تبليغاتX
دلتنگی هایی از خیابان های کابل
اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن. شاید هم ...
مثل اینکه مجبورم دوباره یه مدت کوتاه را ننویسم. احتمالاً برای خیلی هاتون اتفاق افتاده که اومدید و دیدین یه چیزی پست کردم اما یک ساعت بعد پاکش کردم. دلیل تعطیلی موقت وبلاگم همینه. یه مدت کوتاه دوباره نیستم تا مطمئن بشم بعضی ها دست از سر وبلاگ برداشتن. از این حرفا که بگذریم:

فردا سالگرد تولد وبلاگه (۱۹ خرداد) ولی از اونجایی که روزهای پنج شنبه دفتر تعطیله و دسترسی به اینترنت ندارم تولدش رو یه روز زودتر جشن می گیرم. توی این چهار سال که نوشتم خیلی چیزها یاد گرفتم. چه وقتی که خودم می نوشتم و چه وقتی که وبلاگ های دیگران رو می خوندم. هیچ کس نمی تونه تفاوت شخصیتی من بین زمانی که شروع به نوشتن کردم و حالا (بعد از چهار سال) رو باور کنه. نمی ترسم از اینکه بگم خیلی مطالب خوندم که روی رفتارهام تاثیر گذاشتن. آره من به همین سادگی تغییر می کنم. به همین سادگی عاشق می شم و به همین سادگی هم متنفر. امسال هم مثل هر سال مطالب قشنگ زیادی توی وبلاگ های مختلف خوندم. اما دو تا مطلب خیلی کوتاه و یه شاه مطلب که خیلی به دلم نشست وجود دارند که می خوام باهاتون سهیم شون کنم. دو تای اولی خیلی کوتاهن ولی سومی بلندتر و دلنشین تره. این رو توی یکی از وبلاگ های هم لینکی به نام چکامه های عریان خوندم و اینقدر لذت بردم که شاید باورتون نشه. این مطلب خیلی به دلم نشسته. یه جورایی عاشق این مطلب شدم. کلمه به کلمه این مطلب رو می تونم حس کنم. به هر حال از نبودنم واسه یه مدت لذت ببرید تا زمانی که برگردم و دوباره بنویسم. این شما و این مطلب:


1. برای بدست آوردنت نمی جنگم… !
به تکّدی قلبت هم نمی آیم… !
دوستت دارم ،
فارغ از داشتنت
….


2. خدایا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهمان قرار نده ، تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری ...


3. تنها نیستی و تنهایی!! ... نه آن که آزارت دهد یا آشفته ات کرده باشد اینگونه زیستن. فقط تنهایی ... و به شدت هم مایلی حفظش کنی و اگرچه ته دلت بدت نمی آید که همیشگی هم نباشد (!!) ولی به صورتی فلسفی و منطقی کاملا معتقدی که تنهایی برایت استقلال می آورد و آزادی و راحت خاطر. و به این نتیجه هم رسیده ای که هیچ کس همتایت نیست. حالا می فهمی که کسی راهش را به خاطر تو کج نمی کند.
می گویی درگیری عاطفی را دوست نداری. می دانی چرا؟! چون از جنس بشری!! چون آنقدر شجاعت نداری که از اشتباهات احتمالی اش بدون آسیب بیرون بزنی و متفاوت از آنچه گذشت، دوباره شروع کنی. چون هیچ وقت زباله های عاطفی ات را بیرون نمی ریزی و همیشه آنها را جایی گوشۀ قلبت پنهان می کنی. طوری که بوی گند تلخی و کهنگی اش مشامت را بیازارد!!

ولی باز هم تویی و اندیشۀ ناخودآگاه گریز از تنهایی که اتفاقا هر از چند گاهی هم پر رنگ می شود. مثلا آن زمان که همسرِ دوست قدیمی ات به زبان مشترک خودشان شوخی می کند و دو نفری از ته دل می خندند! یا آن زمان که تنها مسافرت می کنی و دلت بی اختیار در طلب غایبی می گردد که نمی دانی کیست و کجاست! و شاید هم وقتی که فیلمهای اکشن می بینی و در می یابی حتی قهرمان قسم خوردۀ فیلم هم با آن همه سرسختی که دارد، به نگاهی بند دلش را آب می دهد ...

ولی نمی شود. انگار کسی نیست. انگار از اول هم کسی نبوده است که تو را بفهمد و به خاطرت کوتاه بیاید و تغییر کند و اندیشه هایش را به اندازۀ فهم و خواستۀ تو کج کند!! راستی چرا هیچ کس با اندازه ها و معیارهای تو پیدا نمی شود؟!ولی باز هم ته دلت، جایی میان حس دیوانه شدن از خواستن کسی و اصرار بر ماندن در وضعیت مستقل تنهایی، امیدواری که کسی هست ...
.
دور بزن ...
دور بزن برویم ببینیم چند "منِ" دیگر را می شود دید که تنها هستند و از همین تنها ماندن راضی اند و ناراضی؟!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد نوشت به تاریخ سوم بهمن ماه 1390

سلام الی جان !

ببخش که مطلب رو حذف کردم. اون مطلب رو به سفارش یکی از دوستان نوشته بودم (همون کسی که توی مطلب ملاقاتش کرده بودم). خواهش کرد که حذفش کنم، گفتم باشه. هر چی توی مطالبم گشتم تا آدرس وبلاگت رو پیدا کنم نتونستم. حتی یادم نیومد که شما وبلاگ داری یا نداری. ببخشید که اینقدر کم حافظه شدم. خوشحال می شم اگه آدرس وبلاگت رو در اختیارم بذاری. من هر روز به قسمت مدیریت این وبلاگ سر می زنم پس اگه دوست داشته باشی می تونی آدرس وبلاگت رو خصوصی برام بفرستی و من می گیرمش. خیلی خوشحالم وبلاگم خواننده ای مثل شما داره. از این بابت خیلی خیلی خوشحالم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 9:25  توسط سپیدار | 
گاهی اوقات اینقدر پشت سر یارو می ایستی که آخرش با عقب عقب اومدن های یارو این تویی که از بالا پشت بوم می افتی پایین.

گاهی اینقدر پشت سرت می ایستن، ازت حمایت می کنن و توی گوش هات می خونن به حمایت احتیاج داری که کم کم باور می کنی اگه نباشن می افتی. ترس همه وجودت رو می گیره و وقتی که می ره هیچ اتفاقی نمی افته. هیچی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 8:6  توسط سپیدار | 
به دلیل اینکه تعداد دانشجوها برای کلاس های پزشکی به حد نصاب نرسیدند این کلاس ها تشکیل نشدند و من هم مجبور شدم رشته ام رو به BBA تغییر بدم که البته اولش خیلی ناراحت بودم اما وقتی توی کلاس های BBA شرکت کردم خیلی هم خوشحال شدم (شاید پزشکی اون رشته ای نبود که من واقعاْ بتونم باهاش کنار بیام چون میونه خیلی خوبی با بیمارستان و دیدن آدم های مریض ندارم اما می خواستم به خاطر پزشک شدن هم که شده با این مشکل کنار بیام). اساتیدمون همگی از کشورهای هند و پاکستان هستن و همه شون خیلی خوب درس می دن.

چند روز پیش کلاس انگلیسی داشتیم و بحث آزادمون هم درباره "مبارزه با بیکاری مسئولیت دولت یا بخش خصوصی" بود که بحث ها آخرش به بیکاری، بدبختی و منحرف شدن آدما رسید. تقریباْ همه دانشجوها به این عقیده بودن که آدم بیکار آخرش یا بمب انتحاری می ترکونه و یا تبدیل به لات بی سر و پا می شه.

سال های ۷۷ و ۷۸ رو خوب یادم می آد. اون زمان توی شهری که ما زندگی می کردیم "بزن بهادر بودن" یه جورایی مد بود. دوستی داشتم که اسمش سید نجیب بود. این سید نجیب یه نجار فوق العاده بود و البته بابت این فوق العاده بودنش پول خوبی هم می گرفت. یادمه اون زمان موتور سیکلت مینی سوزوکی ۸۰ سی سی قاطی آرزوهای همه جوون ها و نوجوون های شهرمون بود و سیدنجیب با اون درآمد خوبش یه دونه نارنجی رنگش رو داشت. این سید نجیب یه عیب شرعی هم داشت. اونم این بود که قمار می زد ولی در کنار این قمار زدن  با اون قد و هیکل ۱۶۵ الی ۱۷۰ سانتی متریش یه ووشو کار حرفه ای هم بود و البته از چاقو هم به خوبی استفاده می کرد و همه اینا باعث شده بود که یکی از "بزن بهادرترین های" شهر باشه. جناب سید نجیب با یکی دیگه به نام ر. ملکوتیان قمار می زنه و ر. ملکوتیان بعد از باخت قول می ده که ۱۵ روزه پول نجیب رو بده اما ۱۵ روز سه ماه می شه و ر. ملکوتیان که پول نداشته و البته کلی هم واسه خودش ادعا داشته سر یکی از چهار راه های شهر با دو تا از نوچه هاش پاتوق انداخته بوده که سید نجیب یهو اونو می بینه و جمله بدی رو به کار می بره. ر. ملکوتیان هم که با اون هیکل ۱۸۵ الی ۱۹۰ سانتی متریش بهش بر می خوره می گه اصلاْ نمی دم و جمله تلافه ای جویانه ای رو استفاده می کنه. سید نجیب هم از مینی سوزوکی خودش پیاده می شه و بعد از کمی درگیری ر. ملکوتیان رو توی جوی آب می اندازه و دو تا چاقو هم بهش می زنه. 

همین دو سه روز پیشا بود که دوباره سید نجیب رو بعد از هفت سال دیدم. وقتی دیدمش پرسید منو شناختی؟ با اینکه اولش نشناخته بودم بعد از اینکه سوال رو پرسید و اون لهجه قشنگ قندهاریش رو شنیدم گفتم دستت درد نکنه آقا سید مگه می شه ما تو رو فراموش کنیم. شکسته شده بود اما سر به راه شده بود. گفت تنگدستی که اومد سراغم مجبور شدم واسه خانواده هم که شده دیگه دست از قمار و کتک کاری بردارم.

یاد جمع بندی هامون توی کلاس افتادم. اون سیدنجیب پولدار و بزن بهادر در مقابل این سید نجیب تنگدست اما سر به راه.

همیشه اون چیزایی که ما درباره جامعه و افرادش فکر می کنیم درست نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:50  توسط سپیدار | 
یادمه سال پنجم دبستان بودم که جز ۳۰ قرآن رو حفظ بودم و یه خورده ای هم از جز اول رو حفظ کرده بودم. کافی بود دو یا سه کلمه اول یه آیه یا یه سوره رو بشنوم یا خودم به خاطر بیارم و بعد تا آخرش رو می خوندم. ایه الکرسی رو بیشتر از همه آیه ها می خوندم (تقریباْ روزی یک بار)

آدم خرافاتی نیستم ولی به این عقیده ام و مطمئنم که خوندن آیه الکرسی خیلی بهم کمک کرده و می کنه. معمولاْ وقتی مصاحبه کاری داشته باشم آیه الکرسی رو می خونم و بعد وارد اتاق مصاحبه می شم و تا به حال هر وقت که واسه مصاحبه کاری رفتم، استخدام هم شدم و به این باورم که همه اش تاثیر همین آیه الکرسی بوده. همین چند روز پیش ها بود که واسه مصاحبه یه پست رفته بودم (سه سالی می شه که جایی درخواست کار ندادم چون توی این سه سال از کارم راضی بودم و حقوقم هم برام راضی کننده بود) اما این بار فرق می کرد. مقدار حقوق (ماهیانه ۲۰۸۰ دلار) حسابی جذبم کرده بود. وقتی پنج دقیقه به تایم مصاحبه مونده بود در حالیکه پشت در نشسته بودم شروع کردم به خوندن آیه الکرسی:

الله لا اله الا هوالحی القیوم لا تاخذه سنه ولا نوم له ما فی السموات و مافی الارض

و ما فی الارض

و ما فی الارض

هر کاری کردم بعد از "و ما فی الارض" یادم نیومد. خلاصه رفتم توی دفتر و مصاحبه دادم هنوزم معلوم نیست که انتخاب شدم یا نه و خیلی هم مهم نیست اما وقتی اومدم بیرون خواستم یه نگاهی به چند سال اخیر بندازم. اخرین باری که آیه الکرسی خونده بودم تقریباْ سه سال پیش بود. همون موقعی که واسه واسه شغل فعلی ام مصاحبه می دادم. دیگه قبل از اون یادم نمیاد کی قرآن خونده بودم؟ کی آیه الکرسی خونده بودم؟ مگه فقط باید کار آدم یه جایی بند باشه تا آیه الکرسی بخونه؟

بیشتر که دقت کردم دیدم دو سالی می شه که نماز هم نمی خونم یعنی می خونم ولی فقط نماز صبح رو و اونم به این خاطر که مادرم تا نماز صبح رو نخونم نمی ذاره بخوابم.

نمی دونم کجا از جاده زدم بیرون؟ نمی دونم چرا؟ حس می کنم یه بازنگری اساسی توی ارزش های چند سال اخیر زندگی ام احتیاج دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 9:13  توسط سپیدار | 
هنوز اخبار رو درست و حسابی نخوندم ولی توی یکی از مقالات بی بی سی خوندم که یکی از مقامات آمریکایی گفته جسد بن لادن به دریا انداخته شده که این یعنی چند وقت دیگه یهو یه ویدیو توی یوتیوب یا همین الجزیره در می آد و جناب بن لادن چند تا فحش به آمریکا می ده و دوباره بازی از اول.

حالا تازه اگه خبر درست بوده باشه و بن لادن کشته شده باشه هم مگه چه اتفاقی افتاده؟ مگه آخر این بازی قرار بود کشته شدن بن لادن باشه. اگه قرار باشه انتقام بگیری که خب می شه بگی بازی تموم ولی اگه قرار مشکل رو حل کنی کشته شدن بن لادن تازه تبدیل می شه به شروع یه بازی دیگه.

اینو توی بی بی سی نوشتم اینجا هم می گم:

مثل همیشه گرفتار یه بازی جدید شدیم که از اون ابتداش هورا می کشیم و اون آخراش دنبال راه در رو می گردیم.

روزی که طالبان از کابل رفتند هم توی خیابون های ریختیم و هلهله کردیم. تلویزیون آوردیم و ماهواره نگاه کردیم. به دو سال نرسید که طالبان برگشتند. وحشتناک تر از قبل. حداقل قبلاً فقط شلاق می زدن و برای کشتن مون دنبال بهانه بودن ولی حالا بدون بهانه یه بمب می ترکه و فاتحه.

مرگ این یارو (بن لادن) هم داستانش یه جورایی شبیه به همین داستان بالایی خواهد بود. قول می دم.

ولی در کل اگه احساس شخصی خودم رو بگم باید بگم:

از کشته شدنش خوشحالم. به خاطر همه سال هایی که به من و نسل من بدهکاره و به خاطر یک میلیون دلیل دیگه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:26  توسط سپیدار | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.

نوشته های پیشین
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشيو
دوست دارم اينا رو بخونم
انيشتين هرگز مرا نخواهد بخشيد
زشت بايد ديد و خــوب انگاريد
دلـنـوشته هاي X بانو
خط خطي هاي زنانه
امـان از دلتنگي ها
چكامه هاي عريان
پـلنـگ در پـرانـتـز
عمارت پاتریشیا
دختر مشرقی
شـكلات داغ
كاريكلمـاتور
سیبستان
سبک سر
آواي باد
دلـگـويه
بـاران
الیکا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM