![]() |
![]() |
|
|
سلام !
روز ۱۹ خرداد ماه این وبلاگ دو سالگی اش رو جشن می گیره و احتمالاْ هیچ وقت سه سالگی اش رو جشن نمی گیره و توی تیر ماه هم سالروز از دست دادن عزیزی فرا می رسه که هنوز هم نمی تونم باور کنم که دیگه توی این دنیا و در کنارم نیست. امیدوارم هر کسی که این مطلب رو می خونه یه فاتحه براش بخونه. دیروز تصمیم گرفتم که آخرین مطلب وبلاگ رو پست کنم و از دیروز تا امروز فکر می کردم که چه مطلبی رو به عنوان آخرین مطلب پست کنم که این مطلب یادم اومد (چون ديگه به مديريت وبلاگ سر نمي زنم خواهران گلم اگه خواستند باهام تماس بگیرند می تونن از طریق ای میل آدرس: Hakim_akbary1983@yahoo.com با من تماس بگيرند) و به عنوان اخرين خواهش من از شما باید بگم که: اگه خواستيد نظري بديد فقط در مورد مطلب نظر بديد و در مورد بودن و يا نبودن من چيزي ننويسيد اين هم آخرين پست: با تو به درد دل مي نشينم اي همسايه ! تا شايد آن حس انسان دوستي و عدالت را كه بنامش از قرآن آيه برميگيري و بخاطرش با دنيا به مجادله برمي خيزي بر من تلاوت كني و خود را در آن بيابي وقتي اشغالگري بيگانه كشورم را به غارت برد وقتي چمن زار سبز شهرم به خون پدرم و صدها مثل او به لاله زاري مبدل گشت وقتي به من گفتند كه خدا و رسولي نيست كه ما زاده طبيعت ايم وقتي قلم را بر دستم نهادند و ناخن هايم را دانه دانه كشيدند تا خاكم را به نامشان امضا كنم با آخرين رمق هاي مانده در تنم رها كردم خانه و شهرم را و با نفس هاي آخر تا خاك تو خزيدم، به تو پناه آوردم كه بيرقت به نام الله آراسته است و پیامت از مساوات و مهرباني و عدالت و تواضع و برادري و برابري لبريز به تو پناه آوردم تا شايد مردانگي مرا در برابر ظلم بستايي و با مردانگي خودت فرصت زندگي بدون ذلت را به من ببخشايي زبانت با زبانم آشناست و مذهبت با اعتقادم همآهنگ پنداشتم كه برادر مني پنداشتم كه در خاك خدا كه من و تو آنرا با مرز تقسيم كرده ايم به من قسمت كوچكي به سخاوت قلبت به اجاره خواهي داد و شريك دردهايم خواهي شد تا روزي كه كشورم آباد و آزاد گردد وانگه در افغانستاني بهتر مهمانت خواهم كرد بر دستانت بوسه خواهم فشاند و اي برادر از مهربانيت در اوج بيچارگيم از دست گيريت در روزهاي نااميدي ام با اشك و قلبي مملو از محبت سپاسگذاري خواهم نمود از فرط بي پناهي به كشورت پناه آوردم كودكي بودم كه پايم به خاكت آشنا گشت جوانيم را در كشورت گم كردم زبانم را به فراموشي سپردم "تشكر" هايم به "مرسي" و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت شاعرم حافظ گرديد و از قابلي و چتني و چاي سبز به زرشك پلو و طعم شور خيار و چاي معطر سياه در پياله هاي كمر باريك با قند خشتي در كنارش عادت نمودم در كشورت بهترين و بدترين لحظه هاي زندگي ام را به تجربه نشستم پسرم در خاك تو چشم گشود مادرم در بهشت رضاي تو با دلي نااميد مدفون گرديد خواهرم با پسري از تبار تو عقد و نكاح بست و حال پيريم را نيز در خاك تو به تماشا نشسته ام سالهاست كه چنار وجودم در گردباد حوادث خاك تو به بيد لرزاني مبدل گشته است سالهاست كه نامم را به فراموشي سپرده ام و لقب "مشدي" را به نامم گره زده اند سالهاست كه من ديگر آن كودكي نيستم كه با پاي برهنه و قلبي مملو از وحشت براي سرپناهي به تو پناه آورد ولي تو همان بي خبري هستي كه بودي ! ولي تو با انكه فروغ چشمهايم را با دوختن كفشهايت با آنكه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هايت با آنكه قامت استوارم را در بپا خواستن ديوارها و ساختمان ها و خانه هايت با آنكه صبر و تحمل ام را در شنيدن كنايه ها و كينه توزي هايت به تباهي نشستم هرگز براي لحظه اي جرقه زودگذر انسان دوستي را بر قلبت راه ندادي هنوز هم در فهرست تو "افغوني" ام و در كتاب تو بيگانه هنوز هم مهرباني در قلبت براي مهاجري كوله بدوش كه چيزي بجز نجات از مرگ از تو نمي خواست كه با دادن ساليان زندگي اش با همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نيافته اي و هنوز هم با نفرتي سي ساله احساساتم را به بازي مي گيري دروازه مكتب را به روي كودكم مي بندي بساطي را كه نان شكم هاي گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوي آب مي اندازي و دست هايم را با تهديد "رد مرز" نمودن مي بندي و اشك هايي را كه با خاك سرك هاي (خيابان هاي) تو بر چشمانم به گلي مبدل گشته و اميد را در نگاهم دفن مي كند با تمسخر مي نگري و مي گويي "شما به حرف نمي فهميد" هنوز هم از بي عدالتي ديگران سخن مي گويي: ولي هرگز در صف هاي دكان ها; در داخل اتوبوس هاي شلوغ حالت مشوش يك افغان را نمي بيني كه از ترس تو، اهانت هاي تو را تلخ تر از زهر فرو مي بلعد و غرور خود را پايمال احساسات تو مي كند تا مبادا پنجه بر سمت اش دراز كرده بگويي "به كشورت برگرد افغاني ... ولي درخت هاي سبز و بلند كرج، سرك هاي (خيابان هاي) پاكيزه تهران، پارك هاي خرم و زيباخانه هاي مجلل بالا شهر نان هاي گرم نانوايي، كفش هاي راحت چرمي، پتلون هاي (شلوارهاي) زيبا و رنگارنگ همه و همه ياد مرا رنج هاي مرا نشان انگشتان مرا عرق و سرشك ريخته از چشمان مرا با خود به يادگار خواهند داشت مي روم ولي حاصل دست هاي اين كارگر افغان براي هميشه در رگ و پوست كشورت جاويدان خواهد ماند مي روم چه مي داني شايد روزي تو به دروازه شهر من محتاج گردي وانگه من به تو درس مهرباني را خواهم آموخت وانگه تو دربدري مرا خواهي چشيد وانگه شايد يك بار براي لحظه اي كوتاه تر از يك نفس سرت را با پشيماني در مقابل عدالت وجدانت خم كني ! و فقط همان لحظه قيمت ده ها سال رنج مرا به آساني خواهي پرداخت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:45 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|