![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
ای شب سیاه تو به روزگار من می مانی
ای ماه نهان تو به یار من می مانی ای ابر سیاه تو منبع ناله هایی بر دیده اشکبار من می مانی در جای جای دلم به شیشه خون باقی ماند در سرم به جای خرد جنون باقی ماند بی آنکه مرغ باشم به دام عشق افتادم در دام چون کبوتر زبون باقی ماندم دلدارم را ز من ملالی است مگر؟ آسایش دل کار محالی است مگر؟ یک روزه در انتظار او پیر شدم هر ساعت انتظار سالی است مگر؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:28 توسط ماه مهربون |
|
|
سلام. خیلی وقت بود که نتوستم آپ کنم البته فرصت داشتم و یکی دوباری به اینترنت کلوپ رفتم اما به دلیل برودت هوای کابل سعی می کردم فقط آدرس وبلاگ دوستان و یا بعضاً بعضی سایت ها رو توی آدرس بار بنویسم و دوباره دستم رو توی جیبم کنم و از مطالب دیگران لذت ببرم. اما امروز موضوع فرق می کنه دوباره استخدام شدم و توی یه دفتر گرم و نرم نشستم پشت کامپیوترم و دارم همین جوری زر می زنم. میدونی چقدر رویاییه وقتیکه چهار ماه بیکار باشی و بعد از چهارماه یهو ساعت ۹:۳۰ صبح بهت زنگ بزنن و بگن بیا واسه مصاحبه (اونم در حالیکه سوابق کاریت رو هیچ جا ندادی). به هر حال گفتم یک ساعت دیگه می رسم به مهمانخانه پارک پالاس (جاییکه قرار بود با من مصاحبه کنن) وقتی که رسیدم جلوی مهمانخانه پارک پالاس استرس داشتم آخه اولین باری بود که می خواستم با اروپایی ها مصاحبه کنم. بعد از اینکه گارد مهمانخانه منو درست و حسابی گشت بهم اجازه داد که وارد مهمانخانه بشم وقتی وارد مهمانخانه شدم انگار از کابل خارج شدم یه ساختمان خیلی شیک که نمونه اش رو توی ایران هم ندیده بودم بعد در حالیکه داشتم از روی حیاط مهمانخانه به سمت ساختمان مهمانخانه می رفتم به این فکر کردم که اگه بخوان امتحان توانایی های تایپ بگیرن من که با این انگشتهای یخ زده نمی تونم امتحان بدم بعد به این فکر کردم که ممکنه چه جور سوال هایی بپرسن؟؟؟ توی همین فکرها بودم که رسیدم به در ساختمان مهمانخانه از پذیرش پرسیدم رستوران مهمانخانه کجاست که بهم نشان داد یک راست رفتم به رستورانت دیدم رئیس سابقم (همون ژاپنیه) داره با یه فرانسوی و یه بریتانیایی (نمی دونم از کجای بریتانیا) در مورد من صحبت می کردند خیالم یک کمی راحت شد چون می دونستم حداقل ژاپنیه توانایی های من رو می شناسه بعد شروع کردن به سین جیم کردن مثلاْ چقدر درس خوندی؟ کجا درس خوندی؟ چرا به افغانستان برگشتی؟ چقدر خوب می تونی دری صحبت کنی؟ پشتو هم بلدی؟ دانشگاه می ری؟ حالا که دانشگاه نمی ری آیا برنامه ای داری که در آینده دانشگاه بری؟ چه رشته ای دوست داری؟ چند سال در بخش کشاورزی کار کردی؟ با اصطلاحات بخش مالداری (دامداری) چقدر آشنا هستی؟ و غیره بالاخره بعد از یک ساعت صحبت درباره مواردی که ذکر کردم نوبت رسید به بحث بر سر حقوق. این یکی دیگه خیلی مشکل بود اخه این خارجی ها اگه یک کلمه در مورد حقوق بد صحبت کنی می گن استخدام نشدی واسه همین خیلی مودبانه و با دقت شروع کردم به چونه زدن. بعد بر سر موضوع توافق کردیم و قرار شد از صبح روز بعد شروع به کار کنم.موضوع بعدی ماه محرمه از اون ماههایی که باعث می شه دل پرواز کنه محرم امسال برای من شور و هوای خاصی داشت چون می دیدم کسانی که در گذشته منکر امام حسین، یاران و فدائیانش بودند امروز توی تلویزیون ظاهر می شدند و از اثرات این قیام تمجید می کردند ((گله ای از شما ندارم اگر تیر به چشمم بزنید ......... ولی شما ای قوم تیر به مشکم مزنید)). چقدر دلم می خواست واسه روز عاشورا می تونستم کرمان باشم اما نشد .یکی دیگه از مواردی که من رو توی این چند روز خوشحال ساخت این بود که برادر بزرگم که در ایران زندگی می کنه گفته شاید در دو هفته آینده به افغانستان بیاد و بتونیم بعد از چهار سال ببینیمش. خوب همون طور که گفتم دارم از کامپیوتر دفتر استفاده می کنم (یعنی باید وراجی رو تعطیل کنم) پس فعلاْ بای تا های. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 8:47 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|