![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
اتفاقی که چند هفته ای از اون می گذره رو براتون نقل می کنم:
تازه به افغانستان اومده بودیم و به یکی از محلات شهر کابل پناه بردیم. همسایه های مان از اقشار مختلف و با باورهای مختلف بودند. یک عده از مهاجرت کشورهای ایران و پاکستان برگشته بودیم و بالطبع با فرهنگ های آمیخته با فرهنگ های ایرانی و پاکستانی و یک عده هم کسانی بودند که در طول جنگ های داخلی در کابل و یا دیگر مناطق افغانستان باقی مونده بودند و اونا هم فرهنگ خاص خودشون رو داشتند. بعد از چند وقت زندگی در این محله تقریباً با تمام همسایه ها آشنا شده بودیم و همه رو می شناختیم که یه شب سر سفره شام نمی دونم از چه موضوعی صحبت می کردیم که مادرم گفت: خانواده "ع" که همسایه دیوار به دیوارمون بود می خواد واسه پسرش از ایران عروس بیاره (یه دختر از مهاجرین افغان رو که در ایران بود واسه پسرش در نظر گرفته). می گن دختر مورد نظر توی یکی از دانشگاه های ایران رشته مدیریت می خونه و دختر تحصیل کرده ایه. من فوراً به این موضوع فکر کردم که خانواده "ع" با اون طرز فکرشون چطور می خوان یه دختر افغان رو که در ایران مهاجر بوده رو به عنوان عروس انتخاب کنه. آخه معمولاً دخترانی که در ایران بوده اند بیشتر با حقوق خودشون آشنایی دارند و طبعاً دنبال آزادی های بیشتر و حقوق مساوی با مردان هستند اما خانواده "ع" از اون خانواده هایی بود که یکی از باورهاشون اینه: مرد بیرون دنبال نون، زن تو خونه خفه خون (به من ربطی نداره که این باور درسته یا غلط؟ موضوع اینه که باورهاشون با خانواده ای که می خواستند وصلت داشته باشند کاملاً فرق می کرد). به هر حال با خودم فکر کردم این موضوع به من ربطی نداره و دیگه به این موضوع فکر نکردم تا اینکه چند ماه بعد یه کارت دعوت به عروسی دریافت کردیم. بعد از اشتراک در عروسی شنیدم خانواده "ع" بالاخره موفق شدند و همون دختر رو به عنوان عروس به خونه شون آوردند. باز چند وقتی گذشت و همون چیزهایی رو که من حدس می زدم شروع کرد به اتفاق افتادن. یعنی اختلاف عقاید بین زن و شوهر و همچنین اختلاف عقاید و باورها بین عروس و مادر شوهر و پدرشوهر شروع شده بود. و از اونجاییکه این اختلاف باورها خیلی شدید بود در ظرف تنها چند ماه خودشون رو بروز دادند. گه گاه می تونستم صدای مشاجره های این خانواده رو از توی خونه مون هم بشنوم و پایان مشاجره ها هم اکثراً با ناله های عروس خانواده همراه بود و این ناله ها این پیام رو می رسوند که یا کتک خورده و یا در حال کتک خوردن هست. و عجیب این بود که بعد از اینکه ما صدای این مشاجرات و ضرب و شتم ها رو می شنیدیم و به در خونه شون می رفتیم تا وساطت کنیم، پدر خانواده و یا شوهر اون خانوم جلوی در می اومدند و با خونسردی تمام می گفتند که اتفاقی نیافتاده و این مشاجرات نمک زندگیه و اینکه دختره هنوز حال و هوای خونه باباش تو سرشه و ما باید بیاریمش توی راه و ... بالاخره بعد از اینکه چندباری ما و دیگر همسایه های سعی کردیم وساطت کنیم و موفق نشدیم، دیگه به این نتیجه رسیدیم که برای حل مشکل این خانواده نمی تونیم کاری انجام بدیم. از اونجایی که همسایه دیوار به دیوار بودیم با همدیگه رفت و آمد داشتیم و کم و بیش حساب توی دستمون اومده بود که درسته بعضی مواقع عروس خانواده حرف های بی حساب و کتاب می زنه اما بیشتر اوقات این خانواده "ع" بود که حرف های بی منطق و بی حساب و کتاب می زد و بعد مشاجره ها در می گرفت. تقریباً دوسال یا یه چیزی کمتر از دو سال از این موضوعات گذشت و اوضاع هر روز بدتر و بدتر می شد اما کاری از دست کسی برنمی اومد. تا اینکه چند هفته پیش یه شب نیمه های شب بود که طبق معمول سر و صداهای این خانواده ما رو از خواب بیدار کرد. از اونجایی که می دونستیم رفتن ما به خونه شون نتیجه ای نخواهد داشت و از همون پشت در خونه به ما می گن: همه چیز رو به راهه به خونه شون نرفتیم و به گوش کردن به مشاجرات شون اکتفا کردیم. اما به نظر می رسید که این بار موضوع فرق می کنه چون عروس خانواده شوهرش رو خطاب قرار می داد و می گفت: فلانی به جون خودم اگه این دفعه هم بخوای موضوع رو مثل هر دفعه به پايان برسوني و به دفاع از خانواده ات بپردازی یه کاری می کنم که پشیمانی تک تک اعضای این خانواده رو به همراه داشته باشه. اما پدرشوهر در ادامه حرف های عروسش گفت: حالا دیگه کار به جایی رسیده که ما رو تهدید می کنی؟ مثلاً چی کار می کنی ها؟ و از پسرش خواست تا عروس خانواده رو با طناب به درخت ببنده عروس خانواده فوراًً شروع به التماس کرد و گفت: آقاجون بخدا اگه این کار رو بکنید خودم رو آتیش می زنم اما مثل اینکه این تهدید دخترک اثر نکرد و عروس خانواده رو به درخت بستند و خودشون به داخل ساختمان رفتند چون تنها صدای نفرین ها و بعضاً تهدیدهای دخترک بود که از داخل حیاط می اومد و هیچ صدای دیگه ای وجود نداشت. تقریباً نیم ساعتی به همین منوال گذشت که مادرم طاقتش تموم شد و گفت می رم تا با آقای "ع" و عروسش صحبت کنم شاید آقای "ع" از خر شیطون پیاده بشه و دخترک بیچاره رو اینقدر آزار نده اما وقتی به در خونه شون رفتیم و خواستیم که باهاشون صحبت کنیم آقای "ع" طبق معمول گفتند که همه چیز رو به راهه و دلیلی برای نگرانی وجود نداره اما مادرم گفت: آخه چطور همه چیز رو به راهه ما همه مشاجرات تون رو شنیدیم و می دونیم که دخترک بیچاره رو به درخت بستید ولی آقای "ع" با عصبانیت گفت: اولاً ما همچین کاری نکردیم و همین الآن که شما در خونه ما هستید عروس مون تخت خوابیده و داره خواب هفت پادشاه رو می بینه و دوماً هم اگر یه روزی همچین کاری بکنیم این یه موضوع خانوادگیه و هیچ ربطی به شما نداره. دست از پا درازتر به خونه برگشتیم. من که بعد از چند دقیقه به خواب رفتم اما صبح روز بعد مادرم گفت: من تا صبح نخوابیدم و به وضعیت این دخترک بیچاره فکر کردم و صدای دخترک رو هم تا صبح می شنیدم که گه گاه شوهرش و خانواده "ع" رو نفرین می کرد و بعضی مواقع هم خودش و خانواده خودش رو که چرا پیشنهاد ازدواج این خانواده رو قبول کردند. همین جمعه ای که گذشت به یه مهمونی دعوت شده بودیم و وقتی که حوالی ساعت 5 بعد از ظهر به خونه برگشتیم دیدیم یه آمبولانس جلوی درخونه مون پارک کرده. خیلی نگران شدیم و سریعتر به سمت خونه حرکت کردیم اما وقتی به نزدیکی های خونه رسیدیم متوجه شدم که آمبولانس جلوی در خونه ما پارک نکرده، بلکه چند قدمی پایین تر پارک کرده، یه کمی خیالم راحت تر شد اما به هر حال جلوتر رفتم تا ببینم جریان چیه؟ که با پیکر نیمه جان و سوخته عروس خانواده "ع" روبرو شدم. دخترک در حالی که روی برانکارد بود فقط ناله می کرد. فقط ناله. تقریباً مطمئن بودم که دخترک به خاطر شرایط نامساعدی که خانواده "ع" براش مهیا کرده بودند خودش رو آتش زده اما خانواده "ع" مدعی بودند که در اثر بی احتیاطی در استفاده از فانوس (اینجا چون بیشتر وقتا برق نداریم از فانوس برای روشنایی استفاده می کنیم) اول دامن عروس شون آتش گرفته و بعد تا اونا خواستند آتش رو خاموش کنند دیگه کار از کار گذشته بوده. دیروز خبردار شدیم که دخترک بعد از گذشت چند روز به علت شدت سوختگی این دنیا رو ترک کرده و من موندم و دنیایی از سوالات: آیا این آخرین راه بود و واقعاً راه دیگه ای وجود نداشت؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:14 توسط ماه مهربون |
|
|
سلام !
۱. قسمت هایی که با رنگ سبز توی این مطلب نوشته شدند برای نظردهی نیستند فقط بهانه هایی برای آمدن و کمی هم توضیح در مورد تغییر در خود وبلاگ هستند پس اگه کسی وقت نداره احتیاجی نیست که این قسمت ها رو بخونه. ۲. می دونم که شما هم دیگه شاید از این رفت و آمدهای من. خواهش های من برای نبودن. اومدن های ناگهانی و غیره خسته شده باشید ولی امیدوارم که قرار نباشه دیگه اینطوری بذارم و برم یا این ادا و اطوارها رو در بیارم. ۳. اون وقت هایی که می نوشتم فکر می کردم یک روزی همه این نوشتن ها خاطره خواهند شد ولی حالا می دونم که گاهی ننوشتن ها هم خاطره می شن (هر وقت که به آرشیو وبلاگم نگاه کنم فاصله روزهای اردیبهشت تا آبان ۸۸ برایم یادآور روزهایی خواهد بود که نمی خوام بگم تلخ بود یا شیرین) ۴. متاسفانه مجبورم لینک بعضی از دوستانی که قبلاْ باهاشون تبادل لینک داشتم رو بردارم چون اهدافم درباره وبلاگ نویسی تغییر کرده بنابراین وبلاگ های جدیدی رو لینک می کنم (البته لینک یک تعداد از قدیمی ها هم پابرجا خواهند بود) ولی اون عزیزانی که لینک وبلاگ شون رو برداشتم ازشون معذرت خواهی می کنم و اگه صلاح می دونند اون هم می تونند عمل متقابل انجام بدن. ( از این به بعد تبادل لینک هم نخواهیم داشت و اگر خواستید لینک بدید ولی ضمانتی وجود نداره که من هم لینک بدم و ممکنه به بعضی ها لینک بدم در حالیکه اونا منو لینک نکردند) خوب خارج از مطالبی که بالا ذکر کردم مطلب امروز در مورد یک سخنرانیه که دیروز گوش می کردم ولی قبلش باید بگم که من مسلمان خوبی نیستم اما مسلمان بدی هم نیستم و در عین زمان وقتی کسی به من چیزی می گه سعی می کنم یک کم در موردش فکر کنم بنابراین اگه من اشتباه می کنم شما بگید که اشتباه می کنی. بریم سر اصل مطلب تولد امام رضا بود و یکی از شبکه های خصوصی تلویزیونی دو تا از علمای دین رو دعوت کرده بود تا در مورد اون زمان و شرایط امام رضا صحبت بکنند از این دو تا عالم دینی یکی شون صحبت های قشنگی داشت و با استناد به منابع معتبری صحبت می کرد در حالیکه اون یکی گه گاه چیزهای عجیب و غریبی می گفت. در یکی از بخش ها صحبت بر سر جلسه ای شد که بیشتر از هزار نفر از دانشمندان اون زمان از ادیان مختلف توسط مامون دعوت شدند و از امام رضا هم دعوت شد تا به مباحثه با این دانشمندان بپردازه و بعد آخوند دومی یهو بر می داره می گه: امام رضا فقط به این دلیل از این مباحثه پیروز خارج شد که دانش اون حضرت اکتسابی نبود بلکه دانش الهی بود (این رو در ذهن نگه دارید تا دوباره در موردش حرف بزنیم) خداوند از همون روز اول می تونست فرشته ای مثل جبرئیل (و یا امثالهم) رو برای رهنمایی انسان ها در نظر بگیره (نه اینکه مقام پیغمبری رو به انسان ها واگذار کنه) ولی همیشه پیغمبری رو به انسان ها واگذار کرد تا بقیه انسان ها بدونند که هر انسانی می تونه حداقل تا نزدیکی مرزهای پیامبر بودن برسه وگرنه پیروان همه ادیان به این باور هستند که خدای شان به مراتب تواناتر از خودشان است. حالا راستی راستی اگه دانش اون حضرت الهی بود و اکتسابی نبود دیگه نقش امام رضا این وسط چی بود؟ منظورم اینه که دیگه داشتن این دانش واسه امام رضا نمی تونست یک افتخار و یا هنر محسوب بشه چون برای به دست آوردن این دانش تلاشی نکرده. شما چی فکر می کنی؟ اگه حق با منه آیا مرجعی وجود نداره که جلوی این جور آخوندها رو بگیره؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:37 توسط ماه مهربون |
|
|
بعد نوشت به تاریخ ۳ آبان ۱۳۸۸
امروز بیست و پنجمین روز از اکتبر سال ۲۰۰۹ است و پروژه ای که به عنوان کارمند در آن کار می کنم ظرف ۶ روز آینده به پایان می رسه. کم کم با طرد شدن توسط دوستانی که دوست شان دارم من هم آماده رفتن شده ام. امروز عزیزی که همیشه حسرت این رو خوردم که چرا زودتر باهاش آشنا نشدم اومد و باهام خداحافظی کرد و چقدر شرمنده خودم شدم وقتی که جرات نکردم بهش بگم ممنون همه خوبی هایی هستم که به من کرد. ممنون همه درس هایی که به من داد. آقا/خانم شهزاد نمی دونی چقدر دلم می خواست می تونستی بیشتر بمونی. بیست هزارتومانی (یک هزار افغانی) که ازت گرفتم رو برای این نگرفتم که بخوام ازت سهم گرفته باشم. فقط خواستم آخرین یادگاری رو هم داشته باشم قول می دم تا زمانیکه زنده ام پیشم باشه. تنها کاری که به عنوان دایی/عمو می تونم واسه پسر دوست داشتنی ات انجام بدم اینه که امیدوارم خیلی زود خوب بشه. بازم ممنون به خاطر همه چیز. XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX سلام ! روز ۱۹ خرداد ماه این وبلاگ دو سالگی اش رو جشن می گیره. دیروز تصمیم گرفتم یک مطلب پست کنم که حداقل تا بلند مدت بوی ماندگی نگیره و از دیروز تا امروز فکر می کردم که چه مطلبی رو پست کنم که دارای این خصوصیات باشه که این مطلب یادم اومد. به عنوان اخرين خواهش من از شما باید بگم که: اگه خواستيد نظري بديد فقط در مورد مطلب نظر بديد و در مورد بودن و يا نبودن من چيزي ننويسيد اين هم آخرين پست: با تو به درد دل مي نشينم اي همسايه ! تا شايد آن حس انسان دوستي و عدالت را كه بنامش از قرآن آيه برميگيري و بخاطرش با دنيا به مجادله برمي خيزي بر من تلاوت كني و خود را در آن بيابي وقتي اشغالگري بيگانه كشورم را به غارت برد وقتي چمن زار سبز شهرم به خون پدرم و صدها مثل او به لاله زاري مبدل گشت وقتي به من گفتند كه خدا و رسولي نيست كه ما زاده طبيعت ايم وقتي قلم را بر دستم نهادند و ناخن هايم را دانه دانه كشيدند تا خاكم را به نامشان امضا كنم با آخرين رمق هاي مانده در تنم رها كردم خانه و شهرم را و با نفس هاي آخر تا خاك تو خزيدم، به تو پناه آوردم كه بيرقت به نام الله آراسته است و پیامت از مساوات و مهرباني و عدالت و تواضع و برادري و برابري لبريز به تو پناه آوردم تا شايد مردانگي مرا در برابر ظلم بستايي و با مردانگي خودت فرصت زندگي بدون ذلت را به من ببخشايي زبانت با زبانم آشناست و مذهبت با اعتقادم همآهنگ پنداشتم كه برادر مني پنداشتم كه در خاك خدا كه من و تو آنرا با مرز تقسيم كرده ايم به من قسمت كوچكي به سخاوت قلبت به اجاره خواهي داد و شريك دردهايم خواهي شد تا روزي كه كشورم آباد و آزاد گردد وانگه در افغانستاني بهتر مهمانت خواهم كرد بر دستانت بوسه خواهم فشاند و اي برادر از مهربانيت در اوج بيچارگيم از دست گيريت در روزهاي نااميدي ام با اشك و قلبي مملو از محبت سپاسگذاري خواهم نمود از فرط بي پناهي به كشورت پناه آوردم كودكي بودم كه پايم به خاكت آشنا گشت جوانيم را در كشورت گم كردم زبانم را به فراموشي سپردم "تشكر" هايم به "مرسي" و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت شاعرم حافظ گرديد و از قابلي و چتني و چاي سبز به زرشك پلو و طعم شور خيار و چاي معطر سياه در پياله هاي كمر باريك با قند خشتي در كنارش عادت نمودم در كشورت بهترين و بدترين لحظه هاي زندگي ام را به تجربه نشستم پسرم در خاك تو چشم گشود مادرم در بهشت رضاي تو با دلي نااميد مدفون گرديد خواهرم با پسري از تبار تو عقد و نكاح بست و حال پيريم را نيز در خاك تو به تماشا نشسته ام سالهاست كه چنار وجودم در گردباد حوادث خاك تو به بيد لرزاني مبدل گشته است سالهاست كه نامم را به فراموشي سپرده ام و لقب "مشدي" را به نامم گره زده اند سالهاست كه من ديگر آن كودكي نيستم كه با پاي برهنه و قلبي مملو از وحشت براي سرپناهي به تو پناه آورد ولي تو همان بي خبري هستي كه بودي ! ولي تو با انكه فروغ چشمهايم را با دوختن كفشهايت با آنكه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هايت با آنكه قامت استوارم را در بپا خواستن ديوارها و ساختمان ها و خانه هايت با آنكه صبر و تحمل ام را در شنيدن كنايه ها و كينه توزي هايت به تباهي نشستم هرگز براي لحظه اي جرقه زودگذر انسان دوستي را بر قلبت راه ندادي هنوز هم در فهرست تو "افغوني" ام و در كتاب تو بيگانه هنوز هم مهرباني در قلبت براي مهاجري كوله بدوش كه چيزي بجز نجات از مرگ از تو نمي خواست كه با دادن ساليان زندگي اش با همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نيافته اي و هنوز هم با نفرتي سي ساله احساساتم را به بازي مي گيري دروازه مكتب را به روي كودكم مي بندي بساطي را كه نان شكم هاي گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوي آب مي اندازي و دست هايم را با تهديد "رد مرز" نمودن مي بندي و اشك هايي را كه با خاك سرك هاي (خيابان هاي) تو بر چشمانم به گلي مبدل گشته و اميد را در نگاهم دفن مي كند با تمسخر مي نگري و مي گويي "شما به حرف نمي فهميد" هنوز هم از بي عدالتي ديگران سخن مي گويي: ولي هرگز در صف هاي دكان ها; در داخل اتوبوس هاي شلوغ حالت مشوش يك افغان را نمي بيني كه از ترس تو، اهانت هاي تو را تلخ تر از زهر فرو مي بلعد و غرور خود را پايمال احساسات تو مي كند تا مبادا پنجه بر سمت اش دراز كرده بگويي "به كشورت برگرد افغاني ... ولي درخت هاي سبز و بلند كرج، سرك هاي (خيابان هاي) پاكيزه تهران، پارك هاي خرم و زيباخانه هاي مجلل بالا شهر نان هاي گرم نانوايي، كفش هاي راحت چرمي، پتلون هاي (شلوارهاي) زيبا و رنگارنگ همه و همه ياد مرا رنج هاي مرا نشان انگشتان مرا عرق و سرشك ريخته از چشمان مرا با خود به يادگار خواهند داشت مي روم ولي حاصل دست هاي اين كارگر افغان براي هميشه در رگ و پوست كشورت جاويدان خواهد ماند مي روم چه مي داني شايد روزي تو به دروازه شهر من محتاج گردي وانگه من به تو درس مهرباني را خواهم آموخت وانگه تو دربدري مرا خواهي چشيد وانگه شايد يك بار براي لحظه اي كوتاه تر از يك نفس سرت را با پشيماني در مقابل عدالت وجدانت خم كني ! و فقط همان لحظه قيمت ده ها سال رنج مرا به آساني خواهي پرداخت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:45 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|