تبليغاتX
دلتنگی هایی از خیابان های کابل
اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ...
تصور کنین که قرار از روی زندگی شما از «بدو تولدتان تا به همین سنی که هستید» یک فیلم بسازند به نظر شما:

۱. چهار اتفاق زندگی تون که حتماْ باید بهش اشاره بشه

۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه بهتره

۳. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره شه

 

خیلی خوشحال می شم اگه لطف کنید و به سوالات بالا جواب بدید.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:13  توسط ماه مهربون | 
ای آسمان امروز دل تو هم گرفته است درست مثل دل من اما من به تو پیشنهاد می کنم که اشک های زیبایت را بر سر این مردم نبارانی که این مردم ارزش اشک های تو را ندارند با تمام خوبی هایی که من و تو در حق این مردم کرده ایم این ها همیشه زمانی خوشحال بوده اند که دل من و تو گرفته بوده است و آن زمان خوشحال تر که من و تو گریسته ایم. اما من تو را همیشه دوست دارم و آن زمان تو را بیشتر دوست دارم که آبی و صاف هستی. تو تنها کسی هستی که برای همه یک رنگ و یک جور هستی برای فقیر و غنی - ابله و عاقل و ..... حتی دوستدارنت و دشمنانت. می دانم که تو نمی توانی آنقدر بد باشی که از شاد کردن حتی دشمنانت و حتی به قیمت گریستن خودت پرهیز کنی اما من نه. این بار دیگر نه. نخواهم گریست تا آنان بگریند. آنانی که با نقاب دوستی می آیند و با شمشیر زخم زبان مجبورت می کنند تا بگریی. آنانی که نه در زمان آمدنشان با محبت می آیند و نه در طول اقامت شان محبتی نثار می کنند و نه در وقت رفتن شان دلت را شاد می کنند تا برای همیشه در یادت باقی بمانند. آنانی که همان شعر معروف برای شان سروده شده است و من هر از چند گاهی در سکوت تنهایی هایم آن را بر لب زمزمه می کنم. در دل مرور می کنم و با عقل بر آن تحسین می گویم

تو که بیگانه هستی با سپیدی... تو که دل بستگی هامو ندیدی... در این بازار داغ نا امیدی ... تو را باور کنم با چه امیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:53  توسط ماه مهربون | 
سلام. تصمیم گرفتم یک سری تغییرات در وبلاگم بیارم واسه همین اومدم اینترنت کلوپ. اما یهو یه اتفاقی که دیروز برام افتاد و قابل باور نبود یادم اومد که تصمیم گرفتم بنویسمش

تقریباْ ۲۲ ماه پیش با معاون اول وزیر زراعت با عنوان دستیار کار می کردم و علیرغم موقعیت خوب شغلی دارای حقوق بسیار کمی بودم (حدود ۶۰ هزار تومان در ماه) و از آنجایی که این مبلغ برای خانواده نسبتاْ پرجمعیت ما کافی نبود سعی می کردم از راه های دیگه هم واسه خودم درآمدزایی کنم. یه روز که با یکی از اقوام نزدیک توی یک مجلس خانوادگی نشسته بودیم بهش گفتم اگه کسی رو می شناسی که کامپیوتر بلده و دنبال کار می گرده به من معرفی کن چون من می تونم واسه اش در وزارت زراعت کار جور کنم ولی باید حقوق ماه اول رو با من نصف کنه و اون گفت که اتفاقاْ یک دختری رو می شناسه که نه پدر داره و نه مادر و کامپیوتر هم بلده و اتفاقاْ خیلی دختر خوبی هم هست و از این حرفا گفتم باشه بفرستش پیش من و آدرس دفتر کارم رو براش دادم چند روز بعد یه دختر اومد تو دفتر و پرسید شما آقای


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:11  توسط ماه مهربون | 
خوب این روزا به یه دلایلی بدجوری حالم گرفته است. البته سعی کردم به هر طریق ممکن موضوع رو فراموش کنم ولی اصلاْ نمیشه یعنی تا اینکه یه تفریح و سرگرمی یا کار به اتمام می رسه دوباره موضوع به طور اتوماتیک یادم می اد و حالم گرفته می شه.

جدای از این حرفا دارم سعی می کنم که اسمم رو توی یکی از دانشگاه های خصوصی کابل که اتفاقاْ شعبه رسمی یکی از دانشگاه های آمریکایی محسوب می شه بنویسم منظورم اینه که ثبت نام کنم ولی خوب یه مشکلاتی دارم که شاید نتونم این کار رو برای امسال انجام بدم ولی دارم نهایت سعی خودم رو می کنم که برای سال آینده این مشکلات رو برطرف کنم. وقتی که بچه بودم تا موضوع انشا می دادند که می خواهید در آینده چی کاره شوید فوری یا می نوشتم دکتر یا مهندس و از اونجاییکه درسهام خیلی خوب بودند همه معلم ها باور می کردند ولی حالا که می خوام انتخاب رشته کنم تصمیم عوض شده نمی دونم شما با رشته ای به نام M.B.A آشنا هستيد يا نه ولي مي خوام اين رشته رو انتخاب كنم اين رشته مخفف كلمه Master Degree in Business Administration هست و طوريكه من مي دونم اين روزا يكي از رشته هاي برتر محسوب مي شه و توي بازار كار نياز زيادي به رشته احساس مي شه اميدوارم كه بتونم براي سال آينده مشكلاتم رو برطرف كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:25  توسط ماه مهربون | 
خوب به سلامتی در تاپیک قبلی موفق به دریافت نمره قبولی از سوی بعضی از دوستان شدیم و تاپیکم در قسمت نظرات با برچسب آفرین مزین شد. خدایا این دوستان را از ما مگیر . در مورد موضوع بعدی که می خوام بنویسم اینه که تا زمانی که من و رئیسم با جایکا قرارداد داشتیم جرات نداشتم این موضوع رو بنویسم ولی بنابر ای میلی که دیروز از رئیسم دریافت کردم اون کارش رو با جایکا به اتمام رسونده و حقوق آخرین ماه رو هم دریافت کرده پس بنابراین می تونم در مورد آخرین شاهکاری که برام اتفاق افتاده بنویسم. موضوع از این قراره که وقتیکه رئیس می خواست افغانستان رو ترک کنه به مناسبت پایان ۱۸ ماه کاری با اون من و راننده دفتر تصمیم گرفتیم که یه سورپرایز برای رئیس مون ردیف کنیم و بنابراین یه وقت توی هتل سرنا (معروفترین و گرانقیمت ترین هتل در کابل) گرفتیم و رئیس رو واسه شام دعوت کردیم و مثلاْ طرف سورپرایز شد ولی بعد از شام اون یه سورپرایز واسه من و راننده دفتر جور کرده بود که هر دوتامون یخ کردیم. می دونید موضوع چی بود. بعد از اینکه شام رو خوردیم و ژاپنی رو به مهمونخونه اش رسوندیم دو تا پاکت نامه در آورد که رو یکی اسم من و روی دیگری اسم راننده دفتر بود از ما خواست که پاکت های نامه رو بعد از اینکه از مهمونخونه بیرون رفتیم باز کنیم بعد از اینکه از مهمونخونه رفتیم بیرون با استرس زیاد در پاکت ها رو باز کردیم که دیدیم یه کاغذ توشه هر دوتامون خندیدیم (چون توقع داشتیم توش پول باشه) بعد لای کاغذ رو باز کردیم و دیدیم توی کاغذ یه نامه تشکر نوشته بود و از کارهایی که در این ۱۸ ماه براش انجام داده بودیم تقدیر و تشکر کرده بود و در ضمن برای هر کدام از ما مبلغ ۱۰۰۰ دلار گذاشته بود. این در حالیه که وقتیکه من با این مرد شروع به کار کردم از نوشتن یه نامه خیلی عادی به زبان انگلیسی عاجز بودم و بر اثر زحمات اون بود که پیشرفت های زیادی داشتم و در واقع من هیچ کاری واسه اون نکردم ولی اون در نامه اش نوشته بود که بدون ما هرگز موفق نمی شد که کارش را به صورت موفقیت آمیز در افغانستان به پایان برسونه در طول ۱۸ ماهی که با این مرد کار کردم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم نه فقط در بخش کاری که حتی در بخش های اجتماعی و فرهنگی. من از اون یاد گرفتم که باید به همه احترام گذاشت و ملیت و تحصیلات اصلاْ نمی تونه در احترام انسان ها به یکدیگر تاثیری داشته باشه و همینطور خیلی چیزهای دیگر که از اون یاد گرفتم

در پایان راجع به مطلب قبلی باید بگم که من آدم صاف و صادقی هستم و دوست ندارم که دیگران بر اساس ظاهرم در مورد من قضاوت کنند و اگر کسی از این موضوع ناراحت شده تقصیر من نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:15  توسط ماه مهربون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.

نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
بیا با هم دوست باشیم (شادی خانوم)
جمع خودموني (باز هم سارا خانوم)
گل بابا (يك وبلاگ دوست داشتني)
الیکا (يه وبلاگ متفاوت ديگه)
سیبستان
عشق هدیه من به دنیاست (شقایق های افغان)
چكامه هاي عريان (زندگي رو از اين دريچه ببين تا لذت ببري)
باران (اين وبلاگ رو هم خيلي دوست دارم)
رهگذار عمر (در هر شرايطي به اين وبلاگ سر بزن)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM