![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
سلام.
دیروز یه امتحان آزمایشی دیگه داشتیم البته فقط در بخش گرامر. و بطور دقیقتر تشخیص عبارت صفتی از عبارت قیدی و عبارت اسمی. امتحان مشکلی نبود اما آسون هم نبود از مجموع ۳۵ نمره ۲۶ گرفتم که نمره چهارم کلاس بود اونایی که نمره اول و دوم رو گرفته بودند قابل پیش بینی بودند ولی واسه خودم قابل پیش بینی نبود که من چهارم بشم توقع داشتم حداقل رتبه سوم رو بگیرم. دارم به این فکر می کنم که با این قدر گرامری که من بلدم ارزشش رو داره ۱۴۰ دلار بدم واسه امتحان تافل یا نه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:20 توسط ماه مهربون |
|
|
از امروز تصمیم گرفتم که خاطراتم را در این دفتر به رشته تحریر در آورم البته سعی می کنم که بیشتر خاطرات شیرین خود را بنویسم اما در هر حال زندگی تلفیقی از خاطرات شیرین و تلخ است و نمی توان از خاطرات تلخ اجتناب نمود و اضافه بر اینکه امکان اجتناب از خاطرات بد وجود ندارد این نکته نیز قابل یادآوری است که هر خاطره تلخی به اندازه 100 خاطره شیرین آموزنده است به این دلیل خاطرات تلخ خودم را هم نیز خواهم نوشت و امیدوارم اولین خاطره ای که در این دفتر می نویسم خاطره ای شیرین باشد. بیست و پنجم اردیبهشت سال 1382 از اول سال 1382 تا به حال بیکار گشتم آخه ایرانیها نمی ذارن که ما کار کنیم بنابراین مجبورم علاف و حیرون دور و بر بگردم ولی از وقتی که برادر بزرگترم رحیم از افغانستان برگشته کمی امیدوارتر شدم چون وقتی خبردار شد که اونا نمی ذارن ما کار کنیم گفته شاید بتونم شما رو به دوبی بفرستم منظورم از ما من و عظیم (برادرم) هستیم من هم بی صبرانه منتظر رفتن هستم نه به خاطر زیبایی های دوبی بلکه به خاطر برداشتن باری از دوش برادرم رحیم. فعلاً تمام مخارج خانواده یازده نفری ما به عهده اونه به این ترتیب که بابام که کار نمی کنه عظیم که تازه گاراژی باز کرده بود و هنوز معلوم نبود دو یا سه تا مشتری داره یا نه اجازه کار کردن نمی دن خودم هم که هنوز هیچی بلد نیستم و نعیم هم تازه به آهنگری رفته و اون هم کاری بلد نیست بنابراین رحیم می مونه و مخارج خانواده اول خرداد ماه سال 1385 توی مغازه رحیم بودم که بابام اومد پول گرفت که به حساب بریزه به من گفت اینجا چه کار داری گفتم هیچی و رحیم گفت چرا این جا باید بمونه من می خوام برم جایی شما کاری باهاش داشتید؟ بابا گفت آره تو بانک یه نفر باید بیاد و رسید نقدی بنویسه، خیلی دلم سوخت چون پدر من سواد نداشت باید توی بانک می رفت و دست به دامن یک نفر آدم باسواد می شد تا براش یک رسید نقدی بنویسند چرا باید این جوری باشه مگر مردم کشور افغانستان چه چیزی نسبت به ایرانی ها کم دارند که حالا ایران اینقدر با سواد داره اما افغانستان نداره. هیجدهم خرداد سال 1382 رأس ساعت 5:18 دقیقه از خونه بیرون زدیم و به طرف مشهد مقدس به راه افتادیم به سوی هشتمین اما شیعیان یک ساعت اول که همه ما خوابیده بودیم جز بابام که نمی تونست بخوابه حدوداً ساعت هشت و نیم صبح یک توقف برای صبحانه داشتیم صبحانه رو خورده بودیم و رو به اتمام بود که چهار یا پنج تا پیکان با یک پراید بی صندوق سفید رنگ اومدند و صدای نوار رو تا آخر بالا برده بودند و می زدند و می رقصیدند که ما هم بهشون خندیدیم و هنوز داشتیم می خندیدیم که یک پیرزن اومد و گفت دارن می رن عروس بیارن اینقدر خوشحال هستند تازه فهمیدیم موضوع چیه بعد هم سفره رو جمع کردیم و راه افتادیم به طرف مشهد حدوداً ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود که رسیدیم به تربت حیدریه و ظهر نهار را مهمان آقای شیبانی بودیم و از هر دری صحبت کردیم داشتیم صحبت می کردیم که مصطفی پسر آقای شیبانی صدام کرد و گفت بیا بریم تو اتاق من. رفتیم تو اتاقش کامپیوتر Play Station رو وصل کرده بود تا بازی کنیم اول فکر کردم می خواد دو نفره بازی کنیم اما دیدم یک دسته بیشتر نداره و باید یک نفره بازی کنیم اول ماشین سواری گذاشت کمی بازی کردیم یک دور ششم شدم و یک دور هم اول شدم یک دور هم مصطفی اول شد و در مجموع دور اول شدیم داشتیم بازی می کردیم که گفتم من توی کرمان همیشه فوتبال بازی می کنم یک بازی فوتبال آورد تا بازی کنیم اول من شروع کردم با تیم رئال مادرید رفتیم روی کاپ تا بازی کنیم وقتی ماشین سواری بازی می کردیم اصلاً معلوم نبود که دسته خراب هستش و من هم گفتم فوتبال بذار ولی وقتی بازی شروع شد تازه دیدم چه دسته ای اصلاً نمی شد باهاش بازی کرد. بازی اول را دو بر یک به میلان باختیم بازی دوم مصطفی بازی کرد و من نگاه می کردم که اون هم سه بر یک از بایرن مونیخ باخت و بازی سوم دوباره من بازی کردم که من هم سه بر دو از لیورپول باختم حسابی آبروریزی شده بود که یک دفعه رحیم صدا زد و گفت: ما داریم می ریم بیرون اگه تو هم می آیی بیا بریم دیدم از دردسر نجات پیدا کردم گفتم: آره صبر کن اومدم و خودم رو از دردسر نجات دادم به هر صورت شام هم مهمان آقای عبداللهی بودیم صبح ساعت ده و نیم حرکت کردیم به سمت مشهد و در حدود ساعت دوازده و ده دقیقه هم رسیدیم اول رفتیم به حرم اما رضا و زیارتی کردیم نماز خواندیم و ساعت یک و نیم هم از حرم اومدیم بیرون و به طرف یک رستوران حرکت کردیم نهار برنج و کوبیده خوردیم وقتی غذا تمام شد یک کاسه ماست اضافی داشتیم که نصفه اش را خورده بودیم و نصفه اش مانده بود خواهرم گفت بردارش توی ماشین بخوریمش گفتم نه بابا زشته گفت باشه خودم برمی دارمش وقتی نهار تمام شد و رحیم پول رستوران را داد دیدم هیچکس کاسه ماست را برنداشت و من هم مجبور شدم و خودم یواشکی کاسه ماست را برداشتم وقتی بیرون آمدیم کلی خندیدیم بعد رفتیم بازار رضا برای خرید که دیدیم تعطیل است رفتیم دور حرم دور بزنیم که دیدیم مغازه های دور حرم باز است رفتیم مقداری خرید کردیم و ساعت چهار و نیم هم راه افتادیم تقریباً حدود ساعت یک و نیم شب بود که نزدیکی های راور برای خوابیدن وایستادیم و شب هم همانجا خوابیدیم تا حوالی ساعت پنج صبح خواب بودیم آنقدر خسته بودیم که اصلاً نفهمیدیم که کنار یک باغ خوابیده ایم صبح که بیدار شدیم دیدیم آن باغ عجب پشه هایی داشته طوری نیش زده بودند که جایشان یک هفته بعد مانده بود. ساعت پنج و نیم صبح باز هم راه افتادیم به سمت کرمان که ساعت 7:53 دقیقه هم درست جلوی خانه توقف کردیم سفری بود که خیلی به ما خوش گذشت فردا صبح آن روز هم تازه فهمیدیم که عجب پشه هایی بوده اند پشه های شب قبل. پانزدهم مرداد ماه هشتاد و دو شنبه دهم مرداد ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و دو مصادف است با شـــــهـــــادت بـــانــــوی دو عــــالـــــــم حضرت فاطمه زهرا (س) و بنابر قوانین جمهوری اسلامی ایران این روز تعطیل می باشد. یک بازی دوستانه فوتبال بین تیم ما و تیم پسران عمو در سالن کارگران استان کرمان برگزار شد وقتی که وارد سالن می شوید متوجه نظم و ترتیب آن خواهید شد صندلی ها به طور زیبایی در دو طرف سالن چیده شده اند و فضای زیبایی را ایجاد می کنند بازی قرار بود رأس ساعت یک و نیم آغاز شود که به دلیل تأخیر عظیم و علی بازی دیرتر شروع شد البته علی با عظیم نیامد و بعد از او شاید ده دقیقه دیرتر آمد بازی در حدود ساعت 1:50 آغاز شد اعضای اولیه تیم دروازه بان حمزه دفاع نعیم و عظیم هافبک وسط خودم و مهاجمان رضا و محسن ابتدای بازی دو گل دریافت کردیم و دو بر صفر عقب افتادیم بعد نتیجه چهار بر صفر شد و عظیم، علی و رضا هم آمدند و به جای نعیم محسن و عظیم وارد بازی شدند یک گل زدیم و نتیجه چهار بر یک شد بعد دو گل دیگر هم خوردیم و نتیجه شش بر یک شد افتضاح بود تا بازی دست ما آمد و در عرض ده دقیقه پنج گل وارد دروازه آنها کردیم و نتیجه شش بر شش مساوی شد اما در آخرین دقایق این شوت رضا بود که باخت ما را رقم زد و باعث شد بازی را با نتیجه هفت بر شش واگذار کنیم در این بازی این قدر شوت به ظاهر (پسر عمویم) زدم که فکر کردیم قبل از پایان بازی بی هوش خواهد شد اما نشد در این بازی روی دو گل از مجموع هفت گل عظیم مقصر بود روی دو گل حمزه دو گل نعیم و تنها یک گل آنها از روی تاکتیک به ثمر رسید البته دو موقعیت صد در صد گل هم توسط خودم از بین رفت در مجموع بازی در دست ما بود اما برنده آنها بودند. دهم مرداد ماه 1382 بابا، مامان، رحیم و خواهرم برای رفتن به مراسم عروسی رمضان برادر زن رحیم به اصفهان رفته اند من، عظیم، نعیم و هادی هم در خانه مانده ایم برای شام پیتزا گرفته ایم و حالا هم تا دقایقی دیگر آنها را خواهیم خورد البته محمد رضا نادری (بـــهتــــرین دوســـتم) هم امشب در خانه ما خواهد بود همه تصمیم گرفته ایم تا صبح پلی استیشن بازی کنیم اما محمد رضا، نعیم و من بیدار ماندیم و بقیه هم خوابیده اند ما هم تقریباً تا ساعت سه بعد از نصف شب بازی می کنیم و بعد می خوابیم. پنج شنبه شانزدهم مرداد ماه هشتاد و دو امشب هم در خانه تنها هستیم البته برای امشب رحمت ا.. (پسر خاله ام) هم به جمع ما اضافه شده است و جمع ما جمع است برای شام نان و خامه و چایی فکر می کنم خوب باشد برای امشب قرار بود علی و عظیم هم به خانه ما بیایند گفتند برای دعا به موسسه می رویم و بعد هم به خانه شما می آئیم اما نیامدند امشب هم تا صبح بیدار خواهیم بود البته فعلاً نعیم و محمدرضا خواب هستند. جمعه هفدهم مرداد ماه هشتاد و دو روز شنبه اول شهریور ماه هشتادو دو سر کلاس زبان انگلیسی واقع در میدان آزادی ابتدای خیابان استقلال طبقه فوقانی بازار استقلال اتفاقی افتاد که تصمیم گرفت آن را بنویسم تا شرح حادثه را از یاد نبرم. بر عکس همیشه که خانم کاظمی دبیر ما بود و درس می داد امروز دبیر جدیدی آورده بودند به اسم آقای مختاری دقیقاً به خاطر نمی آورم که سر چه موضوعی در کلاس بحث می کردیم که ناگهان آقای مختاری گفت: ما ایرانیها در پوشیدن لباس صبحت کردن و خیلی چیزهای دیگر بهتر از کشورهای دیگر علی الخصوص همسایگان خود هستیم که خانم کاظمی با صدا کردن او و گفتن اینکه من در آن کلاس هستم به او اشتباهش را متذکر شد و او از من معذرت خواهی کرد اما امروز غربت را با تمام معنایش درک کردم و سعی خواهم نمود که هرگز این خاطره را فراموش نکنم شنبه بیست و نهم شهریور یک هزار و سیصدو هشتاد و دو امروز ساعت 6:30 بعد از ظهر امتحان زبان انگلیسی داشتیم اصلاً امتحان شفاهی را دوست ندارم چون قسمت Listening را اصلاً نمی فهمم و نمی توانم نمره این قسمت را بگیرم اما بهر صورت امروز هم امتحان شفاهی بود و دوست نداشتم سر وقت کلاس بروم چون معمولاً امتحان را سر ساعت شروع نمی کنند و مجبور می شویم روی صندلی ها بنشینیم و همدیگر را نگاه کنیم بهر حال سر ساعت نرفتم کمی دیرتر رفتم اما این بار دیر رفتن به ضررم تمام شد و وقتی که به آنجا رسیدم تمام صندلی های سالن پر بود و حدوداً نیم ساعتی را سرپا گذراندم نمی دانم ولی امروز اصلاً برای امتحان اضطراب نداشتم خلاصه کسانی که جلوی من بودند امتحان دادند و رفتند نفر قبل از من وحیده بود اسم فامیل او را نمی دانم چون سر کلاس با اسم کوچک ما را صدا می زدند بهر حال نفر قبل از من او بود نفر بعدی من بودم و می خواستم برم توی اتاق و امتحان بدم که قبل از من سارا وارد شد اما خانم کاظمی گفت که نوبت آقای اکبری است و من رفتم توی کلاس و امتحان دادم که از مجموع 70 نمره موفق به گرفتن 66 نمره شدم. یک شنبه سی ام شهریور ماه هشتاد و دو دیروز رفته بودیم سالن نیروی انتظامی واقع در خیابان سپهبد قرنی تا یک بازی دوستانه دیگر با تیم پسران عمو داشته باشیم که در پایان بازی با نتیجه هفت بر پنج موفق شدیم آنها را شکست بدهیم و نکته مهم بازی قهر نعیم در میانه های بازی بود بعد از اینکه عظیم پاسی را برای او فرستاد و او توپ را به راحتی از دست داد بهش گفتم: خیلی بد بازی میکنی و بعد از من هم عظیم و رحمتا... هم همین کار را کردند که او هم به حالت قهر زمین را ترک کرد. بعد از بازی زمانیکه به سمت خانه حرکت می کردیم در میدان فابریک بودیم که توسط گشت پاسگاه یک متوقف شدیم که پس از بازرسی ساک ها نوبت به بازرسی خودمان شد در هنگامی که ساک ها را بازرسی می کردند به آرامی تیغ موکت بری را که با خودم حمل می کردم داخل جوی آب انداختم اما عظیم این کار را نکرد و پس از بازرسی بدنی چاقوی او را کشف کردند و او را به پاسگاه انتقال دادند که بعد از او بابا رفت و او را آزاد کرد اما در قبال پرداخت مبلغ چهار هزار تومان و بعد هم من رفتم و تیغ موکت بر خودم را از داخل جوی آب برداشتم. چهار شنبه دوم مهر ماه هشتاد و دو امروز قرار بود در یک جام در مصلی بزرگ کرمان شرکت کنیم حمزه در این جام تیم داده بود و قرار بود بازیکنان تماماً ملیت افغانستان را داشته باشند و زیر 18 سال نیز باشند در تیم ما من زیر 18 سال نبودم و قرار بود علی ، عزت و حکمت را نیز به تیم خود اضافه کنیم تا به اتفاق حمزه و رحمت و نعیم هفت نفر شویم که شش نفر بازی می کردند و یک نفر هم ذخیره بود اما روز پنج شنبه و جمعه من هر چه به دنبال علی ، عزت و حکمت گشتم نتوانستم آنها را پیدا کنم تا بازی کنند بنابراین سراغ مهدی دریایی و سعید (هر دو نفرشان ایرانی هستند) دوستش رفتیم از آنجا که قرار بود بازیکن ایرانی نداشته باشیم دو عدد کارت مهاجرت مخصوص مهاجران افغان برای شان درست کردیم البته فتوکپی رنگی بود و از روی کارت نعیم درست کرده بودیم عکس هم خود مهدی و سعید برای ما آوردند تا سر جای عکس نعیم بگذاریم این کار را نعیم برای ما انجام داد البته به زیبایی و حرفه ای گری تمام. بعد به مصلی رفتیم لباس عوض کردیم و مشغول گرم کردن شدیم که مهدی پسر استاد غلامحسن آمد و گفت: دو بازیکن شما ایرانی هستند که ما گفتیم حرف الکی نزن و این دو بازیکن ما کارت شناسایی دارند و او قبول نکرد و رفت و ما گفتیم اصلاً به تو ربطی نداره و برگزار کننده جام باید قبول کنه و البته با بدبختی زیاد برگزار کننده قبول کرد و ما بازی را آغاز کردیم تیم ما به مراتب بهتر قویتر از آنها بود و توپ مدام دست ما بود تا عاقبت در اواخر بازی سعید با دریبل کردن سه بازیکن و پاس دادن به مهدی گل ما را ساخت و بعد از بازی نیز آنها شروع به اعتراض کردند و ما کارت را نشان دادیم که یکی از آنها کارت را گرفت و گفت بیائید تا به پاسگاه برویم ما هم گفتیم باشه اما در میان راه با موتور فرار کردیم یک نفر از آنها موتور داشت و دنــــــبـــــال ما آمد می خواستیم در چهارراه ناصریه بایستیم و با چاقو بزنیمش اما بچه ها گفتند نه به شهباز (محله مان) برویم آنجا می زنیمش اما او فقط تا نزدیکی های شهباز آمد و موفق به زدنش نشدیم. یک شنبه ششم مهر ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و دو امروز خاله بزرگی به همراه خانواده اش تو خونه ما مهمان مان هستند بچه هایش در اتاق بالا هستند و من توی اتاق انباری روی میز کامپیوتر سرگرم نوشتن هستم بخاطر دعوای هفته قبلمان در مصلی جرأت نداریم به کنار آنها برویم چون حسن (پسر بزرگی خاله) ما را در خانه خودشان لو داده و تازه خودش را هم کلی بزرگ کرده و گفته چاقوی نعیم را من گرفتم تا آنها را با چاقو نزنند و من مواظب آنها بودم خلاصه امشب بد نگذشته و یک شام درست و حسابی هم خوردیم البته این را هم باید بگویم که امشب بابا را روی جرم دستگیر کردیم رفتیم خانه دایی کوچیکه تا حلوا را برای آنها ببریم اصلاً نمی دانستم بابا هم اونجاست خلاصه رفتیم داخل اتاق و دیدیم بابا و دایی توی اتاق نشسته اند و دارند تریاک می کشند وقتی ما را دیدند خندیدند و هیچی نگفتند وای که اگه مامان بفهمه چی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جمعه یازدهم مهرماه سال 1382 روز شنبه برای کار کردن به پلاستیک فروشی زرگ روی میدان ارگ رفتم قرار شد یک هفته کار کنم و بعد مشخص کنیم که ماهی چند هزار تومان بگیرم به نظرم کار آسانی آمد اما وقتی شروع کردیم دیدم عجب کار مشکلی است چون کیسه پلاستیک هایی داشتند که تقریباً وزن شان بیست و پنج کیلوگرم بود هر روز صبح و بعد از ظهر یک وانت مزدا را پر می کردند و می آوردند و من باید آن را خالی می کردم بعد از انجام آن تقریباً هر روز باید کف مغازه را تمیز می کردم و بقیه روز را هم کارهای متفرقه پر میکرد و تقریباً اصلاً فرصتی برای استراحت وجود نداشت و در آخر روز که تعطیل می کردیم با اینکه تقریباً مسیرمان یکی بود من باید با تاکسی می آمدم صبح روز بعد یا بعد از ظهر هم باز کردن در مغازه مشکل دیگری بود چون درها خیلی سنگین بودند و بالا بردنشان بسیار مشکل، سه روز و نیم تحمل کردم اما دیگر نتوانستم تحمل کنم و دیگر ادامه ندادم. جمعه هجدهم مهر ماه سال 1382 روز چهارشنبه حوالی ساعت 5:30 بعد از ظهر در مغازه رحیم بودم که شنیدم نعیم صدایم کرد و گفت: حکیم بیا به خاطر اینکه به نظرم آمد نعیم لگد محکمی به نفر سمت مقابلش زده به سرعت به آن طرف دویدم چون آنها دو نفر بودند وقتی دویدم و آنجا رسیدم بلافاصله من هم لگد محکمی به یکی از آنها زدم که یکی از آنها هم مشتی به صورت من کوبید من هم سریعاً داخل مغازه برگشتم و میلۀ دسته جارو را برداشتم و آمدم که نعیم گفت را به من بده. من هم بی اختیار همین کار را کردم و او هم بلافاصله با تیغ به گردن یکی از آنها زد منم با میلۀ جارو دنبال آن یکی کردم و دو ضربه دیگر به او زدم و او فرار کرد وقتی برگشتم دیدم عظیم و نعیم آن یکی را می زنند بعد از چند دقیقه پدر یکی از آنها آمد و یک کله محکم به صورت عظیم زد و رفت که در نتیجه بینی عظیم شکست و هر دو از همدیگر شکایت کردیم که هنوز نتیجه دادگاه مشخص نشده است. سوم آبان ماه هشتاد و دو روز جمعه بعد از تزریق سرم نهار را خوردیم و به سمت تهران حرکت کردیم ساعت 2:02 از زیر پل راه آهن عبور کردیم و ساعت 2:50 هم به رفسنجان رسیدیم از کمربندی به سوی اصفهان رفتیم و چون می خواستیم شب را در اصفهان و خانه دایی رجب بمانیم حوالی ساعت 8:30 هم به اصفهان رسیدیم و یک راست به خانه دایی رفتیم شب هم دایی برای شام قابلی پلو (نوعی غذای افغانی) تدارک دیده بود شام را خوردیم خیلی هم خوشمزه بود خلاصه اینکه شب خوابیدیم تا صبح به سوی تهران حرکت کنیم و فردا صبح هم به سوی تهران حرکت کردیم تقریباً ساعت 7:30 بود که از اصفهان خارج شدیم و حوالی ساعت 10:30 هم به تهران رسیدیم اما از کمربندی تهران تا میدان ونک را در عرض یک ساعت طی کردیم نه به خاطر شلوغی شهر تهران بلکه به خاطر اینکه تهرانی آدرس را بد به ما می دادند یکی می گفت از بلوار شهید همت برو یکی دیگه می گفت: از میدان آزادی برو و بالاخره بعد از یک ساعت به میدان ونک رسیدیم و فکر کردیم که بقیه کار آسان است چون آقای اقبالی (هم سفرمان) یک بار به وزارت کشور رفته است و به راحتی می تواند ما را تا انجا هدایت کند اما او به کلی بقیۀ آدرس را فراموش کرده بود و باز هم با دردسر فراوان به وزارت کشور رفتیم اما متأسفانه آنجا هم جواب درست و حسابی به ما ندادند و ما دیگر از خیر رفتن به وزارت کار گذشتیم اما باید به سفارت افغانستان می رفتیم و پاسپورت بابا را می گرفتیم تا بتواند به حج برود رفتن به سفارت افغانستان بسیار آسان بود به آنجا رفتیم و پاسپورت بابا را هم گرفتیم ساعت تقریباً سه بعد از ظهر بود و من و بابا به دنبال رستوران می گشتیم اما آقای اقبالی می گفت: به قم برویم و آنجا نهار را بخوریم اما از تهران تا قم تقریباً یک ساعت فاصله است و ما هم گرسنه بودیم بالاخره با تلاش فراوان یک رستوران پیدا کردیم چون در تهران یا غذاهای خارجی سرو می کردند و یا پیتزا فروشی بود و یا غذا تمام شده بود خلاصه رستوران را پیدا کردیم و سفارش زرشک پلو با مرغ دادیم اما چه غذای بدی! اصلاً مزه نمی داد مرغش که اصلاً انگار رب نداشت و برنج هم که آن قدر زرشک داشت که ترش شده بود من که اصلاً نخوردم با اینکه خیلی گرسنه بودم اما غذا اصلاً کیفیت نداشت و گرسنه ماندم خلاصه به طرف قم حرکت کردیم و نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا را در بارگاه حضرت معصومه خواندیم و دوباره حرکت به سوی اصفهان را آغاز کردیم شب ساعت 9:00 به آنجا رسیدیم و شب را در خانه پدر زن رحیم گذراندیم البته خیلی هم خوب نبود البته غذا عالی بود اما شب تا ساعت 11:35 داشتند حرف می زدند و من خوابم می آمد اما آنها قصد خوابیدن نداشتند فردا سبح هم ساعت 8:00 بلند شدیم صبحانه خوردیم و باز به خانه دایی رجب رفتیم و تا ظهر هم همانجا ماندیم نهار هم آبگوشت داشتیم. بعد از نهار بابا خوابید و من هم به تماشای تلویزیون مشغول شدم تا ساعت 2:30 که آقای اقبالی آمد و به سوی کرمان حرکت کردیم و ساعت 9:30 هم به کرمان رسیدیم. چهارشنبه هفتم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و دو روز شنبه بعد از خوردن صبحانه راهی بنگاه اتومبیل آقای مددی شدم چون قرار شده بود از امروز در بنگاه او کار کنم تقریباً ساعت 7:35 دم در بنگاه رسیدم اما علی مددی و پسرش قبل از من آمده بودند برای روز اول کار مشکلی نبود اول کف مغازه را جارو کردم و بعد تی کشیدم بعد از آن تا من شروع کردم به لنگ کشیدن ماشینها مرتضی (پسر علی مددی) گذاشت آب جوش بیاد و تا من لنگ کشیدن ماشین ها را تمام کردم او چایی درست کرد و بعد نشستیم تا بقیه آمدند اول امیر مددی آمد او فرزند اکبر مددی تک پسر خانواده و پرسپولیسی می باشد. بعد از او اکبر مددی آمد مردی تقریباً پنجاه ساله خوش برخورد و همیشه خندان بعد از او آقای ناصر ساعد آمد مردی تقریباً 45 ساله خوش برخورد با شخصیتی بسیار جذاب که تقریباً می توان گفت عاقل ترین و زیرک ترین فرد بنگاه است خود علی مددی هم فردی تقریباً 45 ساله است که از شخصیتش خوشم آمد اما وقتی پول چایی ریزها را برداشت خوشم نیامد. خاطره مربوط به شنبه هشتم آذر ماه هشتاد و دو نوشته شده به تاریخ چهارشنبه اول بهمن ماه هشتاد ودو I have decided to write some of my memories in English language because our house is not safe enough in terms of book and notebook reading. Today I had English exam and it was pretty easy upon exam ending I came out of English language center. I went to Reza Shamshiri’s shop and started to play a game of play station. However because it was very interesting I stayed there until late therefore I came back to house late. When I arrived to house Mr. Rahim asked me where were you in this evening? I said I was giving exam and they trusted me. Wednesday day evening, Bahman First 1382 Ali Madadi’s Automobile Show Room دیروز مصادف با عید سعید قربان برای ساعت 9:30 صبح در سالن پاس با تیم موسسه سیدالشهدا وقت گرفته بودیم از آنجا که دوبازی قبلی را یک با نتیجه ده بر پنج واگذار کرده بودیم و دیگری را با نتیجه 5 بر 5 مساوی کرده بودیم خیلی دلمان می خواست که در این بازی برنده باشیم بنابراین به جای پسران عمو از مهدی دریایی و سعید استفاده کردیم وقتی بازی شروع شد فکر می کردم که مسلماً برنده بازی ما هستیم بنابراین کمی شل بازی می کردم ولی پس از چند دقیقه گل اول را آنها به ما زدند و خلاصه در پانزده دقیقه اول سه گل خوردیم تا یواش یواش تیم ما جا افتاد و موفق شدیم بازی را ابتدا مساوی و بعد به نفع خودمان کنیم به نظرم بهترین بازیکن میدان سعید بود هم گل زد هم گل ساخت هم دفاع کرد بعد از ظهر هم با تیم باتوریان بازی کردیم البته بازی با تیم موسسه سیدالشهدا با نتیجه ده بر هفت به نفع ما تمام شد اما چون من هافبک طراح تیم هستم باید در هر بازی هم به دفاع کمک کنم و هم به خط حمله به همین دلیل در مقابل باتوریان به دلیل خستگی مفرط نتوانستم خیلی خوب بازی کنم البته به نظر می رسید که نعیم و رحمت هم دچار همین وضعیت شده بودند البته به نظر خودم خیلی هم بد نبود اول بازی سه بر صفر جلو افتادیم اما خستگی کار خودش را کرد و چهار بر صفر عقب افتادیم و بعد شش بر سه عقب افتادیم بعد هم میرولی آمد که البته هر جوری بود خودم جلوش وایستادم و نگذاشتم کار مفیدی انجام بده بازی را خوب نگه داشته بودیم که دو تا گل دیگر هم خوردیم بعد با زحمت فراوان یک گل دیگر هم زدیم و در مجموع بازی را با نتیجه هشت بر چهار واگذار کردیم حمزه هم که وسط بازی بخاطر تعویض نشدن قهر کرد سه شنبه چهاردهم بهمن ماه هشتاد و دو امروز مامان به سوی کربلا حرکت کرد البته متأسفانه آن جور که دلم می خواست نتوانستم از مامان خداحافظی کنم چون ساعت 12:30 رفتیم سالن که بازی را هم بردیم. جمعه بیست و نهم اسفند ماه هشتاد و دو امروز رفتیم سالن با تیم باتوریان بازی داشتیم که دعوا شد و چون ما نسبت به اونا کم بودیم مجبور شدیم زنگ زدیم رحیم و دوستانش هم اومدند تا دعوا کنند اما دعوا نشد نتیجه بازی هم 9 بر 9 مساوی شد از امروز سر کار هم رفتم با استاد عارف و استاد عبدا.. کار می کنم جای مشخصی نداریم ولی معمولاً جاده تهران بعد از پل راه آهن کار می کنیم دوشنبه سوم فروردین ماه هشتاد و سه دیشب بابا به PS One گیر داد زیر آبمان را زده بودند گفته بودند اینها به خاطر کامپیوتر از خانه بیرون نمی روند که البته 50% هم درست گفته بودند تک جرقه های حاصل از درگیری دیروز هنوز هم وجود دارد صبح صبحانه نخوردم چون بابا داشت گیر می داد ظهر هم نهار نخوردم چون خواهرم چنان سینی غذا را روی زمین کوبید که ترجیح دادم چیزی نخورم بهر حال لطف خواهر بود و محبت پدر چه می شد کرد دیگر. تاریخ نا معلوم امروز امتحان زبان داشتیم دیروز می خواستم برای امتحان مطالعه کنم اما نشد امروز هم می خواستم صبح زود از خواب بیدار شوم و حمام بروم اما نشد چون شب قبل یک بازی از سری مسابقات جام ملت های اروپا بود و بازی را نگاه کردم بازی بین تیم های انگلیس و کرواسی بود که البته تا انتهای بازی را ندیدم بهر حال صبح دیر از خواب بیدار شدم و سر کار رفتم و تا ساعت 4:20 کار می کردیم تا بعد از ظهر هم فقط به فکر امتحان بودم و اصلاً نمی فهمیدم چه کار می کنم ساعت 4:20 هم که به عظیم گفتم تعطیل کن بریم گفت: نه من کار دارم به اتفاق نعیم تعطیل کردیم و آمدیم این روزها در طاهرآباد کار می کنیم تا از طاهر آباد به خانه رسیدیم تقریباً 25 دقیقه طول کشید بعد هم تا از حمام بیرون آمدم ساعت 5:30 شد تا چند تا کلمه از Reading درس قبلی را در آوردم ساعت 5:40 شد بعد با نعیم راه افتادیم و رفتیم به علت شدت موتورگیری هایی که این روزها وجود دارد من را فقط تا چهار راه ششم بهمن رساند و از آنجا به بعد را با تاکسی رفتم توی تاکسی هم تمام مدت سرم توی کتاب بود وقتی رسیدم ساعت 6:00 بعد از ظهر بود امتحان ساعت 6:30 شروع شد و من نمی دانستم تا ساعت 6:30 حالم گرفته شد چون به خاطر عجله ای که داشتم معنی بعضی از کلمات را درنیاورده بودم و حالا اینجا بیکار نشسته بودم بعد از من خانم سارا رفسنجانی آمد و بعد از او هم خانم اکرم ـــــــــــــــــ آمد اولین نفر من برای امتحان رفتم امتحان آسانی بود و من مطمئنم که قبول می شوم بعد از امتحان که بیرون آمدم از من پرسیدند امتحان چطور بود گفتم آسان بود و از موسسه بیرون آمدم خوشحال بودم اصلاً نفهمیدم چطوری به خانه رسیدم ولی خیلی هیجان انگیز بود کسانی که در آخرین ترم کلاس با من بودند عبارت بودند از آقایان: طاهر محمود آبادی، محمدرضا کرمانی، و خانم ها: سارا رفسنجانی و اکرم ــــــــــــــــــــــــــ اما کسانی که با آنها در این کلاس ها بیشتر دوست بودم آقایان طاهر محمود آبادی و دکتر اصغر شرفی بودند که البته آقای شرفی در ترم آخر حضور نداشت این آخرین ترم بود و فکر می کنم موفق به اخذ دیپلم شدم. چهارشنبه سوم تیرماه 1383 مطابق به بیست و سوم ژوئیه 2004 چندی پیش اولین اتومبیلی را که برای خودم به طول مستقل کار کردم صاف کردم اتومبیل پژو بود متعلق به دکتر نفیسی بود که دو درب جلویش ضربه داشت و باید به صورت گریسی یا بدون رنگ صاف می شد که صاف کردم البته خیلی تمیز صاف نشد اما بهر حال مبلغ سی هزار تومان از دکتر نفیسی گرفتیم عظیم برایم گرفت. دومین اتومبیلی هم که صاف کردم اتومبیل پاترول رحیم بود از بندرعباس آورده اند با وسایل انبار مغازه اش معامله کرده است گلگیر جلو سمت راننده و دو تا روکش در جلو عوض شده اند و بقیه صاف شده اند البته امروز که می نویسم هنوز کار ماشین تمام نشده است اما خیلی هم از کارهایش نمانده است البته حالا که می نویسم یک چیزی یادم آمد و آن هم اینکه امشب فراموش کرده ام رکاب پاترول را برای کابینت ساز بیاورم تا خطش را جا به جا کنیم. چهارشنبه سوم تیرماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و سه امروز رفتم تا نتیجه امتحان زبان را بگیرم قبل از رفتن اول حمام رفتم و یک دوش گرفتم بعد رفتم در مغازه رحیم و از رحیم پول گرفتم وقتی به رحیم گفتم پول ندارم هر چه 1000 تومانی بود به من داد و هر چه 500 تومانی بود خودش گرفت تقریباً 13000 تومان بود که خیلی بیشتر از نیازم بود اما پول ها را گرفتم و آمدم در موسسه زبان وقتی می خواستم برم بالا 100 تومان توی صندوق صدقه انداختم و بالا رفتم اسمم قاطی قبولی ها بود از بین شش نفر به مقام سوم رسیده بودم و از 100 نمره به هشتادونه نمره رسیده بودم خوشحال شدم آنهایی که بالاتر از من بودند هر دو دانشجوی رشته زبان انگلیسی بودند که به ترتیب آقای احمد رضا کرمانی با نمره 99 و خانم سارا رفسنحانی با نمره 96 بودند آقای محمود آبادی هم نتوانسته بود نمره قبولی را بدست بیاورد سراغ مدیر موسسه رفتم و راجع به مدارک دیپلم پرسیدم که گفت هنوز باید دو ترم دیگه هم بخونید تا یک مدرک با ارزش بهتون بدیم که من هرگز موفق نخواهم شد این دو ترم را بخوانم و دیپلم بگیرم چون ما به افغانستان خواهیم رفت و بزرگترین ضد حال پیش از رفتن بود. پنج شنبه 11 تیرماه هشتاد و دو مطابق با اول جولای 2004 متأسفانه فایل قبلی که به نام دفتر خاطرات ذخیره کرده بودم در اثر پاک کردن ویندوز از بین رفته است و باید از اول شروع کنم اما خوشبختانه چیز زیادی در آن دفتر ننوشته بودم که قابل نگرانی باشد. تنها چیزهای قابل نوشتن در مورد این روزها این است که اول از همه در حدود دو ماه است که با یک ژاپنی به نام هیراوکا کار می کنم اگر چه به اندازه دیگر موسسات خارجی نیست اما به مراتب بهتر از حقوق دولتی است روزانه 15 دلار ودر روزهای نیمه وقت 7.5 دلار دیگر اینکه یک کار برای امان (پسر دایی مادرم) در وزارت معارف با یک ژاپنی پیدا کردم و دیگر اینکه این روزها شدیداً تلاش می کنم تا نقاشی یاد بگیرم که کار درس دادن را هم نورعلی (برادر زن برادرم) برای من انجام می دهد. 15 ژوئن 2006 برابر با 25 خرداد 1385 هنوز سعی می کنم که نقاشی یاد بگیرم پیشرفت چندانی نداشته ام چون وقت زیادی را صرف این کار نمی کنم همین چند روز پیش برادر کوچکی امان هم به رحمت خدا رفت این روزا با مادر مشکل پیدا کرده ام نمی دانم چرا هی الکی گیر می ده؟ ولی خوب بقیه کارها خوب پیش می ره به رحیم گفتم که یه سی دی مریم حیدرزاده برام از ایران بفرسته امیدوارم که یادش نره. راستی چند روزی می شه که به یک کورس کامپیوتر هم می رم فعلاً که با مدیر کورس مشکل دارم امیدوارم که در آینده مشکلی پیش نیاد. منظورم اینه که از این مارمولک هایی که تو افغانستان هستند هر کاری برمیاد ممکن بخوان دیپلم من رو ندن یا کارهای دیگه. 24 ژوئن 2006 برابر با 5 تیر 1385 خوب نمی دونم از کجا شروع کنم اما چند روز پیش رفتم کمیسیون اصلاحات اداری تا کارهای چند نفری را که نامزد رفتن به ژاپن هستند تموم کنم ولی به یه مشکلی خوردم که مجبور شدم با مسئول مربوطه به بحث و مشاجره بپردازم که خوب معلومه دیگه در انتها اون هم کار من رو انجام نداد و برگشتم به وزارت. بعد معین شریف زنگ زد اونجا و اونا گفتن باشه بیاد مشکلش رو حل می کنیم. بعد روز پنج شنبه برابر با 15 تیر دوباره و ایندفعه همراه با ژاپنی رفتیم اونجا که متأسفانه بدلیل اینکه ژاپنی از من خواست که از اون معذرت خواهی کنم مجبور شدم که این کار رو بکنم و از اون زن خودخواه احمق معذرت خواهی کنم ولی همینجا باید بگم که این فقط بخاطر این بود که ژاپنی از من خواست این کار رو بکنم از وقتی که باهاش کار کردم اینقدر خوبی در حق من کرده که اگه این کار رو نمی کردم واقعاً نامردی بود اما از این موضوع که بگذریم خیلی متأسفم که چنین افرادی در رأس اداراتی از افغانستان هستند که کاملاً کاربردی و موثر برای آینده افغانستان هستند. 12 جولای 2006 برابر با 21 تیر 1385 (چهارشنبه) چند وقت پیش با ژاپنی در مورد اینکه چطور می تونم به ژاپن برم صحبت کردم و گفت که نباید کار مشکلی باشه فقط کافیه که من تضمین کنم که اگه تو بری اونجا خودت خرج خودت رو می دی و به گردن دولت ژاپن نخواهد بود و دیگر اینکه در حدود 900 دلار هم باید در رابطه به بلیط هواپیما خرج کنی و یک چیز دیگه اینکه مخارج ویزا در حدود 35 دلار است ولی باید به محض رسیدن به ژاپن شروع به کار بکنی در غیر این صورت در عرض یک ماه تمام پس انداز خودت رو خرج خواهی کرد چون در ژاپن همه چیز گران است. 2 آگست 2006 برابر با 11 مرداد 1385 (چهارشنبه) در حدود 20 روز پیش اومدیم دفتر پروژه جایکا چون فعلاً ساختمان دفتر قبلی ما را بازسازی می کنند اگر چه به نظر نمی اومد که احتیاج به بازسازی داشته باشه اما این کار رو کردند بیشتر به نظر می آد که این یه کار کاملاً نمایشی باشه که وزیر بعد از اینکه کار انجام شد بگه که من این کار رو کردم اما جناب وزیر محترم نمی دونه که در راه انجام این کار باید بودجه زیادی رو به مصرف برسونه در ثانی افراد زیادی هم در بین راه شروع به انجام دزدی خواهند نمود فعلاً از اینکه تو دفتر پروژه هستیم خیلی ناراضی نیستم اگرچه در روز اول که اومدم خیلی ناراحت بودم چون به نظر نمی اومد که کارمندان دفتر پروژه خیلی راضی باشند اما فعلاً که رابطه خوبی باهاشون دارم و راضی هم هستم یه چند روزی هم می شه که دوباره فوتبال بازی کردن رو شروع کردم 6 سپتامبر 2006 برابر با 15 شهریور 1385 (چهارشنبه) امروز ژاپنیه هم به دفتر می آد روز پنج شنبه اومده و امروز هم بر طبق قرارمون باید بیاد دفتر. امروز سعی می کنیم که جای دفتر رو عوض کنیم چون بقیۀ ژاپنی های دفتر پروژه هم امروز می آن و دیگه جای کافی نخواهیم داشت شاید رفتیم تو خونه ژاپنیه. البته اونجا هم واسه یه مدت موقت خواهد بود فعلاً که خونه به دوش هستیم و از این دفتر به اون دفتر و از اون دفتر به دفتر دیگه. نکته جالب توجه در مورد این روزا اینه که برای دومین باره که سعی می کنیم تو یه جام تو افغانستان شرکت کنیم این دفعه با اسم تیم شهید علی یاور شرکت می کنیم دفعه پیش که شرکت کردیم بدلیل اینکه بازیکنان خوبی نداشتیم و اولین بار بود که تو افغانستان بازی می کردیم موفق نبودیم ولی این بار تا اینجای کار که موفق بودیم بازی اول صفر بر صفر مساوی شد و بازی دوم نیمه کاره موند بازی سوم را هم با نتیجه پنج بر دو بردیم فقط قوی ترین تیم گروه مونده که این جمعه باهاشون بازی داریم اگرچه از دو بازی 4 امتیاز داریم و شرایط خوبی داریم اما متأسفانه تیمی که ما با آنها مساوی کردیم دیگه تو جام شرکت نمی کنه و به همه تیم ها سه امتیاز تعلق می گیره ولی به ما فقط همون یک امتیاز روز اول و من از این بابت نگران هستم به هر حال اگه موفق بشیم روز جمعه تیم آینده سازان را شکست بدیم همه چیز رو به راه می شه. 10 سپتامبر 2006 مطابق با 19 شهریور 1385 (شنبه) از گروه خودمون صعود کردیم و حالا سرنوشت تیم مون تو دست خودمون یعنی ما می تونیم تصمیم بگیریم که با تیم اول اون گروه بازی کنیم یا با تیم دوم یعنی اگه بازی بعدی مون مساوی بشه ما با تیم اول اون گروه و اگر ما برنده بشیم با تیم دوم اون گروه بازی خواهیم کرد در ضمن بازم به دفتر پروژه برگشتیم این بار به نظر می رسه که همه چیز از روز اول بدون مشکل باشه چون از روز اول با خنده و شوخی وارد دفتر شدیم در ضمن اینکه از دو روز دیگه مدرسه ها تو ایران شروع می شه فقط خدا می دونه که چقدر دلم می خواد الآن تو ایران می بودم اگه بتونم واسه نعیم یه کار تو یه دفتر خارجی پیدا کنم بعد از اینکه ژاپنیه رفت من هم واسه یکی دو ماهی به ایران خواهم رفت امیدوارم که همه چیز رو به راه باشه 20 سپتامبر 2006 مطابق با 29 شهریور 1385 (چهارشنبه) متأسفانه که مسابقه رو در کمال بد شانسی باختیم منظورم اینه که با اینکه بیشتر از 8 موقعیت گلزنی داشتیم فقط تونستیم یه گل به ثمر برسونیم که اونا هم یک گل زدن و بعد هم قضایای داوری که در نتیجه ما بازی رو نصفه کاره گذاشتیم و از زمین اومدیم بیرون. در مورد بقیه چیزها هم باید بگم که این روزا همه چیز بدون مشکل پیش میره فقط سعی می کنم که ماشین خودمون رو به ژاپنیه کرایه بدم اگه بشه که عالی می شه اگر هم نشد که اصلاً فرقی با قبلاً نکرده. 28 سپتامبر 2006 مطابق با 6 مهر 1385 (پنج شنبه) ماه رمضون هم به خوبی و خوشی گذشت تنها چیز جالب در مورد ماه رمضون اینکه بالآخره تونستیم خونه رو گچ کاری کنیم اگر چه شاید به نظر کار آسونی برسه ولی وقتی که پول نباشه هر کاری مشکل ترین کار دنیا به نظر می رسه. و به غیر از این حرفا اینکه بالاخره تونستیم یه ماشین به ژاپنیه کرایه بدیم اگر چه ماشین خودمون نیست اما به هر حال سودش تو جیب ما میره. اسم ماشین SURF . از مجموع شش هزار دلاری که باید برای خرید ماشین می پرداختیم چهار هزار دلارش رو ژاپنیه داده که می گم خدا پدرش رو هم بیامرزه کلی با ما خوبی می کنه در ضمن دو چیز دیگه هم در این مورد قابل ذکره. یکی اینکه منظورم از ما پیمان و خودمه و دومی اینکه کرایه ماشین مذکور 45 دلار به ازای هر روز ولی متأسفانه باید 300 دلار در ماه به یه شرکت به نام شرکت صلح بدیم تا بتونیم فاکتورشون رو داشته باشیم و ماهی 300 دلار دیگه هم مصرف گازوئیل ماشینه است. اما به هر حال من که راضی هستم امیدوارم که ژاپنیه یه سال دیگه هم اینجا باشه بعد همه چیز رو به راه می شه تا اینجا که خدا کمک کرده امیدوارم که بقیه اش رو هم خدا کمک کنه. 4 نوامبر 2006 مطابق با 13 آبان 1385 (شنبه) دو هفته پیش من و پیمان و هیرا اُکا به بامیان رفته بودیم این اولین تجربه مسافرت من در افغانستان بود که خیلی هم خوش گذشت اگر چه تمام طول راه نگران مسائل امنیتی بودیم و کیفیت جاده هم افتضاح بود اما به هر حال خیلی خوش گذشت هدف از این سفر برگزاری یک کارگاه در مورد تحقیقاتی بود که سال گذشته هیرا اُکا در مورد خاک افغانستان و حاصلخیزی آن انجام داده بود که من به عنوان مترجم کار کردم قسمت اول افتضاح ترجمه کردم چون کلمات زیاد تکنیکی وجود داشت اما قسمت دوم عالی بود و عالی ترجمه کردم در بامیان به نقاط دیدنی این شهر مثل بت های بودا و بند امیر هم رفتیم که عالی بودند. تاریخ حرکت به سوی بامیان 7 نوامبر و تاریخ بازگشت 12 نوامبر بود. 22 نوامبر 2006 مطابق با اول آذر ماه 1385 (چهارشنبه) خیلی وقته که چیزی تو دفتر خاطراتم ننوشتم به این علت که اتفاق خیلی جالبی در زندگی روزمره رخ نمی داد اما حالا چند روز پیش یه اتفاق خیلی جالب افتاد که نتیجه اش واسه من خیلی مهم بود اما مثل اینکه خواست خدا نبود تا من به نتیجه دلخواه خودم برسم. ماجرا از این قرار بود که یه شب در حالیکه شام می خوردیم مامان از بابا خواست دختر یکی از اقوام رو که تو کانادا زندگی می کنه واسه عظیم خواستگاری کنه و عظیم با این موضوع مخالفت کرد و وقتی که بابا از من پرسید در مورد تو چطور؟ آیا تو هم با این موضوع مخالف هستی؟ گفتم نه!!!! و این بود که تصمیم گرفتند تا دختره رو واسه من خواستگاری کنند دختری که تو عمرم هیچ وقت ندیدمش اما به هرحال قبول کردم به ریسکش می ارزید بر طبق گفته دوستان و آشنایات دختر خوبی است و من هم قبول کردم همون لحظه بابا زنگ زد به یارو تو کانادا و ازش خواست که با خواستگاری ما موافقت کنه که اون گفت موضوع اول اینه که دخترم باید با این موضوع موافقت کنه و دوم اینکه بعد از موافقت اون اگه شما هم دخترتون رو به عقد پسر من دربیارید من موافقم و پدرم گفت باشه ولی به شرط اینکه دختر شما موافقت کنه و اون گفت بعداً خبرش رو بهتون می دم. و این موضوع برای چند روزی به فراموشی سپرده شد ولی من نمی تونستم این موضوع رو از یاد ببرم تا اینکه بالاخره دوباره زنگ زدند به طرف و اون گفت که من تو کورس هستم و نمی تونم حالا جوابتون رو بدم و فردا صبح ساعت نه صبح به وقت افغانستان به شما زنگ می زنم و همین کار رو هم کرد و بعد از اینکه زنگ زد گفت که دختر من گفته من اول باید تحصیلات دانشگاهی خودم رو به پایان برسونم بعدش به ازدواج فکر می کنم و به این صورت این ازدواج منتفی اعلام شد و خوب من هم به نتیجه دلخواه نرسیدم ولی به هر صورت به آنچه که خداوند بهش راضیه ما هم مجبوریم که راضی باشیم. 23 دی ماه 1385 برابر با 13 ژانویه 2007 کابل افغانستان از تاریخ 13 الی 15 مارچ 2007 در تالار کنفرانس های وزارت مالیه جمهوری اسلامی افغانستان یک کارگاه آموزشی توسط جـــــایـــــکــــا برگزار شد که من هم برای همین ارگان کار می کنم وقتی که وارد صحن وزارت مالیه می شوید اصلاً باور نمی کنید که وارد یک وزارت خانه شده اید زیرا نمای بیرونی ساختمان ها کاملاً خراب هستند اما زمانی که وارد ساختمان ها می شوید کاملاً درک می کنید که این ساختمان به عنوان مقر وزارت مالیه استفاده می شود به هر حال این کارگاه آموزشی برای کارمندان بودجه وزارت های مختلف برگزار شد و من که پست اصلی ام معاون مشاور پالیسی وزارت زراعت می باشد در این کارگاه به عنوان کارمند تهیه و تدارکات کار می کردم که بسیار برایم لذت بخش بود به هر حال کـــارگاه مذکور برای مدت دو روز و نیم برگزار شد در این کـــــــــــارگـــــاه با ژاپنی های بیشتری آشنا شدم که یکی شان مرد و دو نفر دیگرشان زن یا بهتر بگویم دختر بودند آدم های جالبی بودند که من از دوتاشون خیلی خوشم اومد یکی شون اسمش نوریو کاساهارا بود که مرد در حدود 39 ساله ای بود با تیپ غربی و انگلیسی را با لهجه آمریکایی به قدری خوب صحبت می کرد که شما تصور می کردید حداقل 8 یا 9 سال را در آمریکا زندگی کرده است و یکی از با اخلاق ترین ژاپنی های بود که تا به حال دیده بودم و نفر دوم یکی از دو دختری بود که گفتم اسمش یوریکو دوی بود و با اینکه در حدود 33 سال داشت هنوز مجرد بود اینقدر صمیمی بود که قابل باور نبود انگلیسی را هم به خوبی صحبت می کرد در کل ژاپنی ها انگلیسی را خیلی خوب صحبت می کنند اما دختر سوم که اسمش ماکیکو بود فرد جذابی نبود تنها چیز قابل توجه در مورد وی زیبایی اش بود اما اجتماعی نبود البته با من برخورد بدی نداشت اما در چهره تک تک کسانی که با وی کار می کردند به راحتی می شد فهمید که از وی دل خوشی ندارند. در نیم روز آخـــــری من حضور نداشتم چون من و راننده مان به سمت جلال آباد مرکز یکی از استان های افغانستان حرکت کردیم بعد از طی کردن حدود 5 ساعت راه به شهر جلال آباد رسیدیم اولین چیزی که در این شهر توجه شما را جلب می کند سرسبزی فوق العاده این شهر است زمانی که ما به این شهر رفتیم هنوز اسفند ماه بود و چون افغانستان یک کشور کوهستانی است در این موقع سال تمام شهرهای افغانستان را برف سپید پوش کرده است اما حضور بهار را کاملاً می شد در این شهر درک کرد و دومین چیزی که توجه من را به خود جلب کرد این بود که بر عکس کابل که در گوشه گوشه این شهر آثار جنگ های داخلی وجود دارد در این شهر اصلاً آثار جنگ وجود ندارد و زمانی که وارد این شهر شدم برای لحظاتی احساس کردم که از افغانستان خارج شده ام به هر حال ما ساعت 1:00 به این شهر رسیدیم ظهر به عنوان نهار ماهی خوردیم که ماهی های این شهر در سرتاسر افغانستان به علت خوشمزگی شان مشهور هستند بعد شب را در دکان برادرخوانده راننده گذراندیم و قرار بر آن شد که 3 شبی را که قرار است در جلال آباد بمانیم در دکان او بگذرانیم شب دوم برادر خوانده راننده که نامش یما بود رئیس ما یا همان ژاپنی را برای صرف شام دعوت کرد و یک بار دیگر هم در این شهر ماهی خوردیم و روز بعد از آن که روز شنبه بود به کارهای روزمره مان پرداختیم هدف از این سفر ما جمع آوری معلومات در مورد کشت برنج، پروسس برنج و بازاریابی برنج بود چون کشور ژاپن قصد دارد تا پروژه ای را در این شهر در رابطه به برنج عملی نماید اما فعلاً هنوز تصمیم نگرفته اند که در چه بخشی این پروژه را عملی نمایند و ما به جمع آوری اطلاعات مربوطه پرداختیم که این کار برایم بسیار جالب بود چون علاوه بر آنکه با مردم بیشتری آشنا می شدم روش های مختلف جمع آوری اطلاعات را هم از متخصصین ژاپنی یاد می گرفتم به هر حال آن شب هم مهمان یک عده پاکستانی بودیم که در افغانستان و شهر جلال آباد اقدام به بانک داری خصوصی نموده بودند مردمانی خونگرم، مهان نواز و شاد بودند مهمان نوازی شان به حدی بود که رئیس این بانک اقدام به سرویس دهی به ما نمود و این نکته قابل توجه است که این بانک بیشتر از 80 میلیون دلار در افغانستان سرمایه گذاری نموده است به هر حال روزهای بسیار جالبی را در جلال آباد گذراندیم و به تاریخ بیستم مارچ برابر با 29 اسفند هم دوباره به کابل برگشتیم. 15 فروردین 1386 به یکی پول داده بودم تا برایم مدارکی را درست کند که بتوانم در کلاس سوم دبیرستان یا صنف دوازدهم ادامه تحصیل بدهم و بعد از یک سال می توانستم دیپلم خودم را اخذ کنم اما متأسفانه اون کسی که تأییدیه وزارت معارف را می گرفت توسط دادستانی کل افغانستان دستگیر شد و موضوع منتفی شد بنابراین تصمیم گرفتم تا به یک موسسه زبان بروم تا بتوانم مدرک تافل بگیرم اما بنظر می رسد که این کار هم مشکل خواهد بود چون با توجه به این که من زبان انگلیسی را در ایران یاد گرفتم بنابراین گرامر من خیلی خوب نیست و قسمتی که نقش مهمی را در گرفتن مدرک تافل ایفا می کند قسمت گرامر آن است البته نقطه قوت من هم این است که از وقتی که با این ژاپنیه شروع به کار کردم در قسمت Listening پیشرفت زیادی داشته ام و تقریباً 85% هر نوع گفتگویی را درک می کنم. امیدوارم موفق به اخذ گرفتن این مدرک شوم چون می تواند نقش مهمی را در زندگی من بازی کند. 2 اردیبهشت ماه 1386 به تاریخ 22 می 2007 که برابر می شه با 2 اردیبهشت 1386 برای مدرک تافل ثبت نام کردم و اتفاقاً یک امتحان آزمایشی هم دادم که خیلی بد نبود چون از مجموع 25 دانش آموزی که در کلاس بود به مقام اول دست پیدا کردم اما این مقام اول تقریباً هیچ ارزشی نداشت چون از مجموع 677 نمره ای که در امتحان تافل Paper base وجود داره من فقط 513 نمره را به دست آوردم و طوری که ممکن است شما هم بدانید برای ثبت نام در دانشگاه های آمریکایی حداقل نمره تافل در Paper base نمره 600 می باشد ولی دبیرمان گفت که اگر تلاش کنیم در پایان کلاس هر کس حداقل باید 100 نمره پیشرفت کرده باشد و ممکنه من بیشتر از 100 نمره پیشرفت کنم. نکته قابل توجه در مورد این کلاس اینه که من و یک دختر دیگه تنها شیعه مذهبان کلاس هستیم و بقیه دانش آموزان اهل سنت می باشند در بین دخترهای کلاس اون از همه درس باهوش تره و در بین پسرا هم من دومین شاگرد کلاس هستم گفتم دومین چون بعد از امتحان یه نفر به جمع ما در کلاس اضافه شد که خیلی بهتر از من انگلیسی را صحبت می کنه و گرامر را هم به اندازه کافی بلد هست. یک نکته جالب دیگه اینه که 80% هزینه این کلاس را رئیس من یا همون ژاپنیه قبول کرده و من برای اشتراک در این کلاس تقریباً 10000 تومان از جیب خودم پرداخت کردم و تقریباً 40000 تومان بقیه را رئیسم داده که باعث شده واقعاً نظرم در مورد خارجی ها تغییر کنه. البته هزینه ای را که تا به حال پرداخت کرده ام فقط برای آمادگی برای امتحان تافل می باشد و برای اشتراک در امتحان تافل باید تقریباً 140 دلار دیگه به حساب دانشگاه Nebraska واریز کنم که ژاپنیه قول داده که 85% این هزینه را هم پرداخت کنه. 13 خرداد ماه 1386 وزارت زراعت، آبیاری و مالداری دفتر همکاری های بین المللی ژاپن |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:8 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|