ناصر می افتم
اين ترانرو صد بار می خونم :
يکی رو دوست دارم ولی
نمی تونم صداش کنم
نمی تونم نيگاش کنم
نمی تونم که بوسه ای
هديه به گونه هاش کنم
فقط می تونم دزدکی
زندگيمو فداش کنم
اين به من خيلی حال ميده
خيلی

***
سالهاست که تو کشور ما جنگ سالاران حکو مت می کنن
حکومت به معنی ۲۰۰۰سال پيش
ميدو نين جنگ سالار به کی ميگن ؟
کسی که خيال ميکنه :
افغانستان به اندازه کافی ويران نشده
و ملت افغان به اندازه کافی گشته نشدن !
خب ؛ با همين دو تا عقيده
معلومه که حال و روز افغانستان چی ميشه
برای اونا دو چيز خيلی مهمه
يا شايد هم سه چيز
اول ؛ تعداد کسانيکه هر روز مي کشن
بعد شمار پسراني که هر روز بوجود ميارن
و تعداد زناشونم که کاملا محرمانست
ما به کسائی تعظيم مي کنيم
که به زندگي ما توجهی ندارن
ميدو نين ؛ خيلی بد درديه
خيلی

***
ای خدا چي ميشه ما افغانيا هم
صبح که از خواب پا ميشيم
هر روز بهمون نگن :
پسر همسايه
دختر فاميل
پدر فلانی
اون زنه که شوهرش تازه مرده
ديشب که ما خواب بوديم اينا مردن !
نمي دونی چقدر دوست دارم
صبح که از خواب پا ميشم
در باره ترافيک خيابونا يه چيزی بشنوم
ترافيک شلوغ درسته حال آدمو ميگيره
اما نشونه ی زندگيه
نشونه ی اينه که همه دنبال زندگين
من عاشق اين جور اخبارم
اين که صبح از خواب بيدار شدم
پيچ راديو رو بپيچونم
با لهجه غليظ افقانی بشنوم :

امروز روز جهاني هواشناسيه
و ما هوای باراني برای افغانستان پيش بينی ميکنيم
سينماهاي کابل سانس فوق العاده شب دارن
بعدشم يه آگهی تبليغاتی تو اين مايه ها :
امشب در رستوران کابل برگر
منتظر همه شما هستيم
چون به تعداد دخترا و پسرای کابل
پيتزا و همبر گر درست کرده ايم
{رستوران کابل برگر ؛
در هيچ جای دنيا شعبه ای ندارد }

وای خدا يا چی ميشه !!؟
حتما ناصر هر جا که باشه خودشو به من ميرسونه
اما حالا چی ؟
صبح که از خواب پا ميشم
(البته اگه شب خوابيده باشم )
اولين کسی که مياد تو خونمون
يا اومده بگه ديشب کيا مردن
يا زن همسايست که برای بچه کوچيکش
ازديشب دنبال يه تيکه نون ميگرده

++++

آهای ؛
کسی پيدا ميشه يه آرزوی کوچيک به من قرض بده
آخه من آرزوهامو گم کردم
چون به دردم نميخوردن
آرزوئيکه اونقدر تو دل آدم ميمونه تا بپوسه
همون بهتر که گم بشه
آرزو های آدم هرچه قديمی ميشن
تکرارش برای آدم خيلی سخته
خيلی

آرزو هرچه پيچيده و عجيب باشه
همونقدر با مزه ميشن
اما آرزوهای ما افغانيا
با اينکه خيلی ساده هستند
ولی خيلی بامزه ند
آرزوی داشتن يه کيف دخترونه ی صورتی
با يه آيينه تاشو
چهار تا گل سر
يه روسری که حاشيه هاش گلدوزی شده باشه
آرزوی داشتن يه کفش سفيد
با بند ای قرمز که بشه باهاش گل پاپيون درست کرد
آرزوی داشتن يه گل سينه از جنس شيشه
که وقتی نور ميخوره برق هفت رنگ بزنه
آرزوی داشتن يه جوراب
يه جوراب ساق بلند که تابالای زانو بياد
آرزوی يه دامن چين چين
که وقتی باهاش راه ميرم
هي دورو برم باز بشه و جمع بشه
آرزوی داشتن يه بوليز آبی
از هموناييکه يه بار تن يه خبر نگار ديدم
بوليز ابيمو با دامن چين چين ؛
با کفش سفيدای بند قرمز بپوشم
يه هو بپرم جلوی ناصر
وای خدا !!
ناصر غش ميکنه
خيلی خوشحال ميشه
خيلی 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:2  توسط ماه مهربون | 
یه وقتایی آدما یه کارهایی انجام می دن که بعداْ از انجام شون پشیمون می شن ولی دیگه اون پشیمونی فایده ای نداره. خوب تبادل نظر با افرادی مثل آقای محمد علی یا دوست گرامی شان تحت عنوان یک دوست کار اشتباهی بود که انجام دادم به قول سعدی:

چو کردی با کلوخ انداز پیکار ........ سر خود را بنادانی شکستی

كه به نظر مي آد من سرخودم رو بناداني شكستم.

در جواب آقای یک دوست هم که وقتی نگاهی به سبک دست نوشته هاش بندازید به خوبی میشه فهمید که مدت زمان درازی را در ایران سپری کرده اند اما دست به توهين به اين كشور و مهاجران افغاني را كه زماني در اين كشور بودند مي زنند باید بگم:

یا وفا خود نبود در عالم ..................... یا کسی اندر این زمانه نکرد

کس نیاموخت علم تیر از من ............. كه مرا عاقبت نشانه نكرد

مي دوني آقاي يك دوست اون شعري رو كه استفاده كردي متعلق به يه شاعر ايرانيه و اتفاقاً اولين بار در افغانستان توسط مهاجرين افغاني كه از ايران بازگشته بودند در يك اعلاميه براي راهپيمايي استفاده شد:

(من اگر برخيزم. تو اگر برخيزي. همه برمي خيزند. من اگر بنشينم. تو اگر بنشيني. چه كسي بر ميخيزد. و... )

تو كه اينگونه اشعار رو از اين افراد ياد مي گيري چطوري دست به توهين به اين افراد يا مهاجران افغاني مي زني كه زماني را در اين كشور به سر مي برده اند؟ نمك مي خوري و نمك دان را مي دزدي؟؟؟؟

و به عنوان آخرين جواب به آقاي محمد علي هم بايد بگم:

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت ............ تلخي و خوشي و زشت و زيبا بگذشت

پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد....... در گردن او بماند و بر ما بگذشت

آره جنگ هاي داخلي گذشت و تمامي جناياتي رو كه انجام داديد هم گذشت اما اميدوارم كه در روز قيامت در محضر خداوند هم قادر به پاسخگويي باشيد.

و به عنوان آخرين جواب براي هر دو نفرشون (آقاي محمدعلي و آقاي دوست) بايد بگم اگر چه شما سعي كرديد به من توهين كنيد و با به زير سوال بردن گذشته و يا آينده ام به قول خودتان من را شكست بدهيد و يا آقاي محمد علي سعي كرد كه حتي به من فحاشي كنه ولي من فقط مي گم:

مسكين خر اگر چه بي تميز است ...... چون بار همي برد عزيز است

گاوان و خران بار بردار ....................... به (اگه سوادتون نمي رسه بخونيد بهتر) ز آدميان مردم آزار  

 

پي نوشت:

اگه اين آقاي محمدعلي و يا دوست شون به من فحش ندن مطمئناً يه معجزه رخ داده

اگه آقاي محمدعلي و يا دوست شون به مردم ايران هم فحش ندن بازهم معجزه رخ داده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:51  توسط ماه مهربون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.

نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
بیا با هم دوست باشیم (شادی خانوم)
جمع خودموني (باز هم سارا خانوم)
گل بابا (يك وبلاگ دوست داشتني)
الیکا (يه وبلاگ متفاوت ديگه)
سیبستان
عشق هدیه من به دنیاست (شقایق های افغان)
چكامه هاي عريان (زندگي رو از اين دريچه ببين تا لذت ببري)
باران (اين وبلاگ رو هم خيلي دوست دارم)
رهگذار عمر (در هر شرايطي به اين وبلاگ سر بزن)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM